صفحه‌اصلی خاطرات دکتر محمد جواد سالاری: آیت شهید مظلوم انقلاب بود
 

دکتر محمد جواد سالاری: آیت شهید مظلوم انقلاب بود

دکتر سالاری در گفتگو با سایت شهیدآیت:

آیت شهید مظلوم انقلاب است

 

جواد موگویی: دکتر محمد جواد سالاری از دوستان شهید آیت است،تحصیلات خود را در آلمان گذرانده و پس از انقلاب دومین سفیر ایران در این کشور بوده است. سالاری خاطرات و اطلاعات جالبی از رویارویی شهید آیت با میرحسین موسوی دارد. مشروح این گفت وگوی را در ادامه بخوانید:

 

لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید.

من محمد جواد سالاری هستم. در سال 1325 در مشهد و یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم اهل یزد و مادرم اهل مشهد بود. دوره دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراندم و بعد از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل به شهر مونیخ آلمان رفتم. سال 1343 بود و اتحادیه انجمن های اسلامی اروپا در آنجا فعالیت داشت. با تعدادی از دوستان مثل آقای دکتر حسین نمازی و مرحوم ابریشمی جمع شدیم و گروه فارسی زبان اتحادیه را تشکیل دادیم و هر سال یک کنگره برگزار می­کردیم. در سال 1965 میلادی دکتر بهشتی به آلمان آمد و 5 سال در آلمان ماند. در این مدت ما از وجود ایشان  تلمذ می­کردیم و نیز برایمان پشتوانه و روحیه خوبی بود. جو دانشجویی اروپا در آن زمان یک جوّ ضد دینی بود و "مارکسیست ها" و انواع و اقسام "ایسم ها" فعالیت داشتند و ما مسلمان ها در اقلیت بودیم. حتی در انجمن دانشجویی که درحقیقت انجمن دانشجویی عمومی بود ما هیچوقت اجازه نداشتیم حرفی از اسلام بزنیم چون فورا می­گفتند تبلیغات دینی نکنید. ما به شهید بهشتی این موضوع را گفتیم. ایشان گفت: شما یک سمینار با موضوع حکومت اسلامی برگزار کنید، من در آنجا سخنرانی می کنم. در آن سمینار چپی ها (به قول خودمان چپولها!) آمده بودند تا دکتر بهشتی را به قول خودشان بکوبند، اما نتوانستتد. جلسه بسیار خوبی بود و ما آنجا روحیه گرفتیم. شهید بهشتی یک هفته در مونیخ مهمان ما بودند و بعد به هامبورگ برگشتند.

در مرداد سال 1355 پس از اخذ مدرک فوق لیسانس به ایران برگشتم. در بازگشت به ایران، سر مرز، ساواک گذرنامه ها را گرفت وگفتند: بیایید از فلان آدرس در سلطنت آباد( پاسداران فعلی) گذرنامه تان را بگیرید. یک هفته ما را بردند و آوردند و تعهد گرفتند که ما برعلیه نظام شاهنشاهی کاری انجام ندهیم.

-نحوه آشنایی شما با شهیدآیت چگونه بود؟

سال 1355 که به ایران برگشتم در دانشگاه علم و صنعت استخدام شدم و از طریق آقای دکتر اسرافیلیان با شهید آیت آشنا شدم. جالب اینجاست که ما در نارمک همسایه هم بودیم و تقریباً خانه ما با ایشان 100 متر فاصله داشت. من وقتی با شهید آیت آشنا شدم، شدیداً جذب افکار و شخصیت او شدم و مرتب به ایشان سر می زدم. پاتوق ما یا منزل ایشان و یا منزل دکتر اسرافیلیان بود و به طور مرتب جلساتی داشتیم. تقریباً  در کوران انقلاب که فعالیت های مردم شدت گرفته بود شهید آیت دائم این طرف و آن طرف می رفت و سخنرانی می کرد. من در خیلی از این سخنرانی ها همراه او می­رفتم به خصوص که آیت وسیله نداشت و معمولا با ماشین من می رفتیم. ما در دانشگاه علم و صنعت هم با یک سری از اساتید جلسات مخفیانه داشتیم و در این جلسات نوارهای امام خمینی(ره)  رد و بدل می شد.

_آیا شما بعد از انقلاب هم همراه دکتر آیت به فعالیت ادامه دادید؟

بعد از انقلاب تشکیلاتی به نام "جامعه ملی دانشگاهیان" در دانشگاه ها درست شد. ما چند بار به این جلسات رفتیم و دیدیم که اصلا حرف از اسلام و انقلاب نیست. همه مردم می­گفتند انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی اما در جلسات آنها فقط صحبت از ملی گرایی بود. شهید آیت گفت: ما باید خودمان یک جامعه اسلامی دانشگاهیان تشکیل بدهیم. در این تشکل من، دکتر اسرافیلیان، شهید آیت، دکتر عباس پور، دکتر مجیدی  و یک سری از اساتید دیگر در دانشگاه عضو شدیم. ما به مناسبت های مختلف موضع­گیری می­کردیم و اعلامیه می­دادیم. من بعد از مدتی به خاطر نیاز کشور وارد صنعت شدم و حدود دو سال (ازسال  58 تا 60) در ایران خودرو که آن زمان ایران ناسیونال بود، مشغول بودم.

وقتی شهید رجایی نخست وزیر شد، شهید آیت من را به عنوان وزیر صنایع و معادن به ایشان معرفی کرد. شهید رجایی من را خواست و نظرم را در این باره جویا شد. گفتم به نظرم تصدی وزارت برای من زود و سنگین است. شهید رجایی  در شورای مرکزی حزب عدم موافقت من را اعلام کرده بود و شهید آیت هم ناراحت شده و به شهید رجایی گفته بود: او تواضع کرده، شما چرا قبول کردید؟ بعد من را دید و داد و فریاد کرد که چرا قبول نکردی؟ امثال شما باید این پست ها را اشغال کنید.

 بعد از مدتی شهید نامجو که از طریق شهید آیت با ایشان آشنا شده بودم و از دوستان من بود، وزیر دفاع شد. به من زنگ زد و گفت: من وزیر دفاع شدم. صنایع دفاع ما 80 هزارنفر پرسنل دارد. من به مسائل مربوط به توپ و تانک وارد هستم ولی از صنعت آن چیزی نمی­دانم، شما بیا اینجا. گفتم: جناب سرهنگ من اینجا مشغول کارم، مسئول کارخانه ام. گفت: من این حرف ها را قبول نمی­کنم. ساعت 2 نیمه شب زنگ زد و گفت: 6 صبح بلیط شما در فرودگاه آماده است. من رفتم و در آنجا ماندم. شهید نامجو گفت: تو بازرس ویژه من در تمام صنایع دفاع باش، مدارکِ به کلی سری را هم می­توانی بررسی کنی. مدتی بعد هم به عنوان مشاور نظامی­اش مشغول کار شدم. یک سفر به همراه آقای رفسنجانی به کره شمالی داشتیم ( آقای رفسنجانی در آن زمان رئیس مجلس بود) در مجلس شام که آقای کی ویلسونگ برای ما ترتیب داده بود، علیه آمریکا خیلی به اصطلاح تند صحبت کرد. احمد توکلی هم که در آن موقع وزیر کار بود همراه ما آمده بود که یک دفعه وسط صحبت های کی ویلسونگ تکبیر گفت! آقای رفسنجانی به او نگاه کرد که بابا کجایی؟ اینجا کجاست؟!! (همان موقع هم احمد خیلی احساسی بود) در نهایت نامجو شهید شد و آقای سلیمی وزیر دفاع شد و حکم هیئت مدیره صنایع دفاع را برای من زد و من همزمان سرپرست مهمات سازی هم شدم. جبهه شدیداً احتیاج به مهمات داشت و ما با مهندسین جوان سپاه هم قسم شدیم که تا تولید را 4 برابر نکنیم از کارخانه بیرون نرویم و این کار را کردیم .در این گیرودار آقای ولایتی من را به دلیل تسلط به زبان آلمانی و مسایل فنی و نظامی برای سفارت آلمان معرفی کرد. از سال 62 تا 66 سفیر بودم و پس از آن به ایران برگشتم. دو سال بعد برای ادامه تحصیل دوباره به آلمان برگشتم. پس از اخذ مدرک دکتری به ایران  آمدم و در دانشگاه مشغول تدریس شدم.

_ شهید آیت در ارتش یک گروه زیر زمینی تشکیل داده بودند، آیا شما هم در آن عضو بودید؟ هدف این گروه چه بود؟

بله من هم از طرف خود ایشان به این گروه دعوت شدم. بعد از اینکه یک مقدار با هم صمیمی تر شدیم، شهید آیت موضوعی را با من در میان گذاشت و گفت: من روز 15خرداد 42 در ورامین بودم و دیدم که چه طور مردم را کشتند، بسیار متأثر شدم. آمدم خانه و گفتم خدایا کمک کن من یک کاری برای مردم بکنم و به ذهنم رسید که بهتر است که ما یک تشکیلات مخفی در ارتش ایجاد کنیم. شهید آیت از همان زمان کار تشکیلاتی در ارتش را شروع کرد. او هوش عجیبی داشت، شاید باورتان نشود که 300، 400 شماره تلفن را حفظ بود. هیچکس حق نداشت پای تلفن اسم و اطلاعات بگوید، همه را از صدا می شناخت. یکی از وظیفه های من همین بود که پیامهای ایشان را به شهرستان ها می بردم چون او با آن تشکیلاتی که در ارتش داشت اطلاعات گران قیمتی را از آنجا به دست می آورد. جالب اینجاست که تمام اطلاعات را به ما می رساند، حتی زمانی که امام در پاریس بودند تمام اطلاعات ارتش را به امام منتقل می­کرد. مهم ترین این اطلاعات اعلام حکومت نظامی رژیم شاه در روز 21 بهمن از ساعت 4 بعد ازظهر بود. شب آن روز قرار بود افراد زیادی را از جمله امام خمینی و خود شهید آیت و برخی دیگر را دستگیر کنند. در آن شب هر کاری کردیم که آیت را به خاطر حفظ جانش از خانه بیرون بیاوریم قبول نکرد، گفت: باید تا صبح پای تلفن باشم و فرماندهی کنم. شهید آیت تمام اطلاعات این عملیات را خدمت امام تقدیم کرده بود و امام هم فرمان تاریخی شکستن حکومت نظامی را دادند. روز بعد از 22 بهمن ما گروه مشاوره نظامی امام خمینی را تشکیل دادیم. اعضای این گروه ازشهید آیت، من، محمد منتظری، شهید نامجو، شهید کلاهدوز، شهید صیاد شیرازی، فروزان، اقارب پرست، رحیمی، صفری و 2 یا 3 نفر دیگر تشکیل شده بود. من رابط گروه و بیت امام بودم.

_ شهید آیت اطلاعاتش در ارتش را از چه طریقی به  دست می­آورد؟

شهید آیت افرادی مثل شهید کلاهدوز و شهید نامجو را در ارتش می فرستاد و هدایت می کرد. جالب است که بدانید شهید کلاهدوز که وارد ارتش شده بود در کاراته اول شد. شاه گفته بود: این فرد را به گارد بیاورید. شهید کلاهدوز در شب 21 بهمن 400،300 تانک را از کار انداخته و سوزن این تانکها را در آورده بود. کار دیگرش انفجار پادگان لویزان بود. با دو سرباز 138 نفر را که قرار بود مردم را قتل عام کنند، در رستوران گارد به مسلسل بستند.

_ آیت هم در جریان این عملیات بود ؟

بله.دکتر اسرافیلیان می­گفت ما نشسته بودیم که به آیت تلفن شد و او بعد چند لحظه گفت:«آخیش راحت شدم».می­گفت هرچه قضیه را پرسیدیم، نگفت که موضوع چه بوده است. بعداً فهمیدیم که همین موضوع گارد بوده است.1312278084 Ayat-002

_ شما با شهید آیت در حزب جمهوری هم بودید؟ اختلاف ایشان با موسوی چه بود؟

بله. من در بخش سیاسی و واحد مهندسی حزب فعالیت داشتم. در شورای مرکز ی حزب، شهید آیت گاهی با شهید بهشتی درگیر می­شد. یکی از این درگیری ها، مسئله پیشنهاد میرحسین موسوی بود که او را به شورای مرکزی حزب آورده بودند و بعد هم دبیر روزنامه جمهوری اسلامی شد. شهید آیت شدیداً مخالف بود و می­گفت این آقا اصلا معلوم نیست کجا بوده، نه سابقه انقلابی و نه سابقه اسلامی دارد. همیشه به موسوی وهمسرش بدبین بود. می گفت اینها یک روز جلوی انقلاب خواهند ایستاد. بعداً حزب یک مقدار هم از بنی صدر حمایت کرد که دیگر آیت نزدیک بود دست به یقه بشود! می­گفت:«شما از فقه و اصول و اینها یک چیزهایی می­دانید ولی از سیاست هیچ چیز نمی­دانید. شما دارید مار در آستین پرورش می­­دهید، بنی صدر خیانت خواهد کرد، خواهید دید.».شهید آیت در مورد بنی صدر خیلی بدبین بود و بنی صدر را جاسوس می دانست. یک بار یک جمعی بودیم، داشتیم از تلویزیون فیلم ورود امام را نگاه می کردیم، تا بنی صدر روی پله های هواپیما آمد، آیت گفت:«این آمده رئیس جمهور بشه».

در مورد موسوی هم می گفت موسوی و زنش یک روزی جلوی انقلاب خواهند ایستاد. حتی یک سری نماینده ها را که حزب پیشنهاد داده بود، آیت مخالف بود و می گفت اینها نه عضو حزب اند و نه آدم های علیه السلامی هستند.  یکی از اینها فخرالدین حجازی بود که می گفت سابقه این آقا را من دارم، ایشان زمان انقلاب سفید به شاه رهنمود می داد و مقاله می­نوشت. می­گفت کلمه ارتجاع سیاه را که شاه مطرح کرد و در رابطه با نهضت امام خمینی بود، این حرف را اولین بار فخرالدین حجازی در دهن شاه گذاشت و مقالاتش در روزنامه های آن موقع هست و آیت بریده روزنامه­اش را داشت. جالب است بدانید که اینها به کتابخانه ملی رفته بودند و نطق های حجازی را از روزنامه کیهان درآورده بودند.

من هم زمان سفارتم با موسوی درگیری داشتم. آقای خامنه ای آن موقع رئیس جمهور بودند و گفته بودند که آلمان دریچه ما به غرب است، این دریچه را باز نگه دارید. آقای رفسنجانی هم روی روابط با آلمان تأکید داشتند. تنها کسی که چوب لای چرخ ما می­گذاشت همین آقای موسوی بود. ایشان نفت ما را زیر قیمت به بلوک شرق می فروخت. مثلاً 3 دلار زیر قیمت  به بلغارستان و این جور کشورها می­فروخت. این کشورها  هم این نفت را مثلاً یک و نیم دلار زیر قیمت می فروختند و در آنجا بازار ما را خراب می کردند. این کشورها پول نفت را به ما نمی دادند و به جای آن، جنس های بنجل­شان مثل یخچال فریزر و ...  را به ما می دادند. من در این مورد با آقای موسوی همیشه مخالف بودم. یک بار آقای موسوی یادداشتی به آقای ولایتی داده بود که به آلمان ها بگویید که اگر نفت ما را نخرند، یک هفته بعد روابطمان را با آلمان قطع می کنیم. حالا روابط چه طوری بود؟ ما هزار و یک برنامه با آلمان داشتیم. بیشتر صنایع ما حتی صنایع نظامی ما 95 درصد آلمانی بودند. مگر می شد ما یک دفعه روابطمان را قطع بکنیم؟! این خیلی اقدام نسنجیده ای بود. من شدیدا به این موضوع اعتراض داشتم و با آقای ولایتی هم موضوع را مطرح کردم. زمانی که آقای موسوی سرپرست وزارت خارجه بود تصمیم گرفتند خود او را وزیر بکنند. شهید آیت گفته بود که من مخالفم و اسنادی دارم که ایشان صلاحیت وزارت را ندارد. شهید آیت به دکتر محمد مکری که سفیر ایران در شوروی بود زنگ می­زند و می­گوید که من وابستگی موسوی و خانمش را به "تشکیلات ضاله" پیدا کرده­ام. مکری هم که می دانست تلفنش کنترل می­شود، می­گوید: به من چه ربطی دارد؟ شما برو به مقامات بگو. بعدها مکری می­گفت که بعدا در دیداری مخفیانه کپی این اسناد را از آیت گرفتم وداخل جلد 7 دایره المعارف لاروس بین 2 تا جلد (جلد اصلی و جلد کاغذی) در کتابخانه شخصی­ام گذاشتم. چند روز بعد من را دستگیر کردند و 3 سال و نیم من را در زندان نگه داشتند و شکنجه روحی و جسمی دادند. دائم می گفتند: آن مدارک کجاست؟ دکتر مکری می­گفت:«وقتی می­خواستم دفاعیات خودم را در دادگاه مطرح کنم تا به مسئله موسوی و همسرش می رسید که پته اینها را روی آب بریزم و ارتباط همسر موسوی در دانشکده هنرهای زیبا را با لیلی ارجمند که فراماسونر و بهایی بود مطرح کنم، نمی گذاشتند ادامه بدهم و از همانجا دادگاه را تعطیل می کردند. مکری به من می­گفت: موسوی عضو این تشکیلات ضاله بوده و خانمش، اسم اصلی اش زهره کاظمی و اسم فراماسونش زهرا رهنورد است و موسوی را این خانم به داخل تشکیلات برده است. بعد آقای موسوی عاشق این خانم می­شود.این خانم  قبل از انقلاب خیلی آزاد زندگی می­کرد و عضو تیم بسکتبال بود. دکتر مکری می­گفت  در تمام پارتی هایی که هیچکس پیدا نمی شد، زهره کاظمی را می بردند چون نسبتا دختر زیبایی بود.

مکری می­گفت: من توانستم دفاعیاتم را به امام برسانم. تا امام دفاعیات را دیده بود، گفته بودند: مگر مُکری زندان است؟ و به آقای رفسنجانی دستور دادند که من را آزاد کنند. وقتی آزاد شدم آمدم خانه، دیدم زندگی من را به هم ریخته و کمدهای لباسم را بیرون ریخته بودند. رفتم لابه لای کتاب ها، این جلد هفتم را درآوردم دیدم مدارک را برداشته اند.

_ شما مکری را می­شناختید؟ چرا آیت ایشان را انتخاب کرده بود؟

آقای دکتر مکری سفیر ایران در شوروی بودند. من از دو طریق با ایشان آشنا شدم؛ یکی از کانال وزارت خارجه که معمولاً بین سفرا ارتباطاتی برقرار می­شود ویکی هم از کانال شهید آیت.

من چند بار به منزلش در شهرک اکباتان رفتم و بعد مدتی او را از نظر علمی در سطح بالایی دیدم.یکی از تخصص هایدکتر مکری در رابطه با موضوع فراماسون ها بود که در این زمینه تحقیقات زیادی کرده بود. می­دانید که در رابطه با فراماسونرها اطلاعات و آثار مکتوب خیلی کمی موجود است چون کسی جرأت نمی کرد که چیزی در این باره بنویسد. دکتر مکری به من می­گفت که در دانشگاه سوربن پاریس کتابخانه­ای هست که به هر کسی اجازه نمی دهند وارد آنجا بشود و کارت مخصوص می­خواهد اما من با توجه به سابقه­ای که در دانشگاه سوربن داشتم این کارت را گرفته بودم و در این کتابخانه یک سری اسناد را در مورد فرماسون ها پیدا کردم. جالب بود که می گفت یکی از این فرماسونرها که از این تشکیلات فرار کرده و حتی صورتش را جراحی کرده بود و اسمو گذرنامه اش را عوض کرده بوده و بعد از اروپا به آمریکای جنوبی رفته و زندگی می کرد، در آنجا یک کتاب به اسم مستعار نوشته که در مقدمه آن گفته که بدترین بلایی که برای بشریت وجود داشته دیکتاتوری بوده است و بدترین دیکتاتوری که وجود دارد دیکتاتوری مخفی است که این را فراماسون ها دارند. دکتر مُکری می گفت اینها تشکیلات بسیار منسجم و خطرناکی هستند.

دکتر مکری بعدا به فرانسه رفت و من ارتباطم با او قطع شد.ایشان از نظر جسمی در وضعیت خیلی خوبی بود و هیکل درشتی داشت. من تعجب کردم که خیلی زود فوت کرد. غصه پسرش را داشت و همیشه می­گفت این سه سال که در زندان بودم یکی از شکنجه­های من دوری از پسرم بود و اشاره میکرد که پسرش کمی از نظر فکری مشکل دارد.

_شهید آیت این اسناد را از کجا آورده بود؟

 احتمالاً از خانه شریف امامی، ولی واقعاً هیچ وقت با شهید آیت در این مورد صحبتی نکردم. جریان این بود که خانه شریف امامی بعد از انقلاب مصادره شد و یک سری اسناد از آنجا بیرون برده شد. من از شهید آیت شنیدم که گفت ما دیر رسیدیم، منظورش خودش و محمد منتظری بود. ظاهراً قبل از اینکه اینها بجنبند خانه شریف امامی تخلیه می شود. شاید شهید آیت بعداً از اسنادی که از خانه شریف امامی برده بودند به طریقی این اسناد را به دست آورده بود.

 البته محمد منتظری یک گروه مسلح را در فرودگاه گذاشته بود و آنجا را کنترل می کردند و خودش هم فرماندهی می کرد. یک روز گفت: امروز "متین دفتری" می­خواست فرار کند من نگذاشتم برود. ولی به هر حال یک سری اسناد لانه جاسوسی را از کانال بازرگان خارج کردند، میگفتند 400، 500 عدد کارتن های بزرگ چوبی بوده. شهید منتظری می گفت که من دیرآمدم، البته جلوی خروج خیلی از اسناد را گرفت و خیلی از آنها به دست محمد رسید، ولی دیدید که بعدها چه تهمت هایی به او زدند.

- شهید آیت از آن اسناد به اسمائیل رائین هم داده بود؟

نمی­دانم که به رایین داده بود یا  نه ، ولی قطعا به مکری داده بود.

- نظر شهید آیت نسبت به فراماسونرها چه بود؟

ایشان همیشه می­­گفت اینها یک تشکیلات خبیثه ای هستند که به احدی رحم نمی کنند و بالاخره خودش هم قربانی اینها شد.این تشکیلات واقعاً در دنیا منسجم است و تلاششان هم این است که زمامداری و رهبری کشورها را به دست بگیرند و به همین منظور نفوذ می کنند. شما ببینید که در کشور ما چقدر نفوذ کرده بودند که نخست وزیر وقت ما با اینها همکاری می­کند و خدا می داند که در دستگاهها چه کسانی مبتلای به این مساله هستند؟ممکن است این فرد رئیس جمهور باشد!!

شهید آیت همیشه به ما می گفت که وقتی اسم فراماسونها را می­آورید، خطر شدیدی متوجه شماست،خودش هم نمی خواست اسم آن تشکیلات را بگوید. به خاطر همین هم من در مصاحبه گفتم تشکیلات ضاله.

_ درباره ترور شهید آیت بگویید.

 شهید آیت در روز ترورش می­خواست مدارک را به مجلس ببرد و دیدید که چگونه به ضرب 60  گلوله، او را به شهادت رساندند.همیشه هم اسرافیلیان و هم آیت به من می گفتند که خیلی مواظب باشید، صراحتاً این مسائل را اعلام نکنید. البته من ترسی ندارم. حتی یک وقتهایی هم هوس شهادت می­کنم البته شهادت که مجانی به دست نمی­آید.

-در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.

شهید آیت، این مظلوم تاریخ انقلاب، مردی شجاع، خونسرد و بی باک بود و واقعاً در راه رسیدن به اهدافش ثابت قدم بود. آیت به بچه هایش خیلی علاقه داشت مخصوصاً به مریم که 5، 6 سال داشت و شهید آیت او را مرتب روی زانویش می­گذاشت و می بوسید. با این حال می­توانم صراحتا به شما بگویم که اگر یک وقت به خاطر عقایدش بچه اش را هم جلویش سر می بریدند خم به ابرو نمی آورد، این طور آدمی بود. این را من واقعاً با همه وجودم احساس کرده بودم. شاهد حرفم روز 21 بهمن است؛ وقتی خواستند بریزند همه را بگیرند، ایشان از خانه بیرون نیامد و زن و بچه اش هم آنجا بودند. شهید آیت اعتقاد بسیار شدیدی به امام داشت و می­گفت که امام خمینی همه سلول هایش انقلابی است. من به دلیل مشغله ای که در مشهد داشتم در تشییع جنازه شهید آیت نبودم و همیشه غبطه می خورم که چرا من حداقل در تشییع جنازه­اش نبودم...