صفحه‌اصلی اندیشه آثار درسهایی از تاریخ معاصر ایران مجموعه سخنرانیهای شهید دکتر سید حسن آیت با نام «درسهایی از تاریخ سیاسی ایران»
 

مجموعه سخنرانیهای شهید دکتر سید حسن آیت با نام «درسهایی از تاریخ سیاسی ایران»

 

 

درسهایی از

تاریخ سیاسی ایران

استاد شهید دکتر سید حسن آیت

 

 

 

 

 

مقدمه:

کتاب «درسهایی از تاریخ سیاسی ایران» مجموعه ای است از سخنرانیهای درسی استاد شهید حسن آیت که در اواخر سال1359 و اوایل سال1360 در شهرستان قم تحت عنوان «درسهایی از تاریخ سیاسی ایران» ایراد شده است. این مجموعه به هشت درس اختصاص یافته و بعد از ذکر مقدمه کوتاه با بررسی گذرای تاریخ از پیداش اسلام و با چشم انداز محدودی از وقایع مهم تاریخی، به جریانات مشروطیت، رضاخان، حوادث شهریور1320، ملی شدن صنعت نفت، وقایع سال 1330، واقعه 28 مرداد1332 و... پرداخته است. این مطالب عینا از نوار سخنرانی های ایشان استخراج شده است و با بررسی و دقتهای متوالی از نظر نگارش و جمله بندی تصحیح گردیده است. در عین حال تلاش بر این بوده که سادگی گفتار ایشان کاملا محفوظ بماند. تیترها و عناوین با توجه به موضوعاز سوی تنظیم کنندگان انتخاب شده است و هدف از آن تسریع در مطالعه و درک مطلب بوده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

جلسه اول

                                                                       بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

بحثی را كه امروز شروع می‌كنیم، یك بحث طولانی و ضروری است. جریانی كه منجر به پیروزی 22 بهمن شد قطعاً یك انقلاب واقعی بود. در ایران و دنیا جریانات بسیاری اتفاق افتاده است كه نام آنها را انقلاب گذاشته‌اند؛ در حالی كه آنها انقلاب نبودند انقلاب یعنی یك دگرگونی عمیق و عظیم و جهت دار در یك یا چند بعد از زندگی انسان، و در زندگی اجتماعی یك جامعه و ما می‌بینیم كه جریان 22 بهمن این خصوصیتها را در خودش دارد. از نظر نظام، به قدرت یك نظام 3000 سالة شاهنشاهی پایان داد و یك خاندان دست نشانده را بر كنار كرد و قدرت را به طور واقعی، نه صوری و ادعایی، به دست مردم داد. برای اینكه مثلاً هیچ یك از نمایندگان كنونی مجلس سابقة نمایندگی ندارند، همه جدیدند، خسرو قشقایی هم كه سابقه داشت، اعتبارنامه‌اش رد شد. همین تغییر این شكلی، یعنی انقلاب. همینطور در مورد هیئت وزرا و در مورد مقامها و مسئولیتهای مهم دیگر. قانون اساسی كه نوشته شده است با آن قانون اساسی شاهنشاهی خیلی كم شباهت دارد. آن شباهت هم امری اجتناب‌ناپذیر است. اما این انقلاب با همة اصالتی كه داشته و دارد به طور ناگهانی بسیاری از مسائل را برای انقلابیون و جامعة ایران مطرح كرد. دیدیم كه به هر حال و الان هم با مسئله بیكاری، گرانی، كمی تولید، و در بسیاری جاها ضعف مدیریت، آشوبها و تشنجها سرو كار داریم. مسائلی كه در سطح جامعه مطرح است، در تبلیغات، در سخنرانیها و در نسبتهایی كه به یكدیگر می دهیم، بسیار متناقض و متضاد است. مثلاً همكار دكتر مصدق بودن گاهی افتخار محسوب می‌شود و زمانی خیانت؛ یعنی یك قطب جامعه او را از افتخارات قلمداد می‌كند و یك قطب خیانات، و یا لاقال نقطة ضعف. همینطور در مورد آیت‌الله كاشانی. در نظر دارم كه تقریباً دو سال قبل كه به مناسبت سالگرد درگذشت آیت‌الله كاشانی من از تلویزیون اسلامی صحبت كردم تا مدتها از طرف تلویزیون من تحریم شده بودم كه چرا یك ساعت در این مورد صحبت كردید و بسیاری این را در حكم یك خودكشی سیاسی می‌دانستند. همان مسائل راجع به احزاب و گروههای دیگر مطرح است. ابهاماتی بعد از انقلاب برای مردم به وجود آمده است. وقتی جاسوسخانه تصرف شد، اسنادی از آقایان میناچی، امیرانتظام، مقدم مراغه‌ای، نزیه و دیگران به دست آمد. همة اینها بعد از انقلاب سمتهای حساسی داشتند. خوب برای مردم این مسئله مطرح است كه: چرا چنین افرادی باید چنین سمتهایی را اشغال كرده باشند؟ به هر ترتیب انقلاب برای اینكه بتواند ادامه پیدا كند و پیروز شود، این مسائل مبهم باید برایش روشن بشود. چون گفتم انقلاب پیروز شد. قبل از انقلاب، ما با مسائل فراوانی روبرو بودیم. جدال مردم ایران با حكومتشان یك سابقة طولانی داشت كه در مرحلة اول منجر به چیزی شد كه اسمش را «انقلاب مشروطیت» گذاشتند. بعد یك دوران نهضت ملی شدن نفت داشتیم و بعد هم این مبارزة طولانی تا 22 بهمن ادامه داشت. تا قبل از ورود امام به طور آشكار در صحنة مبارزه، اغلب ـ اگر نگویم همه ـ مبارزه‌شان با دستگاه جنبة اساسی و ریشه‌ای نداشت. تحت شعارهای مختلف می‌خواستند همان وضع موجود را ترمیم كنند. شعارهایی مانند شاه باید سلطنت كند نه حكومت یا خواستار حكومت ملی بودند. حتی حزب توده كه خودش را یك حزب انقلابی می‌دانست و می‌داند، در نوشته‌ها و در مرامنامة خود قانون اساسی سابق را، ولو به ظاهر، قبول كرد. بعد از 15 خرداد و پس از اینكه انقلاب جدید اوج گرفت به تدریج مسئله تغییر سلطنت و تغییر نظام شاهنشاهی مطرح شد كه آن را هم می دانیم. در سال آخر انقلاب وقتی كه برای دشمن مسلم شد كه انقلاب ریشه دار است و منافع آمریكا، و استعمارگران را به طور اساسی تهدید می‌كند، دست به بازیهای همیشگی خودش زد. بازیهایی كه در انقلاب مشروطیت و در نهضت ملی شدن نفت موفق شده بود هم مشورطیت و هم ملی شدن نفت را از بین ببرد و جنبشش برای ملت ایران نتیجه ای در بر نداشت و بعد از آن 25 سال دیكتاتوری بود. این بار هم دشمن می‌خواست از آن تجربه و آزمایش استفاده كند. ورود احزاب و دستجات گوناگون مانند: جبهة ملی، نهضت آزادی، و سایر احزاب در صحنه به همین منظور بود. چهره‌هایی مثل بختیار، دكتر صدیقی و دیگران. در آن مرحله ـ همانطور كه خواهیم گفت ـ به دلایلی این توطئه‌ها موفق نشد. بعد از آن مرحله هم شاهد هستید كه این مسائل به اشكال گوناگون ادامه یافت. تا این لحظه كه من با شما صحبت می‌كنم انقلاب توانسته است بر مشكلات و سختیها فائق آید و به راه خودش ادامه دهد. اما توطئه‌ها‌، دسیسه‌ها، نعل وارونه زدنها ادامه دارد. شرط پیروزی انقلاب شناخت چگونه حاصل خواهد شد؟ با بررسی تاریخ گذشته ما می توانیم به نیرنگهای دشمن پی ببریم. مثلاً ما می‌بینیم سیدضیاءالدین طباطبائی كودتا می‌كند و قوام‌السلطنه و چند نفر شبه او را برای فریب مردم به زندان می افكند برای این كه خودش را انقلابی جلوه بدهد و بعد از سالها عكس این جریان را قوام‌بازی می‌كند. یعنی در سال 1299، اول 1300 این نقش را سید ضیاء بازی كرد و بلافاصله پس از كودتا بسیاری از دوله‌ها و سلطنه‌ها را گرفت. البته در كنارشان امثال مدرس را هم گرفت كه با آن گرفتنها این گرفتن را هم بتواند توجیه كند. دستور داد كه در مهمانیهایی كه در سفارتخانه های خارجی با وزارت خارجه ایران ترتیب می‌دهند به جای مشروبات، دوغ مصرف شود. رضاخان كه ظاهراً شخصیت دوم آن كودتا بود و بعد اولی شد، جلوی دسته‌ها راه می‌افتاد و خاك به سرش می‌ریخت. لجن به سرش می مالید و روضه‌خوانی به وجود می‌آورد و هزاران كار دیگر. پس از اینكه رضاخان فرار كرد، همان قوام‌السلطنه می آید و این دفعه قوام، سیدضیاء و دكتر و طاهری و نظایر اینها را دستگیر می‌كند. هم آن دستگیری اول و هم این دستگیری دوم قلابی و برای فریب مردم بود. یا شما می‌بینید شخصیتی مثل دكتر متین دفتری هم در سال 1318 نخست‌وزیر رضاخان است و هم در بیشتر دوران رضاخان وزیر دادگستری است و هم در جنبش ملی شدن نفت یكی از چهره‌هایی است كه او را به عنوان چهرة ملی تبلیغ می‌كردند؛ و دوباره بعد از ملی شدن نفت هم سناتور و رئیس سازمان حمایت از حقوق بشر می‌شود و همینطور مسئله ادامه پیدا می‌كند. بعد از این هم این نقش را به پسرش عطا می‌كند و دیدید كه هدایت‌الله متین دفتری در ابتدای همین انقلاب، قبل از پیروزی به معاونت كانون وكلای دادگستری انتخاب می‌شود و روزنامه‌ها و بلندگوهای تبلیغاتی این را موفقیتی برای ملت قلمداد می‌كنند؛ روزنامه‌ها از سخنان او پر می‌شود، بعد هم جبهة دموكراتیك ملی را تشكیل می‌دهد، شرح حال برای دكتر مصدق می‌نویسد، سخنرانی می‌كند و یكی از چهره‌های انقلابی قلمداد می‌شود كه البته در زیر چرخهای انقلاب له شد. مسئله ساده به نظر می‌رسد ولی همین شكل كار، دو انقلاب مشروطیت و نهضت ملی شدن نفت را در ایران شكست داد. نمونه های این در دنیا فراوان است. مصر وقتی كه ناصر و یارانش كودتا كردند ـ كودتائی كه البته بعد چهرة انقلاب به خودش گرفت ـ مردم مصر و اطرافیان ناصر امید و آرزویشان این بود كه عبدالناصر، مصطفی نحاس پاشا را همه كاره مصر بكند، چهره‌ای كه بین ملت محبوب بود. در حالی كه از كهنه كارترین فراماسیونرها و عمال انگلستان بود. اما همان سیاست خارجی با بازیهای ماهرانه ای كه كرده بود، آن چهره را چهره ای ملی و ضداستعمار به مردم معرفی كرد. این یكی از دسائس بسیار دقیق و كه دیده‌اید، یك جمعند، یكیشان می‌شود شمر، یكیشان حر، یكیشان حرمله، یكیشان زینب، یكیشان امام حسین. ولی مجموعاً یك گروهند و یك جمعند. عین تئاتر كه تیرهایی زده می‌شود خون هم از جسد طرف می‌آید و هر دو، هم آن زننده و هم آن خورنده، مربوط به یك جریان هستند. در صحنة سیاست هم این مسئله دقیق انجام می‌شود. در مصر هم همینطور شده بود مثل ایران. ناصر چقدر زحمت كشید تا حتی به اطرافیان خود بفهماند كه چقدر در اشتباه هستند بالاخره هم بعد از ناصر می‌بینید كه سرنوشت انقلاب مصر به چه صورتی درامد. من مثال‌های فراوان می‌توانم بزنم ولی قصدم یك مقداری بر اختصار است، اما به این جهت این مثالها را زدم كه در اینجا دسائس و نیرنگها و حیله‌گریهای استعمارگران را بشناسیم تا در ذهنمان دچار تضاد و تناقض نشویم؛ چون بالاخره انسان باید یك مسئله را در مغزش برای خودش حل كند. ممكن است برای بعضی ها تهمت زدن آسان باشد یا بالعكس یك كسی را قهرمان جلوه دادن. اما، ما كه در حساسترین مرحلة تاریخ خودمان قرار دادیم، حق نداریم تمجید نادانسته و یا شماتت و ذم ناآگاهانه از فرد یا گروهی بكنیم.

این مسائل توی مغزها مطرح می‌شود كه فلانی با رضاخان جنگیده است، در فلان وقت زندان بوده، فلان جا فلان حرف را زده، و اینجا ما می‌گوئیم كه خائن است. این براساس همین دسیسه است كه گفتم، به یكی می‌گویند تو این نقش را ایفا كن، اما اگر ما گفتیم، فلان نقش را انجام بده. البته باید دلیل هم دنبالش باشد. امیدوارم این بحثی كه امروز شروع می‌كنیم بتواند این نتیجه را برای این انقلاب داشته باشد كه خطها را كاملاً روشن و مشخص كند و برای شما كه جمع مؤثری هستید. من پارسال چند روزی قبل از به تصویب گذاشتن قانون اساسی در مدرسة فیضیه صحبت كردم، خطاب به جمع آنجا، كه قطعاً بعضی‌شان اینجا هم هستند، گفتم كه شما می‌توانید تمام ایران را زیر پوشش خودتان قرار دهید و هر فردی و هر جریانی را كه خواستید می‌توانید پیروز كنید و یا می‌توانید شكست دهید. الان هم همین مسئله را می‌گویم. این جمعی كه اینجاست می‌تواند بزرگترین نقش را در پیروزی این انقلاب داشته باشد و باید تلاش كنید كه بحث منحصر به همین جلسه نباشد. مسائل نوشته بشود. چاپ بشود. به دست همة مردم برسد. چون این كاریست كه سالهاست كه دوستان از من می‌خواستند. حالا یا به علت كثرت كار یا به علت تنبلی یا به هر دو علت این كار را من نتوانستم آنطور كه باید انجام بدهم. بسیاری مطالب را هم نوشتم. اما تا این لحظه كه با شما صحبت می‌كنم نشده است به طور اختصار ولو یك بحث كاملی از این جریانات كه گفتم بنمایم. الان قصد دارم كه این بحث را اگر عمری بود و اگر توفیقی، تا اخر برسانم یعنی آن‌شاءالله از مشروطیت از رضاخان، از بعد از شهریور 20، از ملی شدن نفت، از همة اینها بحث كنم، البته بحثی كه به درد امروز ما بخورد. بنابراین نه تنها از آن مسائل بحث خواهم كرد. بسیاری از سؤالاتی كه در اذهان مردم هست: قوام‌السلطنه كی بوده است، مصدق كی بوده است، بقائی كیست یا كه بوده است، مكی كیست یا كه بوده است، از جریانات فعلی، از خودم، از آن نوارهای كذائی، از همه چیز در اینجا بحث خواهیم كرد. چون می‌خواهیم مسئله به طور دقیق و علمی بررسی بشود و با صراحت هم بحث خواهم كرد. از خطهایی كه در ایران هست، از خطهای اصلی و بدلی، از نفوذهایی كه استعماگران دتر خطوط انقلابی كردند، بحث خواهم كرد و هیچ رو در بایستی و ابهامی هم بكار نخواهم برد. اینها را هم با دلیل و با سند و مدرك خواهم گفت. به این قصد كه خائنین، نادرستها، بی تقواها از صفوف انقلاب رانده شوند، و جاهلها و نادانان و افرادی كه قابل هدایت و اصلاح هستند، ان‌شاءالله هدایت و اصلاح بشوند. چون ضربتی كه جهالت به جریان وارد می‌كند، در بسیاری موارد خطرش بیشتر از خیانت است. چون خائن همینطور كه مشهور است خائف است، می‌ترسد، چون می‌داند كه دارد خیانت است. چون خائن همینطور كه مشهور است خائف است، می ترسد، چون می‌داند كه دارد خیانت می‌كند، با قدرت و با جسارت كار را انجام نمی‌دهد. اما جاهل چون به آن كار كه انجام می‌دهد مؤمن و معتقد است با جسارت كار را انجام می‌دهد. حالا بگذریم از اینكه بعضیها هم خائنند و هم جاهل. به هر صورت منظور ما این است كه مسائل به خاطر انقلاب روشن بشود. نمی‌خواهم قبرها را بشكافیم و نبش قبر كنیم. این است كه از تاریخ معاصر بحث می‌كنیم . از نیرنگهای امپریالیستها بحث می‌كنیم مسائلی كه مهم نیست و الان هم هیچ اهمیتی ندارد كه ما بدانیم حسن صباح بر حق بوده است یا خواجه‌ نظام‌الملك، در سرنوشت فعلی ما تأثیری ندارد. اما مثلاً از مصدق و قوام‌السلطنه ممكن است بحث كنیم برای آنكه هنوز آن جریآنها ادامه دارد. شاهپور بختیار زیر عكس دكتر مصدق و بسیاری هم اكنون زیر آن عكس و زیر آن نام می‌روند. ما بدانیم اولا این عده تا چه حد میراث خوار او هستند یا نیستند یا واقعاً وارث او هستند یا نیستند. اگر وارث هستند خود آن طرف چه كاره بوده است كه وارثش بتواند از آن نام استفاده كند و همینطور در مورد سایر افراد و گروهها و خطها كوشش می‌كنیم یك بام و دو هوا، بعضی اوقات یك بام و چند هوا نباشد. اگر مثلاً عكس داشتند با فلان شخص جرم است در همه جا جرم تلقی بشود به شرط اینكه شرایطش یكسان باشد؛ چون یكی از كارهایی كه اخیراً دیدم می‌كنند فلان روزنامه یك عكس می اندازد و می‌گوید كه مثلاً آقای فلسفی با زاهدی با هم بوده‌اند. حالا این در چه شرایط بوده است عین آن عكسی كه (البته این را روزنامه نخواسته استفاده كند) انداخته بود از نواب صفوی و آزموده و بختیار و چند تا از این طاغوتیها. خوب اگر توضیح زیر عكس نبود، بختیار خوش و خرم در حال خندیدن، آزموده هم همینطور به علت اینكه نواب صفوی را دستگیر كرده بودند و نواب صفوی هم سرحال، خوب كسی كه نمی‌دانست این به چه مناسبتی است. البته سرحال بودن دو طرف دو دلیل مختلف دارد. آنها به دلیل اینكه نواب صفوی را دستگیر كردند و نواب صفوی برای اینكه دشمن را شاد نكند از خودش ضعفی نشان نمی‌داد و از اینجور عكسها بسیار است. ما مداركی را كه می گوییم شرایطی هم كه آن عمل درش واقع شده است باید بگوئیم و بعد با یك میزان و یك معیار راجع به مسئله، شما باید قضاوت كنید. چون یك جمله از مجموعة یك سخنرانی یا از یك كتاب بیرون آوردن بدون شرایطی كه آن جمله درش گفته شده است، قضاوت درباره‌اش نمی‌تواند صحیح باشد. خوب بسیاری از شما مطالعات دینی دارید و علم حدیث یكیش همین است كه شرایطی كه فلان جمله از زبان معصوم بیرون آمده است اگر به آن توجه نشود كه شنونده كی بوده است، در زمان چه كسی بوده است، در چه حالتی بوده است، آن جمله معنی دقیقش برای ما روشن نخواهد شد. كسانی كه در مبارزات سیاسی بوده‌اند این مسئله را كاملاً احساس می‌كنند. قبل از انقلاب فرض كنید در فلان مجلسی بوده اید كه دو عنصر یا یك عنصر ساواك هم بوده اند جمله ای گفته اید كه اطرافیان تعجب می‌كردند بدون توجه به این، چون توجه نداشتند كه این جمله را شما گفته اید كه چه كسی بشنود. ما در این صحبت كوشش می‌كنیم كه تمام این مسائل را تا آنجا كه ممكن است رعاین بكنیم و چیزی كه از دوستان می‌خواهیم این است كه همة اینها ضبط و استخراج بشود نداركی كه اشاره می‌كنم ضمیمه بشود تا آن‌شاءالله در سطح كشور بشود از آن استفاده كرد و ما دیگر ناچار به تكرار مكررات نباشیم.

پیدایش اسلام، مبدأ عصر جدید

خوب، پس از این مقدمه مطالب را شروع می‌كنم. شما می‌دانید موقعی كه اسلام ظهور كرد، دو امپراطوری نیرومند در دنیا بودند: یكی ایران و یكی روم. اینها تحت‌الشعاع اسلام قرار گرفتند و امپراتوری كه نام خودش را اسلامی گذاشته بود و البته اسلامی نبود به وجود آمد و تا قلب اروپا پیش رفت. اگر منصفانه بخواهیم قضاوت كنیم مبدأ عصر جدید را پیدایش اسلام باید بدانیم. با وجود اینكه اسلام از مسیر خودش منحرف شد، ولی بسیاری نتایج به بار آورد كه منجر به پیشرفتهای كنونی علمی در دنیا شده است. آن قرنهایی كه در تاریخ اروپا قرون وسطی نامیده شد و مفهوم قرون وسطی یعنی توحش و بربریت و بی دانشی و تعصب، و اروپا در آن قرنها همینطور بوده ولی مسلمین، حامل علم و دانش و مروج علم و دانش بوده‌اند. برخوردی در همان امپراتوری اسلامی بین شرق و غرب پیدا شد كه ما اینجا نمی‌خواهیم در آن مورد بحث كنیم. جنگهای طولانی كه موسوم بود به جنگهای صلیبی كه سرانجام مسلمین پیروز شدند.

 

 

بهر‌ه‌گیری غربیان از اختلاف تسنن و تشیع

بعد از پیدایش امپراتوری عثمانی و بالاخره پیدایش حكومت صفوی، در آن موقع دو حكومت مهم در دنیا وجود داشت؛ یكی صفویه كه مدعی تشیع بود و یكی عثمانی ها كه مدعی تسنن. حكومتهای دیگر دنیا در مقابل اینها ضعیف بودند. اما به دلایلی كه باز فرصت گفتنش نیست در سال 1453 میلادی سلطان محمد فاتح، قسطنطنیه اسمش را عوض كرد و اسلامبول گذاشت. این را اروپائیها (این سال 1453 میلادی یعنی بیش از 500 سال قبل) مبدأ تجدید حیات خودشان می دانند. چون آنجا را سلطان محمد فاتح فتح كرد و راه آنها را به طرف شرق بست و آنها راه خودشان را به طرف غرب ادامه دادند كه منجر شد به كشف آمریكا و خیلی مسائل دیگر اینها (اروپائیها) بالطبع نسبت به دنیا حریص بودند و علاقمند بودند كه بر دنیا مسلط بشوند. مانع بزرگ در سر راه خودشان همین دو حكومتی را كه گفتیم می‌دیدند حكومت عثمانی در درجة اول چون با آنها همسایه بود و بعد صفویه. از اختلافی كه بین این دو بود سود جستند و این اختلاف را دامن زدند كه جنگهای بین ایران و عثمانی در تاریخ مشهور است. البته حكومت صفوی و حكومت عثمانی هیچ كدام مورد قبول مردم نبودند و نه تنها حكومتهای عادلی نبودند، بلكه حكومتهای بیدادگر و فاسدی هم بودند. یكی از علل انقراضشان هم همین بیدادگری و فسادشان بود. اما به هر ترتیب سدی بودند در مقابل مطامع اروپائیها. آنها به فكر افتادند پس از اینكه قسمت زیادی از جهان را تصرف كردند، هند را تحت سیطرة خودشان (انگلیسها) دراورند. قسمتهایی از آفریقا را تحت سیطرة خودشان دراوردند در ایران درگیریهای مختلفی بین ایران و روسیه از شمال بود كه همسایه ایران شده بود. در این درگیریها روسیه نتیجه ای ندید.

فتحعلیشاه و قرارداد تركمنچای و كاپیتولاسیون

در زمان فتحعلیشاه كه در دو جنگ، یك جنگ یكساله و یك جنگ ده‌ساله، روسها بر حكومت ایران غلبه پیدا كردند (اینكه گفتم بر حكومت برای اینكه مردم به اقتضای اعتقادات اسلامیشان زیر بار حكوكمت كفر نمی‌رفتند). در این دو جنگ كه ایران شكست خود، دو قرارداد بسته شد: یك قرارداد به گلستان و یكی بر تركمنچای موسوم شد، و در نتیجه قسمتهای زیادی از ایران جدا شد. اما از آن جدا شدن مهمتر مسئله‌ای بود كه در قرارداد تركمنچای پیش آمد و آن حق كاپیتولاسیون بود. در دنیای كنونی كشوری كه مستقل باشد اگر كسی در آن كشور جرمی انجام داد مطابق قوانین آن كشور مجازات می‌شود فرضاً اگر كسی در آمریكا فردی را مجروح كرد در آمریكا محاكمه و مطابق قوانین اینجا مجازات می‌شود. كاپیتولاسیون معنی‌اش این است كه اگر اتباع خارجی در كشوری جرمی انجام دادند در آن كشوری كه تبعه اش هستند باید محاكمه و مجازات بشوند. مطابق این حقی كه به روسها داده شد اگر یك فرد روسی در ایران جرمی می‌كرد، آدمی را می‌كشت و یا دزدی می‌كرد بایستی كه در روسیه محاكمه می‌شد و این معنا یعنی از بین رفتن كامل استقلال ایران. چون سایر دولتها هم از این حق استفاده كردند. اصلی در حقوق بین‌الملل هست البته حقوق بین‌المللی كه اروپائیها نوشتند كه به آن می‌گویند «اصل كاملة الوداد» یعنی اگر كشوری حقی به كشوری داد، به سایر كشورهای دوست هم باید بدهد. این بود كه سایر كشورها هم این حق را پیدا كردند و حكومت قاجار مرعوب روسیه و انگلستان و سایر قدرتهای ارجی شد. ولی ملت ایران زیر بار این تحمیلات نمی‌رفت.

 

 

دسیسة استعمار انگلیس و روسیه برای درهم شكستن مبارزات روحانیت و مكتب

اولین كسانی كه پرچم مخالفت را بلند كردند روحانیت بود كه پیشوایان دینی بودند و مردم به آنها اعتقاد داشتند كه این هم در تاریخ ثبت است. این مقاومت، هم در برابر روسیه بود و هم در برابر انگلستان كه از طرف جنوب با تصرف هندوستان و بعضی از جزایر خلیج فارس با ایران همسایه شده بود. وقتی قدرتهای خارجی با این مقاومت، چه در ایران و چه در سایر كشورهای اسلامی، روبرو شدند؛ درصدد برآمدند كه به طور ریشه‌ای با این جریان مبارزه كنند. به همین دلیل درصدد تضعیف دین و روحانیت برامدند. اول آمدند آن دینهای ساختگی را به وجود آوردند: بابیت و بهائیت كه البته اینها از چند زمینه استفاده كردند، چون هر چیزی باید زمینه ای داشته باشد یكی از یمنه‌ها، چیزی بود كه عنوان تصوف داشت. ما اینجا نمی‌خواهیم در مورد صوفیگری از جهت فلسفی بحث كنیم. این مكتب تصوف كم‌كم منجر شد به لابالی گری. یعنی هر كسی كه می‌خواست نماز نخواند می‌خواست روزه نگیرد می‌خواست بسیاری از امور حرام را انجام بدهد می‌گفت قلبت پاك شد، چه كار داری به نماز و سایر مسائل. از این زمینه استعمارگران استفاده كردند برای مبارزه با دین. به این دلیل است كه شما می‌بینید اكثر ـ اگر نگوییم تمام ـ این فرقه‌های صوفی (بعد مفصلتر صحبت می‌كنیم) وابسته شدند مستقیم یا غیرمستقیم به خارجی ها، به فراماسون‌ها و در این اواخر از دروایش مشهور مثلاً یكیش ارتشبد نصیری است! از دروایش گنابادی بود یا مثلاً دكتر اقبال و از این قبیل كه جزو دروایش حساب می‌شدند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. رادیو و تلویزیون و مطبوعات اژهم این مسیر را خیلی تشویق و ترویج می‌كردند.

زمینة دیگر، از موضوع مهدویت استفاده كردند و بر آن اساس ركن رابع قائل شدند. شیخیه را به وجود آوردند. منشاء اختلاف در بعضی از شهرهای ایران و بعد نوزاد طبیعی آن همان باب و بها شدند كه خواهیم دید شعبی از فراماسون در ایران و در كشورهای اسلامی هستند.

زمینة دیگری كه از آن استفاده كردند و هنوز هم دارند استفاده می‌كنند مسئله تعصبات قومی و ملی است. اسلام دینی است كه مسئلة ملیت در آن مطرح نیست. مسئلة تمام انسآنها و تمام مردم دنیا مطرح است. در دنیا هم اصولاً ملیت به این نحوی كه امروز مطرح است در گذشته مطرح نبوده. البته در هر قومی این تعصب هست. هر شهری نسبت به افرادش، نسبت به آن شهر، هر فامیلی نسبت به آن فامیل، به علت انسی كه دارند تعصباتی هم دارند. مثلاً یونانیهای قدیم غیرخودشان را بربر كه كم كم مفهوم وحشی به خود گرفت قلمداد می‌كردند. عربها غیرخودشان را عجم می‌گفتند كه از مادة عجمه است به معنی گنگی (به صورت تحقیر). اما حد و مرزی مشخص نبود. معلوم نبود ایرانی به كی‌ها می‌شود گفت، عرب به كی‌ها می‌شود گفت، یونانی به كی‌ها می‌شود گفت. الان هم حد و مرزی ندارد. چون كلمة ملت و ملیت یك كلمة مبهم است. چه مكاتبی در اروپا به وجود آمد از بحث فعلی ما خارج است. می دانید كه هیتلر زائیدة ملیت بود. چه مكاتبی در اروپا به وجود آمد از بحث فعلی ما خارج است. می دانید كه هیتلر زائیدة ملیت بود. به خاطر نظریه «آلمان فوق همه» بود كه آن جنگ، جنگ جهانی برافروخته شد. البته طرف مقابلش هم همین مسئله را داشت. چرچیل هم همین را می‌گفت ولی چرچیل عاقلتر از هیتلر بود. هیتلر آنچه كه فكر می‌كرد می‌گفت و چرچیل در عمل خیلی متعصبتر از هیتلر بود، اینها از این زمینه (ملیت) هم برای تجزیه كشورهای اسلامی و تضعیف خط حركت اسلامی استفاده كردند. عثمانی اصلاً به همین دلیل تجزیه شد. عثمانی یك كشور وسیعی بود كه از ایران تا اقیانوس اطلس و تا قلب اروپا ادامه داشت، و یونان و آلبانی و یوگسلاوی اینها از متصرفات عثمانی بودند. مسئلة ملیت را همین انگلیس و فرانسه و سایر كشورهای استعمارگر عنوان كردند و آن كشور به كشورهای گوناگون تجزیه شد. در مسئلة ملیت این تقسیم تا ابد ادامه دارد اگر فرض بگیرید این عنوان شود كه قم مستقل بشود، آن وقت محله‌های قم هم می‌خواهند استقلال پیدا كنند، هر محل برای خودش، همینطور تا برسد به خانه تا برسد به فرد. آن كشور عثمانی، حالا اعراب چگونه فریب خوردند و بالاخره كلمة تركیه كه شما آن را می‌شنوید اصلاً خودش مفهوم همان ملی گرایی را می‌رساند، ما در تاریخ كشوری به نام تركیه نداشتیم. این از ابداعات استعمارگران است كه مقارن همان وقتی كه رضاخان را بر ایران مسلط كردند، كمال آتاترك را هم، (البته آتاترك لقبی است كه خود آنها مثل بنیانگذار ایران نوین و كبیر كه به رضاخان می‌گفتند به او ادادند، اتاترك هم یعنی پدر ترك) در همان موقع او هم قسمتی از قلمرو عثمانی را به نام تركیه نامید و خلافت را در آنجا برانداخت.

لژهای فراماسونی، منحرف‌كنندگان جنبش مشروطیت

در ایران هم از این مسئله استفاده شد، چرا این كار را كردند؟ برای اینكه مردم پس از اینكه دیدند سلاطین قاجار به سبب حفظ سلطنت مرعوب خارجیها شدند، مردم مقاومت كردند و خارجیها دیدند ممكن است مردم این حكومت را براندازند این شد كه این زمینه‌ها را به وجود آوردند و در ضمن یك خطوط بدلی انقلابی نما و ملی نما در برابر خطوط اصلی، كه از این خطوط بدلی فراماسونها بودند. كه اینجا اشاره می‌كنیم. فراماسون در زمان فتحعلیشاه برای اولین بار در ایران تأسیس شد؛ افرادی كه رفته بودند خارج تحصیلاتی كرده بودند آنجا خریداری شدند و بعضیهایشان همین چیزی كه می‌گوئیم غرب‌زده، احتیاجی به خریداری هم نداشتند. آمدند و فراموسون را در ایران تشكیل دادند كه اوایل نام فراموشخانه به خودش گرفت. هم از نظر شكل كلمه شباهتی دارد به فراماسون و هم شاید معنی فراموشخانه دقیقتر بخورد به این جمع، چون فراماسون یك اصطلاح بنائی است یعنی بنا، معمار، حالا سابقه‌اش به كجا می‌رسد، صهیونیستها و یهودیها یك تشكیلاتی داشتند و بعد این تشكیلات در خدمت استعمار انگلستان قرار گرفت. یك تشكیلات خیلی مهیب و وحشتناك كه فراموشخانه كه گفتیم از نظر معنا هم خوب تطبیق می‌كند برای اینكه كسانی كه در این جمع وارد می‌شوند دیگر همه چیز را باید فراموش كنند. اخلاق و شرف و حیثیت و وجدان و مناعت طبع و همة اینها فراموش می‌شود. چگونه عضو می‌پذیرد؟ و چگونه تعهد از عضو می‌گیرد؟ و چگونه از این افراد استفاده می‌كند؟ موضوع بحث مفصلی است كه در كتاب «نیمه راه بهشت» تألیف سعید نفیسی(1)كه البته داستان مانند است و نمی‌خواهم بگویم همة مطالب آن صحیح است، نه به احتمال زیاد خود این آقای نفیسی كه این كتاب را نوشته و دیگر آبرو برای فراماسون نگذاشته، خود فراماسون بوده است. برای اینكه اینها از فامیل همان ناظم‌الاطبای نفیسی هستند كه یك دوره لغت خوبی هم نوشته و اینها اصلاً یهودی هستند و بعد یهودی مسلمان شده، كه خیلی بعید است یهودی مسلمان بشود بخصوص با نقشهای بعدی كه همین سعید نفیسی ایفا كرد. اما این كتاب را الحق جالب نوشته است كه یك فردی كه می‌خواهد فراماسون بشود اول می‌آیند بین مردم مطالعه می‌كنند یك ضوابطی و یك ملاكهایی دارد. خوب یك آدمهایی هستند، عالمند و دانشمندند و باهوشند و در ضمن از علم به علت خود علم خوششان می‌آید، اهل وارستگی هستند. اینها را دنبالشان نمی آیند. یك آدمهائی هستند كه یك استعداد كی دارند، اما جاه‌طلب و مقام دوستند و نقاط ضعفی دارند، می‌روند دنبال آنها و پس از اینكه مدتها طرف را تحت كنترل قرار دارند و دوست شدند، مهمانی بهش دادند و به هر حال آن نقاط ضعفش را تقویت كردند و كم كم به او فهماندند كه اگر مقام می‌خواهی و نخست وزیر می‌خواهی بشوی، وزیر می‌خواهی بشوی، نماینده می‌خواهی بشوی باید بالاخره در یك جمعی قرار گبیری و این جمع به تو كمك كنند. و در ضمن قدرتشان را هم نشان دادند شبی طرف را دعوت می‌كنند و البته پس از طی مراحلی و عبور از به اصطلاح فیلترهایی (نویسنده در مورد این فیلترها تصریحاتی دارد) در ایران این اواخر یكی از مدخلهای فراماسون این جمعیت لاینز، باشگاه لاینز بود (لاینز یعنی شیر بچگان، شیرمردان اینطور ترجمه كردند) ظاهراً یك جمعیت غیرسیاسی ولی یكی از شرایط ورودش این بود كه آن كس وارد سیاست نباشد ولی معهذا می‌بینیم مثلاً حسین علا جزو لاینز بوده، شریف امامی جزو این جمعیت بوده است. خود همین سیاسی نباشد و یا سیاسی به خصوص نباشد، مفهومش مشخص است. بعد در آنجا مدتی می‌ماند آن وقت از آنجا وارد فراماسون می‌شد مدخلهای دیگری هم داشتند. می‌بردند و آنجا تشریفاتی هست كه طرف چشمهایش را می‌بندند، او را لخت عور می‌كنند و می گردانند توی آن تاریكیها و توی آن زیرزمینها كه دارند و تفسیرش را در اینجا نوشته است. البته طرف كه می‌خواند فكر می‌كند داستان است. در این چیزی است كه در كتابهای دیگر در آنجا نوشته است و من از یك نفر از اینها با گوش خودم شنیدم كه این مسائل را گفت البته اینها نمی گویند. علتش هم این است كه گفتم شخصیتشان به طور كلی از بین می‌رود و مرعوب آن دستگاه می‌شوند. چون حالا ترتیب عضویت را اگر فرصت شد امروز، نشد دفعة دیگر از همین كتاب خواهم ماند، به طوری است كه شخصیت طرف له می‌شود و از بین می‌رود. و بعد از اینكه در همان زیرزمین ها می گرداندند و گلوله‌ای از بغل گوشش زدند و خوب آنها تعهدنامه ازش گرفتند و نقاط ضعفش را به دست آوردند، می‌آورندش آن بالا دور یك میز چشمهایش را باز می‌كنند. نگاه می‌كند اطرافش، می‌بیند مثلاً برادرش هم جزو اینهاست ولی از اول تا حالا هیچ چیز به او نگفته است. همسایه‌اش هم از اینها بوده است. نمی‌دانم فلان دوستش هم از اینها بوده خوب این تصورش این خواهد شد كه همه چیز دست این فرقه و این جمعیت است. این تصور غلطی بوده كه تا حالا باعث شكستهای متعددی برای كشورهای مثل ایران شده است. شما یادتان هست موقعی كه ساواك هم بود اینطور تبلیغ می‌كرد كه از هر سه نفر یك نفر ساواكی است و یا بسیاری از مردم ما این اعتقاد را پیدا كرده بودند كه هر كاری در دنیا می‌شود حتماً انگلیسها خواستند. هنوز هم شما می‌توانید پیرمردانی را پیدا كنید كه می‌گویند برژن، هم انگلیسی است. دژوان هم انگلیسی است و همة اینها عامل انگلستانند. فكر نمی‌كنند كه اگر عاملند دیگر این همه جنگ و جدال نمی‌خواهد. اخیراً عده ای پیدا شده‌اند كه همه را عامل آمریكا می دانند. این طرز فكر را البته ما نمی‌خواهیم در شماها به وجود بیاید ضمن اینكه می‌خواهیم آن حدی كه هستند دسائسشان را بشناسید. ولی آن جور هم نیست كه همة كارها به دستور آنها و به میل آنها باشد و نشود با آنها مقابله كرد. چنانكه خواهیم دید انقلاب ایران علیرغم تمام دسائس آنها در مرحله اول پیروز شد و اینكه می‌بینید كه عمال آنها همین اواخر، همین الان كه من دارم با شما صحبت می‌كنم خیلی جسورانه با انقلاب ایران مقابله می‌كنند و اعلامیه می‌دهند و بیانیه می‌دهند، بدون توجه به اینكه میلیونها نفر ضد آنها هستند و چقدر افراد حاضرند شهید بشوند كه این انقلاب را حفظ كنند، شاید برای شما تعجب‌اور باشد كه مثلاً چگونه جبهة ملی اعلامیه می‌دهد بر ضد این انقلاب. برای اینكه اینها تو مغزشان هست كه بالاخره برنده آمریكاست. اینجور برای اینها توجیه كرده اند. داستانی است در كلیله دمنه كه یك فردی، مهمان یك زاهدی شد همینطور كه داشت صحبت می‌كرد دید زاهد دستش را تكان می‌دهد، گفت: چیست؟ گفت: یك موش است كه خیلی اذیت می‌كند می‌اید تا سر سفره و غذا می‌خورد و هیچ ترسی هم ندارد. آن مهمان گفت این یك پشت‌گرمی باید داشته باشد. موش اینقدر نباید جسور باشد كه بیاید مثلاً تا وسط سفره و وحشتی هم نداشته باشد. بروید آن لآنه اش را بگردید. گشتند و دیدند بله در آن وسط لیره و طلا و اینها هست و موش روی آنها می‌غلطد. موش هم مثل اینكه از پول خوشش می‌آید! حالا اینها هم كه آدمهای ترسوئی هستند، چون كسی كه ایمان نداشته باشد ترسو است، پس این شجاعت با آن ترس جور در نمی‌آید. این مال همان اعتمادی است كه به ارباب دارند و این اعتماد را هم در كجا به وجود اوردند؟ در همان مجمع فراماسون یا شبه آن. جوری قلمداد می‌كنند با مهره‌چینی‌هایی كه كرده‌اند، همیشه به قدرت مسلط بوده‌اند. در ایران قبل از انقلاب واقعاً هیچ كاری انجام نمی‌شد، در سطح دولتی، هیچ كسی وزیر نمی‌شد هیچ كس وكیل نمی‌شد، مگر با اجازة آنها مگر با رویداد آنها. خیلی به ندرت در یك دورانی كه یك نیمه آزادی مردم داشتند بعضی ها می‌توانستند خارج از كادر آنها به مجلس آنها راه پیدا كنند یا به بعضی از پستهای حساس. این بود كه اینها با این تشریفات، جمعی را در ایران به وجود آوردند كه من اسم این را می‌گذارم خط بدلی. یعنی: فراماسونها وقتی كه پیدا شدند كتابهاشان نیز فراوان است مثلاً یكی از شخصیتهای برجسته‌شان میرزا ملكم‌خان كه مسیحی هم بود و شما تاریخ را كه بخوانید (تاریخهای زمان شاه) او را از مشروطه خواهان بنام قلمداد می‌كنند. چرا؟ برای اینكه پشت سرشان آنها بودند و كتاب هم منتشر می‌كرد روزنامه‌ای هم داشت بنام «روزنامة قانون» این طرف مبارزه می‌كرد ولی چون پول نداشت ـ یكی از ملاكهایی كه از این به بعد باید داشته باشید مقایسه كنید اعلامیه‌ها و روزنامه‌های دستجات را با زمینة مالی گروه، شما می‌بینید یك گروه مثلاً حداكثر 2000 نفر عضو دارد فرض بگیریم این 2000 نفر هم می‌گویند كه خلقی هم هستیم. خلقی كه دیگر ثابت پاسال عضوش نیست! یا مثلاً هژبر یزدانی. خلقی یعنی: كارگر، كشاورز، و این چیزها. یك خلقی كارگر و كشاورز چقدر می‌تواند حق عضویت بدهد؟ ماهی 100 تومان، 2000 نفر هم عضو داشته باشد می گوییم ماهی 200000 تومان. ولی خرجها را كه می‌بینیم ده برابر، بیست برابر، سی برابر این است یكی از ملاكهای قضاوت این می‌تواند باشد ـ خوب مردم می‌دیدند روزنامه و اعلامیه می‌آید زیر در خانه هایشان مال میرزاملكم خان. روزنامه می‌آید مال اوست. كتاب می‌آید مال اوست. ولی این طرف با وجود اینكه فداكاری می‌كرد مقدورات نداشت. این بود كه یكی از دسائس این هست كه همیشه استعمارگران افراد خودشان را به چهره انقلابی وارد جریان می‌كنند و بعد چون پشتش به قلة قاف است شعارها تندتر از دیگران است. این شعارها را ما می گذاریم پای چی؟ پای شجاعت! اما آن كس كه شعار می‌دهد می‌داند كه زندانش نمی‌كنند، یا اگر زندانش هم بكنند چون از خودشان است كاری با او ندارند. بعد از همین انقلاب كه اسناد ساواكیها بدست آمد، مشخص شد كه بسیاری یك سال، دو سال هم توی زندان رفته‌اند ولی عامل ساواك بوده‌اند. در طول تاریخ خواهیم دید كه یكی از طرق كارشان همین است. عناصر بسیاری كه از خودشان است اینها را در رأی جریانات انقلابی قرار می‌دهند و افراد مختلف را به طرف خودشان جلب می‌كنند. یعنی مخالف تصنعی می‌سازند تا مخالف واقعی را تحت الشعاع قرار بدهند. باز به انقلاب خودمان مراجعه می‌كنیم. قبل از انقلاب بودند كسانی كه لباس روحانیت هم به تن داشتند، قطعاً توی خود این مجلس شما هستند كه كسانی را بشناسند. می‌رفتند بالای منبر و از هر طرفدار امام شدیدتر از امام طرفداری می‌كردند و مخالفین را شدیدتر می‌كوبیدند. ولی می دیدی كه اگر دفترخانه دارد دفترخآنه اش سرجایش هست. اگر پستی دارد پستش هم سر جایش هست. گاهی اوقات هم می‌گرفتند مهمتر و بهتر بهش می‌دادند. این یكی از كارهایی بود كه به هر حال آنها می‌كردند. قبل از مشروطیت یك خط اینطوری به وجود آمد و خواه ناخواه منشاء جذب بسیاری از افراد شد به طرف خودش. یعنی نمی‌شود گفت هر عده‌ای كه رفتند به طرف فراماسون اینها همه خائن بوده‌اند یا به قصد خیانت رفتند. نه؛ سران آنها بودند ولی به علت زمینه‌هایی كه برایشان به وجود آورده بودند، باعث جذب بسیاری مردم به آن سو شدند. این طرف خیلی هوش و زیركی می‌خواست كه متوجه نقشه بشود. یكی از افراد باهوش كه متوجه شد همین حاج شیخ‌فضل‌الله نوری است كه هنوز هم كه شما می‌بینید بسیار او را می‌كوبند و به حدی به او حمله كرده بودند و او را كوبیده بودند كه بد بودنش از بهیان شده بود، یعنی اگر شما به بسیاری از آدمهای خوب هم مراجعه كنید می‌گویند اینكه خائن بود؛ اینكه همكار محمدعلی‌شاه بود. بدون اینكه واقعیت امر را بدانند. ولی شما مراجعه كنید به آثاری كه از این شخص مانده، یك نامه‌ای است كه در كتابی هست كه اخیراً نوشته شده، البته در بازار نیامده و به طور محدود چاپ شده، و دو جلد است. مؤلف آن جلال‌الدین مدنی است بنام تاریخ سیاسی، یكی از نامه های همین حاج شیخ فضل‌الله نوری در آن كتاب درج شده است و در آنجا پیش‌بینی می‌كند، كه اگر در مشروطیت، به این شكل پیاده بشود، در آینده این وقایع اتفاق خواهد افتاد و من جمله كشف حجاب را پیش‌بینی می‌كند. كی؟ قبل از سال 1325 قمری مطابق با 1285 شمسی. كشف حجاب 1314 شد یعنی تقریباً 30 سال بعدش. سی سال قبل جریان 30 سال بعد را پیش‌بینی می‌كند و پیش‌بینی‌های مربوط به اقتصاد. البته غیب هم نیست. اساس این است كه آدم قلبش پاك باشد و فكر كند. خیلی ساده، می‌شود مسائل آینده را پیش‌بینی كرد. از این پیش بینی‌ها، مرحوم مدرس و دیگران هم كرده‌اند كه در مباحثی كه بهش رسیدیم خواهیم گفت. پس یك شخص مثل فضل الله نوری این احساس را كرده بود. او اول بار از مشورطه‌خواهان بود اما مشورطه ای كه به قول خودش می‌خواست مشروعه باشد. مشروطه‌ای كه سد نفوذ انگلستان و روسیه بشود؛ مشروطه‌ای كه عدالت را برقرار كند نه مشروطه‌ای كه فكر كند با امدن چند تا راه‌اهن و چندتا كارخانه و تغییر لباس ظاهری و اینها ملت به سعادت می‌رسد. چون خیلی ها اینطرو فكر می‌كردند! در روسیه هم پطری كه مشهور شد به پطر كبیر فكر می‌كرد علت پیشرفت انگلستان و فرانسه این است كه مثلاً كتشان كوتاه است. قبا ندارند كه دراز باشد، اینكه قیچی دستش گرفته بود لباسهای بلند را می‌چید. ریشها را می تراشید. تمام اینها كه فكر می‌كنند انقلاب به این وسیله انجام می‌شود روی حسن نیت است نه اینكه سوءنیت داشته باشند در ایران هم كم‌كم این فكر را تلقین كرده بودند كه تغییر ظواهر منجر می‌شود به سعادت و رفاه. بسیاری كتابها نوشته شد، مقالات نوشته شد؛ سخنوریها شد كه بله علت عقب ماندگی ما اصلاً این است كه دین داریم؛ این است كه سنن مخصوص به خودمان داریم. آن تقی‌زاده مشهور كه به نقش خائنآنه اش در طول عمر طولانیش خواهیم رسید در یكی از صحبتهای خویش گفته بود كه ما باید سرتا پا فرنگی بشویم، مراسممان، سننمان، لباسمان، همه چیزمان باید فرنگی بشود. خوب این فكر مال تقی زاده نبود، چون تقی‌زاده و سایر فراماسونها، همة اینها شاگرد همان میرزا ملكم‌خان و سایر فراماسونهای دیگر بودند و یك جریان در جامعه به وجود آورده بودند. از اینطرف مذهبیها بودند كه شهید می‌شدند زندان می افتادند و تلاش می‌كردند و نتیجه، عاید آن طرف می‌شد، چون آن طرف سازمان داشت، تشكل داشت، برنامه داشت، نقشه داشت و برای این طرف، خوب شناخته شده نبود. این بود كه وقتی شیخ فضل الله نوری را به تحریك آنطرف امثال تقی‌زاده‌ها به سر دار فرستادند یكی از كسانی كه پای دار پایكوبی می‌كرد، پسر خود شیخ فضل‌الله نوری بود. چون نمی‌توانست فكر او را درك كند؛ برنامة او را درك كند؛ او فریتة این ظواهر شده بود مثل بسیاری دیگر از مردم. پس توجه كنید یكی از مسائلی كه انقلاب را تهدید می‌كند، همین جهل است. جهل این نیست كه شما سواد خواندن و نوشتن نداشته باشید؛ جهل سیاسی، جهل نسبت به برنامه های دشمن و امور را همینطور ساده و سرسری تلقی و قلمداد كردن است. مشروطیت به این ترتیب به ضرر مسلمانان تمام شد، با وجود اینكه با فشارهایی كه شیخ‌فضل الله آورد در قانون اساسی كلمة اسلام به كرات تكرار شد. حتی گفته شد هیچ قانونی خلاف شرع نمی‌تواند از مجلس بگذرد. در اصل دوم متمم قانون اساسی كه اصل طولانی هم بود و به اصل طراز مشهور بود، پیش‌بینی كرده بودند كه تمام قوانین باید از زیر نظر پنج نفر علمای درجه اول بگذرد. اگر آنها تشخیص دادند كه خلاف اسلام است تصویب نشود. بعد هم نوشته بودند كه این اصل تا ظهور امام زمان غیرقابل تغییر است. نمی‌شود تغییر داد اما طوری نوشته بودند كه اصلاً نمی‌شد اجرایش كنی. چون نوشته بودند كه این علما باید از بین 20 نفر عالمی كه آن 20 نفر را، مراجع مسلم تقلید انتخاب می‌كنند، باشند. همین مراجع مسلم، آن وقت معلوم نبود. دعوا ایجاد می‌شود زیرا عدة زیادی ادعای مرجعیت می‌كنند. من می‌گویم مرجعم، شما هم می‌گویی من هم مرجعم، او هم می‌گوید من هم مرجعم، و انتخاب اینها پا در هوا می‌ماند. عین پیش نویس كذائی همین قانون اساسی خودمان. آن را هم بروید مراجعه كنید، شورای نگهبان در آن بود، ولی مشخص نبود كه كی آن را تعیین می‌كند، چه مقام مشخص و معینی تعیین می‌كند. نوشته بود پنج نفر مراجع مسلم تقلید. حالا باز باید یك كسانی باشند كه تشخیص بدهند كی مرجع مسلم هست. بعد جلسه تشكیل بدهند، جلسه تشكیل ندهند، نمی‌شد. پیش‌نویس آن قانون اساسی اولیه را هم به نحوی نوشته بودند كه خواه یا ناخواه منجر می‌شد به روی كار آمدن شخصیتی مثل رضاخان. چون هم سلطنت را پذیرفته بود و هم خیلی چیزهای غربی دیگر را و همان روز حاضر نشدند به جای اسم مجلس شورای ملی، اسلامی را بپذیرند.           پیشنهاد شیخ فضل الله این بود كه اسم مجلس، شورای اسلامی باشد. آن سیدمحمدصادق طباطبائی و دیگران كه بعدها مشروطه‌خواه قلمداد شدند، اینها می‌گفتند كه نه، باید ملی باشد و از همین استدلالها می‌شود و یك بحث دیگری است. ولی وقتی كه مطرح شد و زیر بار نرفتند، این مشخص شد كه مسیر به چه طرفی دارد طی می‌شود.

عدم برنامه‌ریزی مسلمانان و شكست آنها در مشروطیت

به هر ترتیب چون ما بنا نداریم كه زیاد روی مشروطیت بحث كنیم، و فقط می‌خواهیم خطها تا حدی روشن بشود. با وجود اینكه پیشرو مشروطیت متدینی بودند، با وجود اینكه میرزارضا كرمانی كه ناصرالدین شاه را كشت یك فرد مذهبی بود. معهذا به علت با برنامه كار كردن دشمن انقلاب را منحرف می‌كند. چون كه یكی از مشخصات عصر حاضر برنامه‌ریزی است. برنامه‌ریزی در قدیم هم بوده، ولی مثل عصر حاضر نبوده است.

در عصر حاضر، مثلا شما بروید در وزارتخانه شوروی و آمریكا. می‌بینید به چند بخش تقسیم شده است: بخش ایران، بخش هندوستان، بخش اردن. در هر بخش هم بهترین كارشناسها مشغول كارند. مثلاً در بخش وزارتخانه چه امریكا یا انگلستان یا شوروی آدمهایی هستند كه بهتر از من و شما، مثلاً بختیاریها را می‌شناسند، بلوچها را می‌شناسند، كردها را می‌شناسند. زبانشان را، آدابشان را، رسومشان را، سرانشان را. با دقت و بر آن اساس برنامه‌ریزی می‌كنند و بر آن اساس حزب می‌سازند، بر آن اساس گروه می‌سازند و بر آن اساس آینده‌شان را نقشه می‌كشند.

در مشروطیت هم علت اینكه این طرف شكست خورد همین بود. یكی اینكه با وجودی كه طرفدار حكومت اسلامی بودند شكل حكومت اسلام در مغزشان مجسم نبود، محتوی بود، اما به چه شكل، معلوم نبود، چون یك نوع حكومت دیده بودند این هم حكومت استبدادی كه شاه داشت و به آن شكل و آن ترتیب، این یك طرف، تشكیلات دقیق نداشتند. دو سوم تبلیغات دست آنها بود و چهره‌سازی شاه داشت و به آن شكل و آن ترتیب، این یك طرف، تشكیلات دقیق نداشتند. دو سوم تبلیغات دست آنها بود و چهره‌سازی را آنها می‌كردند.

چهره‌سازی كاذب و كوبیدن انقلابیون واقعی

یكی از كارهای كه آنها می‌كنند ساختن چهره های مثبت و منفی است. شما می‌بینید كه یك مرتبه یك نفر گمنام مشهور شد. به روزنامه‌های قبل از انقلاب مراجعه كنید، می‌بینید كه بحث، مرتب از نزیه و از متین دفتری است؛ از لاهیچی و از مقدم مراغه ای است و از بنی احمد و از این قبیل افراد. مردم چه بكنند؟ خوب روزنامه را می‌خوانید؛ تا یك جمله آقای لاهیجی می‌گفت ـ حقوقدان مشهور ـ رهبر حقوقدآنها، یك صفحة اطلاعات و یك صفحة كیهان. ولی این طرف، اگر بهترین سخنوران هم سخنرانی می‌كردند، اصلاً خبرش را هم نمی‌دادند. این از جهت ساختن چهره‌هایی كه به اصطلاح توی جامعه نفوذ داشته باشند. این شایعه‌سازی برای كوبیدن افراد خط‌دار و معروف كردن افراد وابسته برای منزوی كردن افراد انقلابی؛ یك عده‌ای را حذف كنند. از آن طرف هم، جوسازی در مورد افرادی كه می‌دانستند كه نقشه های آنها را می‌دانند و انقلابی اصیل و واقعی هستند. این بود كه در گوش مردم می‌گفتند فلانی، فلان عیب را دارد و از این گوش به آن گوش، تا شایعه قوت گیرد. تشكیلات هم دارد فرض كنید یك حزب، همین فراماسون كه گفتیم، یك عضو دارد مثلاً در فلان جا روحانی است تمام اینها یك چیز را به شما می‌گویند. برای شما این تصور نیست كه مركز به اینها بخش نامه كرده كه مثلاً راجع به آقای رفسنجانی این را بگویید چون می‌گوید كه این تبریزی است و زاهدانی را كه ندیده همان حرفی را می‌زند كه زاهدانی می‌زند، همان حرفی را می‌زند كه اهوازی می‌زند، این است كه قبول می‌كند، راجع به خودشان هم شایع می‌كردند؛ مثلاً در ایران مشهور بود كه دكتر شفق اعلم‌العلماست. هر كس خیانتش را هم قبول می‌كرد، علمش را دیگر نمی‌توانست منكر شود، می‌گفت عالم كه هست. تا وقتی كه آدم نزدیك نمی‌شد، تا آن كتاب كذائی اش را ننوشت (سرود مهرش) را. خود من فكر می‌كردم این یك چیزی بارش هست. چون همه می‌گفتند: فیلسوف، زبان‌دان و ادیب. دكتر شفق، دیگر نظیر ندارد. كتاب هم یكی چندتا بنامش بوده بسیاری كتابهاست نویسنده‌اش خودش نمی‌فهمد كه چی نوشته یعنی خودش كتاب را ننوشته، دیگری نوشته است. یكی از همینها دكتر عیسی صدیق است كه مدتها وزیر فرهنگ ایران بود و مشهور بود به دانشمند سناتور. چندین كتاب جالب هم به اسم او نوشته شده بود. استاد ما هم بود در دانشگاه، یك روز همینطور كتابش را می‌خواندم، می‌خواستم اشكالها را ازش بپرسم، ازش پرسیدم، كه البته چون خود نمی‌دانست، معمولاً از دانشجویان می‌پرسید، كه شما بگویید. یك روز ازش پرسیدم كه عشرة مبشره چیست؛ یك كمی فكر كرد و گفت نمی‌دانم یكی بگوید، خوب ما بهش گفتیم: حدیثی است می‌گوید 10 نفر را پیامبر بشارت به بهشت داده و آنها مشهور شدند به عشرة مبشره. حالا ما كار نداریم كه آن حدیث چه هست به ما گفت كه خوب ما هم یك چیز یاد گرفتیم. حالا اگر آن كتاب را نوشته بود، وقتی از كلمة عشرة مبشره توضیح خواستند آخر چرا نمی‌دانست؟ اكثر اینها كتابها را هم برایشان می نوشتند الان هم مرسوم است. چند نفر جمع می‌شوند، یك كتاب می نویسند به اسم فلان و بهمان شخص. خوب این به نام دانشمند مشهور می‌شود و به دانشش دیگر كسی شكی نمی‌برد. پس، با این وسیله اینها چهره می‌سازند چهره های مختلف. همین رهبر كنونی انقلاب؛ خوب حالا ظرفنظر از جنبة انقلابی بودنش و خدمات سیاسی كردنش هم فیلسوف و هم فقیه است. اما قبل از 1341 كی او را می‌شناخت؟ یعنی بعنوان یك دانشمند، گفتیم جنبة سیاسی را كنار بگذاریم، به عنوان یك دانشمند اسم ایشان را شنیده بودید؟ شما همه جا نام بدیع‌الزمان فروزانفر را هم شنیده بودید و هم بسیاری كه با كتاب سروكار دارند و با رادوی و اینها سروكار داشتند اسمش توی ذهنشان هست و خیلی از اینهای دیگر بنام دانشمند. اما خیلی افرادی كه اصلاً اینها شاگردشان هم حساب نمی‌شدند برای مردم شناخته شده نبودند. چه دستی او را در گمنامی و آن را در شهرت قرار می‌داد؟ همین تشكیلات و سازمان، فن تبلیغ، كه یك نفر را اینقدر ببری بالا كه دیگران در مقبالش احساس حقارت كنند. یكی از نقایض این انقلاب را من خواهم گفت كه این حضرات لیبرالیون را آنقدر ترویج كرده بودند و آنقدر از علمشان بحث كرده بودند تا مردم احساس حقارت كنند، كه این دوستان ما در خدمتگزاریشان گاهی شك می‌كردند اما در مسئلة اقتصاد كه می‌رسیدند، می دیدیم احساس حقارت می‌كنند. می‌گفتیم آقا چیزی بارش نیست. می‌گفتند: نه، بالاخره مگر می‌شود فلانی با این همه لقب و عنوان و اینها چیزی سرش نشود؟ و این خطر است. اصلاً پیامبران و رهبران نهضتها كه می‌آیند اولین كارشان این است كه به مردم اعتماد بدهند. كه پیامبر اسلام هم همین كار را كرد. اسم، خیلی كار می‌كند. مثلاً ژنرال مدنی را تیمسار، دریادار، دكتر سیداحمد مدنی. حالا سیدش را خوب بگذاریم. اما هم دكتر، هم تیمسار بیهوده سخن بدین درازی كه نمی‌شود. خوب این بالاخره در امور نظامی حتماً متخصص است. حالا فرض بگیرید یكی از این سپاهی‌ها آمده بود توی مجلس؛ اخیراً در یكی از جلسات سری مجلس، یك سخنرانی كرد راجع به امور نظامی كه به نظر من آن ژنرالهاش هم نمی فهمند. ولی خوب این اسم نداشت مثلاً حسن، علی جعفر مگر می‌تواند نظامی گری بلد باشد. این بزرگ كردن آن طرف و كوچك كردن این طرف، یكی از علل شكیت انقلاب‌هاست.

                                                                                                                                                                     والسلام علیكم و رحمت‌الله و بركاته

---------------------

پی نوشت:

(1)    كتاب نیمه راه بهشت تألیف سعید نفیسی ـ چ 1336 ـ بنگاه مطبوعاتی ستاره.

 

جلسه دوم

                                                                                       بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

 

مردم مسلمان به رهبری روحانیت جنبش مشروطیت را به ثمر می‌رسانند

و بهرة آن نصیب غربزده‌ها می‌شود

در جلسة گذشته بحث به مشروطیت رسید و گفتیم كه در جریان مشروطیت، بار اصلی مبارزه بر دوش مردم مسلمان، به رهبری روحانیت بود. ولی حكومت در حقیقت نصیب عمال بیگانه و غرب‌زده‌ها شد! و دلایلی را هم اشاره كردیم كه این طرف مذهبیها سازمان یافته كار نمی‌كردند ولی آن طرف چون متكی به خارجیها بودند سازمان یافته و روی برنامه كار می‌كردند و چون امكانات مادی و تبلیغاتشان فراوان‌تر بود بهتر توانستند كه عده‌ای را به دنبال خود بكشانند و اشاره كردیم كه در این جریان نقش حساستر را برای از بین بردن نتایج مبارزات مذهبیها، فراماسونها به عهده داشتند. و از فراماسونها بحث كردیم و گفتیم كه یكی از كسانی كه دست فراماسونها و غرب‌زده‌ها را خوانده بود مرحوم حاج شیخ‌فضل‌الله نوری بود، و چون ما بنا داریم كه اینجا با اتكاء به اسناد صحبت بكنیم، می‌شود در جلسات بعد، آن اسناد را ارائه بدهیم و از روی آن بخوانیم. در این زمینه اشاره كردیم در آن جلسه به نامه‌ای از شیخ فضل الله نوری (در صفحة 70 كتاب تاریخ سیاسی معاصر ایران، جلد اول تألیف دكتر سید جلال‌الدین مدنی). این نامه را به سران روحانی نوشته و بعد از عنوانش این گونه نوشته است:

« قریب هزار سال است كه از غیبت كبرای حضرت حجت‌ابن‌الحسن (عج) می گذرد. در این مدت متمادی علمای بزرگ و نواب عامه در هر دوره رنجها برده و سختیها كشیده‌اند و از بذل عمر و مال چیزی دریغ نداشته‌اند، تا دین اسلام و مذهب جعفری را یدا به ید امروز به دست شما رسانده‌اند. شرط زحمات و خدمات و آثار فلمیه و مجاهدات علمیة آن بزرگواران در حفظ شریعت و حراست اساس اسلام، شماها خود بهتر از همه كس می دانید. در این امر، تكالیف نیابت عامه و مسئولیت تامه، من جمیع‌الجهات به شما متوجه است. باید این دین اسلام را كه ودیعة الهی است لامحاله به همان قوت و رونق و رواج كه از اسلام گرفته اید تسلیم اخلاف بفرمائید؛ ولی امروز دشمنان اسلام در این مملكت به دستیاری منافقین وضعی را فراهم آورده‌اند كه دین شما و دولت شما هر دو را تضعیف كرده‌اند و در خطر عظیم جماعت آزادی‌طلب (كه نویسنده در پرانتز شرح داده است منظور آزادی‌طلبهای به طریق غرب است) به توسط دو لفظ دلربای عدالت و شورا برادران ما را فریفته و به جانب لامذهبی می‌رانند و گمان می‌رود كه اصل ریاست روحانی و تاریخ انقراض دولت اسلام و انقلاب شریعت خیرالانام واقع بشود و چیزی نگذرد كه حریت مطلقه، رواج منكرات، مجاز و مسكرات؛ مباح (توجه بفرمائید این سخن در سال 1325 قمری نوشته و اشاره كرده كه مشروبات الكلی چگونه جایز می‌شود) و مخدرات، مكشوف (كشف حجاب را 28 سال قبل از اینكه انجام بشود پیش‌بینی كرده) و شریعت، منسوخ و قرآن، مهجور می‌شود، و این سوءذكر و عوارض عظیم در شرح احوال شماها ابدالدهر باقی بماند. شما بهتر می دانید كه دین اسلام اكمل ادیان و اتمم شرایع است و این دین، دنیا را به عدل و شورا گرفت. آیا چه افتاده است كه امروز باید دستور عدل ما از پاریس برسد و و نسخه شورای ما از انگلیس بیاید»

البته نامه طولانی است بیشتر تكیه ما روی همین قسمت بود كه شیخ با آن دید دور بینش، پیش‌بینی كرده بود انچه را كه بعد واقع می‌شد و واقع هم شد.

فراماسونها

مسئلة دیگری كه در جلسة گذشته اشاره كردیم و اسنادش را نخواندیم، مسئلة فراماسون بود. البته آن اسنادش فراوان است و تفسیرش هم فراوان است. فقط برای اینكه بدانید كه این فراماسونها چه كسانی را به همكاری انتخاب می‌كردند و چگونه آنها را انتخاب می‌كردند، چند صفحه ای از این كتاب «نیمه راه بهشت» كه آن دفعه اسم بردم و گفتم كه تألیف سعید نفیسی است برای شما می‌خوانم ـ البته نفیسی همانطور كه اشاره كردم نویسنده و به احتمال قریب به یقین فراماسون بوده و سوابق ناجوری داشته كه بعدها ممكن است اشاره كنیم. اما این كتاب را بسیار جالب نوشته است به صورت داستان مانند است ـ قسمتی از این كتاب را كه در مورد چگونگی روحیة فراماسونها و چگونگی انتخاب آنها است. من برای شما می‌خوانم. در صفحة 40 می‌نویسد:

«به همین جهات است كه دستگاه جاسوسی انگلستان عجیب ترین دستگاههای بشری است كه تا كسی از رموز آن خبر نداشته باشد نمی‌تواند تصور كند كه چه خیانتها و رسوائیها در آن نهفته است. و از زشت ترین و پست ترین وسایل بشری در آن بهره مند می‌شوند و از فحشاء و خیانت نیز رویگردان نیستند. راه جلب كاركنان این دستگاه این است كه در هر جا، زنی یا مردی را در آغاز عمر می‌بینند كه كار زشتی عمداً یا سهواً كرده و پایش لغزیده است فوراً به سراغش می‌روند و به كنارش می كشند و زشتكاری او را به رخش می‌كشند و صریحاً به او می‌گویند كه اگر تسلیم شود آن زشتكاری را پرده‌پوشی خواهند كرد وگرنه آن بدكاری، آشكار خواهد شد و آن بدبدخت بیچاره نیز چاره جز آن ندارد كه تن در دهد و به دستورشان رفتار كند. البته زندگی مادی او را تامین می‌كنند و از این حیث او را كاملاً دلخوش و مرفه نگاه می دارند و آن بیچاره هم می‌داند كه هر روز پیروی از دستور آنها نكند كارش ساخته است و چاره جز این ندارد كه در تمام طول عمر گرفتار آن دستگاه جنایت‌پرور شده و دچار عذاب وجدانی عجیبی كه بالاترین شكنجة روحی است باشد»

و باز در چند سطر بعد مردم را به سه دسته تقسیم می‌كند (كه از حوصلة این بحث خاجر است) و می‌گوید كه فراماسونها اعضای خود را از بین دستة سوم كه مشخصاتشان را می‌خوانم انتخاب می‌كنند:

 

«گروه سوم مردمی هستند میانة این دو گروه، یعنی كسانی كه دعوی دانش و برتری دارند و اندكی هم در پی دانش می روند و تنها به برتری ظاهری به اندازه ای كه مردم پی به باطن خبیث و پست‌شان نبرند، اكتفا می‌كنند و دانش را را برای تأمین منافع و زندگی مادی خود و التذاذ جسمانی و به عبارت دیگر سورچرانی و شكم‌بارگی می‌خواهند، و این گروه عامل عمده تباهی جامعه انسانی و سرچمشه همة بدبختیها و تیره‌روزیها هستند. و فرماسونها را از این دسته انتخاب می‌كنند و فراماسونها عشق مفرطی به این گروه سوم دارند و همیشه اعوان و انصار خود را از میان ایشان برمی گزینند. دلیلش هم واضح است چون این گروه پست و شكم‌پرست و سودجو همیشه در پی نیرویی می‌گردند كه منافع آنها را تأمین كند و این گروه بهترین لشكر فراماسونهای اروپایی و دستگاه جاسوسی انگلستان هستند. شاید هزاران هزار فراماسونهایی در اكناف و اطراف جهان بوده‌اند كه صادقانه باكمال خلوص و صفا به این دستگاه جاسوسی خدمت كرده‌اند و خود نمی دانسته‌اند كه از كجا مأمورند و به سود چه كسانی گام برمی‌دارند. برای رسیدن به این نتیجه راه بسیار ساده طبیعی دارند و آن این است كه همین دستگاه جنایت‌پرور و جنایت‌گستر، مردمان بی استعداد متوسط را از جای پست برمی‌كشد و به جای بلند می‌برد، یعنی كسی كه به هر حال انتظار ندارد كه فرضاً مقام بالایی پیدا بكندذ، مقام بالا به او می‌دهند و آن مرد كه خود بیش از همه و بهتر از همه ازش خود را می‌داند، چنان مرهون منت و سرسپردة آن دستگاهی است كه وی را با بضاعت مزجاة به اعلی علیین رسانده است كه مطیع محض و فرمانبردار مؤمن و عبد عبید آن دستگاه است و همواره می ترسد آن نردبان را كه زیر پایش گذاشته و او را از آن بالا برده از زیر پایش بكشند و وی را به بدختی و ناكامی سرنگون كنند. چه بسا می‌شود كه این مرد گرفتار هزاران عذاب وجدانی و ناراحتی شبانه‌روزی و زندگی بسیار تلخ و ناگواری است و هر شب و هر روز از كارهای زشت و از خوش خدمتی كه كرده پشیمان است، اما هر چه می‌كوشد خود را از آن گرفتاری ازل و ابد نجات دهد نمی‌شود»

این قسمت طولانی است آن‌شاءالله خود كتاب را بخوانید. فقط یك قسمتهای مختصر دیگر را انتخاب می‌كنم و به این بحث در این قسمت خاتمه می‌دهم. در جای دیگر می‌گوید:

«قوه‌ای كه در غاز با فراماسونها كاملاً یار شد و فراماسونها هم كاملاً آنها را یاری كردند، در میان هواخواهان نهضت باب بوده بابیان، برای رهایی از زجر و و عقاب دربار قاجارها به هر بیگآنهای پناه می‌بردند و البته فراماسونها زودتر از همه به یاری آنها برخاستند و پس از آنكه بهاءاللهی پیدا شد و گروهی به او گرویدند و بهائی شدند و گروهی دیگر به عقاید سابق باقی ماندند و از صبح ازل پیروی كردند و ازلی نامیده شدند، بیشتر ازلیهای لاحق و بهائیان سابق به فراماسونها وفادار ماندند ولی در روز اول اساس چنان نهاده شده است كه طرز عمل و اصول فراماسونها را، بهائیان نیز تقلید كرده و همچنان به وسیله دستگیری و تدمین بیشتر منافع مادی یكدیگر كار خود را استوار و مستحكم‌تر می‌كنند.

اصول دیگر كه فراماسونها با بهائیان در آن شریكند این است كه نه تنها هر كس در جامعه نام و قدر و بهائی پیدا می‌كند و ایشان خود به دروغ شهرت می‌دهند كه از آنهاست، بلكه كاملاً تمام افراد مسلك خود را، دربارة همه كس آگاه و بسیج می‌كنند، و در جریان احساسات و عواطف نگاه می دارند. به همین جهت هر كسی كه فراماسونها یا بهائیان او را مخالف یا مخل منافع خود فرض كردند به وسایل تبلیغاتی خود، این خبر را به همه اطلاع می‌دهند و او را از معاشرت و حتی از نشست و برخاست با او و حتی سلام دادن به او منع می‌كنند. و بیچاره‌ها متوجه این نكته بدیهی نیستند كه با وجود كوشش بسیار مزدورآنهای كه دارند، تا مسلك و مقام خود را بروز ندهند، بدینگونه مچشان در نزد آن كس كه دیگر با او سخن نمی گویند و سلامش نمی‌كنند و به خشم به او می نگرند، باز می‌شود و لااقل وی حساب كار خود را می‌كند و بدین وسیله پی می‌برد كه آن آشنای دیرین كه اینك دیگر به هیچ وجه به او نزدیك نمی‌شود یا فراماسون مؤمن مطیع یا بهائی متعصبی است.»

و در اینجا شرایط ورود به فراماسون را، كه دفعه قبل شرح دادم، كه خیلی خواندنی است ولی می‌ترسم زیاد بخوانم، خسته‌كننده باشد. به هر ترتیب ورود را هم گفتیم كه چگونه یك فرد وارد این گروه می‌شود، با چه تشریفاتی كه منظور اینها این است كه شخصیت فرد را به طوری بكویند كه كاملاً مطیع محض باشد و هیچ حتی تصور تفكر و تمرد از فرمان فراماسون را نكند و اینچنین آدمهای مطیع محض و بدخواه و شهوتران، یك شبكه بسیار وسیع در هر كشوری تشكیل می‌دهند. در بین تمام اصناف و اقشار، در بین بازاراین، در بین دانشجویان، در بین روحانیت، در بین همه، عواملی دارند و به شكل خاصی كه در آینده بیشتر بحث می‌كینم كارهای خودشان را انجام می‌دهند و این مباحثی بود كه دفعة قبل اشاره كردیم.

بدین ترتیب بود كه مشروطیت از همان اول در آن انحرافاتی پیدا شد ولی معهذا به علت نفوذ و رسوخ روحانیت، مجلس اول خدمات بسیاری انجام داد. بعد تلاش انگلیسیها این بود كه كنترل مجلس و دولت را در دست بگیرند و نگذارند كه مردم به سرنوشت خودشان مسلط باشند. انواع آشوبها را در سرتاسر كشور ایجاد كردند كه از حوصلة این بحث خارج است.

كودتای رضاخان و ضیاءالدین طباطبائی عاملین انگلیس

بالاخره درصدد برآمدند به منظور تسلط قطعی، كودتای رضاخان را به وجود آورند، چون بالاخره با مجالسی كه وجود داشته، گرچه آنها در آن نفوذ بسیار كرده بودند، ولی امكان تسلط كامل انگلیسیها نبود، بخصوص كه در شوروی هم انقلاب شده بود و آنها به خودشان سرگرم شده بودند و انگلستان برای تسلط بر همة ایران فرصت را غنیمت شمرد.

در 1919 قراردادی با دولت وثوق‌الدوله منعقد كردند كه تمام ایران را تحت نفوذ آنها قرار می‌داد. و چون این قرارداد مورد اعتراض مردم قرار گرفت درصدد برامدند همان‌طوری كه اشاره كردیم، بدست یك حكومت ظاهراً ایرانی، منافع خودشان را تأمین كنند. این بود كه رضاخان و ضیاءالدین طباطبائی با كمك انگلیسها در سوم اسفند 1299 این كودتا را انجام دادند. مطالعة تاریخ ایران از سوم اسفند 1299 تا نهم آبان 1304 كه سلطنت به خاندان پهلوی منتقل شد، بسیار آموزنده و عبرت‌انگیز است، انسان وقتی كه تاریخ را می‌خواند بخصوص اگر با اوضاع حاضر مقایسه كند آن وقت به خاطر اینكه دیكتاتوری در كشور مسلط نشود و دوباره انقلاب منحرف نشود، دیگر فردی مسامحه كار و اهمال كار نخواهد شد.

چون رضاخان بنابر شعر معروف (سرچشمه شاید گرفتن به بیل ـ چو پر شد نشاید گذشتن به پیل)، در ابتدای كار موجودی ضعیف و زبون بود. بسیاری، خائن بودند و تبهكار و به او كمك می‌كردند. بسیاری هم به خاطر جاه و مقام، به خاطر ترس از اینكه مبادا دستشان از كارها جدا شود، یا مبادا به آنها اهانتی بشود، یا همكاری كردند یا سكوت كردند. و تعداد اندكی بودند كه به شدت در مقابل رضاخان مقاومت كردند. خیلی‌ها می‌گفتند رضاخان امنیت برقرار كرده، رضاخان چه كرده؛ ولی بعد می‌بینیم كه همة اینها زیر سم دیكتاتوری پایكوب و لگدمال شدند. این پایه‌های حكومت رضاخان بیشتر از همه زجر دیدند. این چند نفری كه اسم بردم، همه‌شان با شكنجه و به دستور رضاخان كشته شدند؛ در حالی كه بیشترین سهم را در روی كار آمدن رضاخان داشتند.

در نهم آبان 1304 طرحی برای انتقال سلطنت از قاجاریه به خاندان پهلوی و در حقیقت برای خلع قاجاریه در مرحلة اول به مجلس برده می‌شود. در این جریان، چند نفر به ظاهر مخالفت می‌كنند و چند نفر هم به واقع (من می‌خواهم كه این قسمت را خیلی توجه كنید) از كسانی كه مخالفت می‌كنند یكی مدرس است كه زیاد با او سروكار خواهیم داشت. چند نفر دیگر هم، یكی تقی‌زاده است كه قبلاً گفتیم از عمال انگلستان بود و كسی بود كه وقتی مجلس اول را بمباران كردند به سفارت انگلستان پناهنده و بعدها زندگی‌اش را بررسی می‌كنیم تا ببینیم كه چقدر به این ملت خیانت كرد؛ این به ظاهر مخالفت كرد، و در حقیقت زیر پرده ـ همانطوری كه دلیل آن را می‌اورم ـ با رضاخان بود. دیگری حسین علاء بود، دیگری كه دكتر مصدق بود، مستوفی‌الممالك بود كه رئیس مجلس بود و استعفا كرده بود و حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی بود. این چند نفر، به نظر من مخالفتشان واقعی نبود، به دلیل نوشته ای كه در جلد چهارم تاریخ حیات یحیی هست (من سندش را ان‌شاءالله هفته آینده می‌آورم و از روی آن برای شما می‌خوانم.) این چند نفر با چند نفر دیگر مشاور خصوصی رضاخان بودند.

مصدق‌السلطنه یكی از مشاورین خصوصی رضاخان

حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی در كتاب خودش می‌نویسد رضاخان هر چه تلاش می‌كرد، عوام‌فریبی می‌كرد، مجالس روضه برپا می‌كرد، جلوی دسته‌ها به راه می‌افتاد، پول می‌داد؛ بالاخره مردم او را شناخته بودند و از او حمایت نمی‌كردند؛ و بعد می‌گوید كه در این موقع تاجری نزد من آمد و شروع كرد از رضاخان تعریف كردن كه این مرد بزرگی است، نابغه است، چه هست، چه هست، و باید كمكش كرد وگرنه از بین خواهد رفت و من گفتم كه او باید مشاورانی داشته باشد و او گفت خب، عده‌ای را انتخاب كن و من پانزده نفر را انتخاب كردم كه رضاخان از بین آنها 8 نفر را به عنوان مشاور خصوصی خود انتخاب كرد كه حداقل هفته‌ای یك جلسه با اینها داشت، این هشت نفر اینها هستند: مشیرالدوله، مستوفی‌الممالك، دكتر مصدق، حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی (نویسندة همین كتاب) كه گفتیم حاج مخبرالسلطنه هدایت، حسین علاء، تقی‌زاده و محمدعلی فروغی. ما با این هشت نفر زیاد كار خواهیم داشت، چون بعدها بسیارشان اسناد فراماسون بودنشان به دست آمد، در حالی كه به ظاهر، بسیارشان با یكدیگر مخالفت می‌كردند. این 8 نفر در آن موقع وجیه‌المله بودند یعنی مورد محبوبیت مردم. البته حاج مخبرالسلطنة هدایت كه 6 سال نخست وزیر رضاخان بود، یعنی یكی از این 8 نفر، طولانی ترین دولت را بعد از هویدای ملعون در تاریخ مشروطیت داشت، هویدا می دانید كه 13 سال نخست‌وزیر بود و این آقای هدایت 6 سال یعنی از سال 1306 تا 1312. او جزو مشروطه‌خواهان حساب می‌شد وزیر لوای مشروطه‌خواهی هم بود؛ و موقعی كه استاندار آذربایجان بود، شیخ محمد خیابانی آن انقلابی معروف را كشت؛ این یكی از آن هشت نفر است. آنهایی كه به تاریخ آشنا باشند خیلی برایشان عجیب و غریب است كه این 8 نفر چگونه مشاور رضاخان بودند ولی این یك سند قطعی تاریخی است، برای اینكه این حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی، خودش در سال 1318 مرده است؛ چیزی نیست كه بگوئیم بعدها جعل كرده باشند، علاوه بر آن دكتر مصدق هم در چند تا از نطقهای خودش، من جمله در یكی از نطقهایش در مجلس شانزدهم به چنین گروهی اشاره می‌كند و اسامی آنها را می‌برد و اتفاقاً از مطالب عبرت‌انگیز این است كه در همین هیئت 8 نفری است كه دكتر مصدق به رضاخان یاد می‌دهد كه می‌تواند فرماندة كل قوا بشود و به پیشنهاد اوست كه این طرح بعدها در مجلس مطرح می‌شود و با جوی كه ایجاد كرده بودند مجلس به ناچار، از ترس اینكه مبادا این دیكتاتور بشود، فرماندهی كل قوا را به او می‌دهند. همان جملة معروف الناس من خوف الذل فی الذل، مردم از ترس ظلم در خواری هستند ما در تاریخ بسیار می‌بینیم كه از ترس یك قلدر به او باجهایی داده‌اند. همین باج دهی به تدریج كار را به جایی رسانده است كه خری را كه بالای بام برده‌اند، نتوانستند پایین بیاورند.

پیش بینی مدرس در مورد روی كار آمدن رضاخان

قبل از اینكه به جریان روز نهم آبان و خلع قاجاریه برسیم برای اینكه بدانید مدرس چقدر تیزهوش و پیش‌بین بوده است، قسمتی از پیامی را كه مدرس توسط پیكی برای احمدشاه كه آن موقع در خارج از ایران بود، می‌،رستد از این جلد سوم «تاریخ بیست ساله ایران»(1) برای شما می‌خوانم. مطلب البته فراوان است. در صفحة 315 این كتاب مدرس اشاره می‌كند به اینكه اگر رضاخان سر كار بیاید، چه خواهد شد و این همان موقعی است كه این 8 نفری كه گفتم مشغول مذاكره و مشاوره با رضاخان بودند. ایشان می‌گوید یكی از كارهایی كه رضاخان می‌خواهد بكند ساكن كردن عشایر است. از آن زندگی برتحرك، از آن ییلاق و قشلاق، آنها را می‌خواهد بازدارد و در ده و در شهر آنها را ساكن كند، و خطرهای این مسئله را به تفضیل پیش‌بینی می‌كند. چون نمی‌خواهم وقت زیادی بگیرم فقط این قسمتش را می‌خوانم:

               «روزی برسد (یعنی اگر سردار سپه بیاید) كه برای شیر و پنیر و پشم و پوست هم، گردن ما به جانب خارج كج باشد»

این حرف آقای مدرس در سال 1302 وضع فعلی را پیش‌بینی می‌كند. و باز در این مورد بحثهای زیادی می‌كند. این قسمتش هم جالب است كه برای شما می‌خوانم؛ گذشته از نكات سیاسی به عقیده آقای مدرس در رژیم نوی كه نقشة آن را برای ایران بینوا طرح كرده‌اند نوعی از تجدد به ما داده می‌شود كه تمدن غربی را بارسواترین قیافه تقدیم نسلهای آینده خواهد نمود آقای مدرس می‌گویند (این را پیك می‌گوید، آن فرستنده می‌گوید):

« قریباً چوپآنهای قریه‌های قراعینی و كنگاور با فكل سفید و كراوات خودنمائی می‌كنند اما در زیباترین شهرهای ایران هرگز آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم پیدا نخواهد شد، ممكن است شماره‌های كارخانه های نوشابه‌سازی روزافزون گردد اما كوره آهن‌گدازی و كاغذسازی پا نخواهد گرفت. درهای مساجد و تكایا به عنوان منع خرافات و اوهام بسته خواهد شد؛ اما سیل‌ها از رمآنها و افسانه‌های خارجی كه در واقع جز حسین كرد فرنگی و رموز حمزة فرنگی چیزی نیستند. به وسیله مطبوعات و پرده‌های سینما به این كشور جاری خواهد گشت؛ به طوری كه پایة افكار و عقاید و اندیشه‌های نسل جوان از دختر و پسر، تدریجاً بر بنیاد همان افسانه های پوچ قرار خواهد گرفت و مدنیت مغرب و معیشت ملل مترقی را در رقض و آواز و دزدیهای عجیب آرسن‌لوپن، و بی عفتیها و مفاسد اخلاقی دیگر خواهند شناخت، مثل آنكه آن چیزها لازمة متمدن بودن است.»

و پیام طولانی است، اما آن طرف، این عده‌ای كه گفتیم در ظاهر، نه به واقع با رضاخان مخالفت كردند، در اینجا اسم برده، یكی از آنها تقی‌زاده است كه قبلاً هم معمم بوده است و بعد عمامه را كنار می‌گذارد (سیدحسین تقی‌زاده) و در اینجا فقط نصف صفحه صحبت می‌كند و از رضاخان هم تعریف زیاد می‌كند كمه رضاخان امنیت برقرار كرده و چه كرده است. منتها حالا باید سلطنتش را بگذاریم تا یك كمیسیون تصویب بكنیم و متأسفانه شخص دیگری صریحاً از رضاخان دفاع می‌كند و باز هم متأسفانه لباس روحانیت دارد، و آن سیدیعقوب انوار است كه او خیلی خوش رقصی می‌كند و اما بدترین ناراحتیها را هم بعدها زمان رضاخان تحمل می‌كند و به غلط كردن می‌رسد، ولی دیگر چاره در بین نبود.

كس دیگری كه به ظاهر مخالفت می‌كند فراماسون مشهور كه در فراماسون بودنش شكی نیست و سند هم دارد، آن میرزا حسین‌خان علاء است كه بعدها نخست وزیر همین شاه قبلی شد، وزیر دربار بود، و تا آخر عمر مقامات حساس داشت، این هم در حدود پنج شش سطر مطلب علی الظاهر به مخالفت می‌گوید.

مصدق: هم من به ایشان (رضاخان) معتقد هستم و هم ایشان به من

و بالاخره دكتر مصدق است كه برای اینكه بدانیم مخالفتش چی هست من قسمتی از مخالفتش را می‌خوانم، چون خیلی در این مورد تبلیغات نادرست شده است كه بله مصدق با رضاخان مخالف بود و چه و چه. ولی این نظر مصدق است راجع به رضاخان(2):

«اما نسبت به آقای رضاخان پهلوی، بنده نسبت به شخص ایشان عقیده‌مند هستم و ارادت دارم و در هر موقع آنچه به ایشان عرض كردم در خیر ایشان و صلاح مملكت بوده و خودشان هم تصدیق عرایض بنده را فرموده‌اند، نه اینكه در حضور من فرموده باشند، بلكه اشخاصی كه با ایشان خیلی مربوط بوده‌اند به آنها فرموده‌اند ایشان یك مقامی دارند كه از من و امثال من هیچ ملاحظه ندارند. اگر یك فرمایشی بخواهند در غیاب من بفرمایند، در حضور من هم ممكن است بفرمایند ولی احتیاطاً عرض می‌كنم آن اشخاصی كه فرمایشات ایشان را به من فرموده‌اند حكایت از این می‌كرده كه خودشان هم دانسته‌اند كه عرایضی كه عرض كردم از روی نظریات شخصی نبوده و مبنی بر مصالح مملكت و وطنخواهی بوده است كه از این حیث ایشان به بنده معتقدند؛ یعنی هم من به ایشان معتقدم و هم ایشان به من معتقد است. اما اینكه ایشان یك خدماتی به مملكت كرده‌اند گمان نمی‌كنم بر احدی پوشیده باشد. وضعیت این مملكت وضعیتی بود كه همه می دانید كه اگر مسی می‌خواست مسافرت كند اطمینان نداشت و اگر كسی مالك بود، امنیت نداشت و اگر یك دهی داشت باید چند نفر تفنگچی داشته باشد تا بتواند محصول خود را حفظ نماید؛ ولی ایشان از وقتی كه زمام امور مملكت را به دست گرفتند یك خدماتی نسبت به امنیت مملكت كرده‌اند كه گمان نمی‌كنم بر كسی مستور باشد و البته بنده برای حفظ خودم و خانه و كسان و خویشان خودم مشتاق و مایل هستم شخص رئیس الوزراء رضاخان پهلوی نام، در این مملكت باشد، برای اینكه من یك نفر آدمی هستم كه در این مملكت آسایش و امنیت می‌خواهم و در حقیقت از پرتو ایشان ما در ظرف این دو سه سال این طور چیزها را داشته‌ایم و اوقاتمان به صرف خیر عمومی و منافع عامه شده است و هیچ گاه ما در چیزهای خصوصی وارد نشده‌ایم و بحمدالله از بركت وجود ایشان خیالمان راحت شده و می‌خواهیم یك كارهای اساسی بكنیم. این هم راجع به آقای رئیس‌الوزرا یهنی (رضاخان) شاه بشود یا مسئولیت. چون شاه باید غیرمسئول باشد. این ارتجاع است و در دنیا هیچ سابقه ندارد كه در مملكت مشروطه پادشاه مسئول باشد. اگر شاه می‌شوند بدون مسئولیت، این خیانت به مملكت است برای اینكه یك شخص محترم و یك وجود مؤثری كه امروز این امنیت و آسایش را برای ما درست كرده و این صورت را امروز به این مملكت داده است، برود بی‌اثر شود هیچ معلوم نیست، كه چه كسی به جای او بیاید و اگر شما یك كاندیدائی دارید و كسی را پیش خود معین كرده‌اند بفرمائید، ما هم ببینیم بعد از آنكه ایشان شاهدین مسئول شدند، آن رئیس‌الزورائی كه مثل ایشان بتواند كار بكند خدمت كند و بتواند نظریات خیرخواهانه ایشان را تعقیب كند كیست؟ اگر چنین كسی را آقای سیدیعقوب به بنده نشان بدهند بنده نوكر شما، چاكر شما، مطیع شما هستم. من كه در این مملكت چنین كسی را سراغ ندارم، یعنی چنین نابغه ای كه این همه خدمات را كرده باشد.»

بحث طولانی است این در صورت جلسات است. مجلس پنجم هم هست، صورت مذاكرات مجلس پنجم را كه بخوانید، مفصلاً این مسائل هست، البته من قصد تفصیل در این مسائل را ندارم، چون مسائل نزدیك به زمان خودمان، خیلی مهمتر و لازمتر است كه با سرعت می‌خواهم به مسائل مربوط به خودمان برسیم.

رضاخان، شاهی كه انگلستان برای ایران ساخت

منظور از روی كارآوردن رضاخان، این بود كه یك زندان سرتاسری در ایران بسازند، برای اینكه ما دو نوع استعمار داشتیم و داریم، یك نوع استعمار مستقیم و آن استعماری بوده است كه استعمارگران با قدرت نظامی وارد یك كشور می‌شدند و به زور بر آن مملكت حكومت می‌كردند مثل تسلط انگلستان بر هندوستان. نیروی نظامی‌اش در هندوستان بود. فرماندة هندوستان هم پادشاه هندوستان، هر چه می‌خواهید اسم آن را بگذارید، یك فرد انگلیسی بود كه از طرف انگلستان منصوب می‌شد. شبیه تسلط فرانسه بر الجزایر، درگذشته بود. الجزایر مستقیماً تحت تسلط نیروی نظامی و سیاسی فرانسه بود. اما یك نوع استعمار كم خرابتر و خطرناكتر، استعمار غیرمستقیم است كه استعمار كوشش می‌كند عوامل خودش را كه، ملیت آن كشور را دارند، بر سر كار بیاورند. مثل ایران كه رضاخان ایرانی بود ولی عامل انگلستان بود. بنابراین خرج زیادی هم برای انگلستان نداشت. چون امنیت را رضاخان ایجاد می‌كرد با پول خود ایران. یعنی محكوم را به دار می‌زدند، با طنابی كه پولش را از خود محكوم می‌گرفتند. انگلستان هم نظرش همین بود كه برای بردن نفت و ثروت ایران، یك امنیت ایجاد بكند. امنیت برای دزدان و غارتگران، نه امنیت برای مردم. آن امنیت فریبنده‌ای كه او درست كرده بود، همان امنیتی است كه در گورستآنها و قبرستآنهاست، دیگر احتیاجی نبود دزد سرگردنه باشد. وقتی كه یك مدیركل اداره و یا یك وزیر، با یك نوك‌قلم میلیونها تومان می‌دزدید، دیگر سرگردنه دزدی احتیاج نبود. این امنیت رضاخانی بود كه استعمارگران می‌خواستند كشاورزی این كشور از بین برود، صنعت در این كشور پا نگیرد؛ تا آنها بتوانند با خیال راحت همانطوری كه خواهیم دید، بیشترین ثروت ما را ببرند. همین كار را در دیگر كشورها كردند. مقارن همین ایام هست كه تحت عنوان تجدد، كمال آتاتورك در تركیه سر كار می‌آید. او هم همان برنامة رضاخان را در تركیه اجرا می‌كند. در بعضی موارد تندتر و در بعضی موارد كندتر، او موفق شد كه حتی خط اسلامی را هم تغییر بدهد، و در آنجا بدل كند و به خط لاتین. الان در تركیه به خط لاتین و انگلیسی مطالبشان را می‌نویسند. عنوانش هم این بود كه خط عربی ـ فارسی خط مشكلی است. الان تمام كشورهای عربی و ایران خطشان مثل هم است ما احتیاج نداریم برای خواندن زبان عربی خط دیگری یاد بگیریم. و یا آنها برای خواندن خط فارسی خط دیگری یاد بگیرند. این كاری كه اتاتورك كرد عنوانش هم این بود كه اگر خط ساده بشود، تمام مردم باسواد می‌شوند. الان از سال 1923 كه كمال آتاتورك سر كار آمده است و یكی دو سال بعد از آن خط را تغییر داده، تا حالا پنجاه و چند سال می گذرد ولی اكثریت مردم تركیه هنوز بی‌سوادند. بلكه از آن منابع وسیع فرهنگی خودشان هم محرومند، چون دیگر نمی‌توانند خط خودشان را بخوانند و آن كتابها بلااستفاده مانده است. تعطیلات روز جمعه را هم به یكشنبه انداخته اند، او صریحاً دین را از سیاست جدا كرد و خیلی كارهای دیگر. رضاخان هم همان برنامه را در ایران ایجاد كرد، البته موفق به تغییر خط نشد كه پسرش داشت به آن مرحله نزدیك می‌شد كه شد، آنچه كه باید بشود.

نفت؛ خون تمدن، خون صنعت

از كارهایی كه رضاخان در زمانش انجام داد. تمدید مدت قرارداد نفت بود. نفت از بزرگترین ثروتهایی است كه در دنیای حاضر وجود دارد. البته نفت هزاران سال است كه بشر آن را می‌شناسد حتی در تواریخ هست كه نوح كشتی خود را با قیر اندود، كه آب در آن رسوخ نكند و می دانید كه قیر از نفت است. همانطور ما در موسی آن جعبه‌ای را كه موسی را در آن گذاشت با قیر نفودناپذیر كرد. ایرانیها هم در جنگ از نفت استفاده می‌كردند اما از 130 سال به اینطرف، نفت اهمیت دیگری در دنیا پیدا كرده است، خون تمدن و خون صنعت شده دهها هزار مادة مختلف از نفت به وجود می‌آید و از 130 سال قبل به این طرف كه روز به روز به اهمیت نفت افزوده می‌شود تقریباً اكثر جنگها و نزاعها در دنیا بر سر نفت بوده، و یكی از اولین مطامعی كه خارجیان نسبت به ایران داشتند، همین بود كه می‌دانستند در ایران نفت هست.

 

 

چپاول ایران با قراردادهای استعماری انگلیس

اولین تلاش مهمی كه برای تسلط بر نفت كردند، قراردادی بود كه در زمان ناصرالدین‌شاه بستند. این قرارداد مشهور است به قراداد بارون رویتر. ظاهر قراداد این بود كه یك خط آهن می‌خواستند از جنوب به شمال بكشند، اول هم تبلیغ كرده بودند كه هر مملكتی تمدنش به خط اهن است. هر چه بیشتر خط آهن داشته باشد، متمدن‌تر و پیشرفته‌تر است. خوب، مسئله اگر تنها خط آهن بود مهم نبود. ولی در این قرارداد به مدت هفتاد سال تمام جنگلها و دریاها و اراضی كشور و نفتها و معادن را به یك شركت انگلیسی واگذار كرده بودند، این قرارداد خواندنی است ولی برای اینكه وقت ما زیاد گرفته نشود، بنا شد اگر چیزها منتشر بشود، ما ضمیمه اش این اسناد را منتشر بكنیم(3) ولی آنهایی كه فرصت دارند می توانند بروند این قرارداد را از كتاب «طلای سیاه یا بلای ایران»(4) بخوانند، در كتابهای دیگر هم هست. در كتاب «تاریخ امتیازات یا عصر بی خبری» در آن هم هست. این یك شاهكار به معنای واقعی است كه یك مملكتی را در عرض هفتاد سال، همه چیزش را در اختیار یك شركت انگلیسی قرار بدهند. حتی قسمتی از پول را خودشان بدهند كه بعد اگر معادن نفت را بكار انداخت و معادن مس را بكار انداخت و جنگلها را از چوبش استفاده كرد هشتاد و پنج تومان را خودش ببرد، پانزده تومان هم بدهد به ایران. این قراردادی بود كه آن موقع منعقد شد و یك نفر انگلیسی خودش می‌گوید، كه تا حال در طول تاریخ بشر دیده نشده است كه یك كشوری را به این سادگی در اختیار یك كشور دیگر قرار بدهند، و در آن قرارداد با یك كلمه، نفت را هم واگذار كردند، البته لطف فرموده اند، طلا و نقره را استثناء كرده اند و گفته اند كه یك قرارداد جداگانه می‌بندیم. رجال متملق آن روز هم نامه ای نوشتند و من جمله سپهسالار اعظم هم این نامه را امضاء كرد ـ كه در تاریخ 2500 ساله ایران هیچ پادشاهی (منظور ناصرالدین شاه است كه این قرارداد را منعقد كرده بود) به اندازة این شاه با انعقاد این قرارداد به ایران خدمت نكرده است این نامه هم در همان كتاب تاریخ عصر بی خبری یا تاریخ امتیازات هست با امضای آنها. البته ملت آن موقع قیام كرد و این قرارداد به نتیجه نرسید و لغو شد و سلاطین قاجار بابت لغو قرارداد، غرامتی هم به این شركت انگلیسی پرداختند ولی آنها دست از كار برنداشتند و در سال 1280 هجری شمسی، 1901 میلادی قرارداد دارسی(5) را منعقد كردند. این قرارداد در دو صفحه است شما اگر خانه‌تان را هم اجاره بدهید فكر می‌كنم بیشتر از دو صفحه برایش اجاره نامه بنویسید. این قرارداد در دو صفحه است و مدت قرارداد 60 سال است، توجه كنید كه چه كسی است كه حتی خانة خودش را دو ساله اجاره بدهد، چه برسد به 60 سال، و حق‌الامتیاز ایران شانزده درصد یعنی صاحب نفت از صد تومان شانزده تومان بگیرد و آن طرف هشتاد و چهار تومان. آخرش هم پیش‌بینی شده بود كه هر وقت مدت تمام شد، تمام دارائیهای شركت نفت متعلق به ایران خواهد بود. خوب قرارداید بود كه امضاء و اجرا شد. البته همان شانزده درصدی را هم كه انگلیسیها می‌گفتند به ایران نمی‌پرداختند. مطابق اسنادی كه هست حساب‌سازی می‌كردند و نمی‌دادند.

نیرنگ رضاخان برای تمدید قرارداد نفت جنوب

وقتی كه رضاخان را روی كار اوردند به این منظور آوردند كه حتی آن قرارداد را هم تمدید كند. چون دیدند 60 سال تمام می‌شود و كم است برای آنها. رقیبهایی هم پیدا كرده بودند در این كتاب تاریخ حیات یحیی(6) هست كه حاج میرزا یحیی منی‌نویسد كه: «رضاخان پیش ما گفت كه من را انگلیسیها آوردند». دكتر مصدق این را هم می‌گوید كه رضاخان پیش ما گفت: «من را انگلیسیها آوردند» و یكی هم از دلایل آوردنش را این ذكر می‌كند كه قرارداد نفت جنوب را تمدید كند. اما خوب باید یك مقدماتی باشد كه بشود ملت را فریب داد. مردم یك وقت از خواب بیدار می‌شوند، می‌بینند كه روزنامه‌ها می نویسند كه بله انگلیسیها دارند ما را غارت می‌كنند، روزنامه اطلاعات، چون سابقه‌اش خیلی قدیم‌تر است از كیهان، از سال 1305 خود رضاخان آن را به وجود اورد به دست مسعودیها، و روزنامه‌های دیگر. آنهایی كه وارد سیاست بودند می‌دانستند كه روزنامه‌ها بدون اجازة رضاخان چیزی نمی نویسند و مشكوك شدند به جریان. مردم عادی می‌گفتند دیدید بالاخره رضاخان كار خودش را كرد و می‌خواهد انگلیسیها را بیرون كند، كم‌كم در مجلس هم زمزمه شد یك روز وقتی كه نمایندگان و وزراء باصطلاح رفته بودند نزد رضاخان، رضاخان نطقی كرد و گفت انگلیسیها ـ شركت نفت انگلیس ـ ما را غارت می‌كند؛ به ما زور می‌گوید، دستور داد قرارداد دارسی را آوردند و انداخت توی آتش و گفت با سوزاندن این قرارداد، قرارداد هم از بین می‌رود. مردم هم خوشحال، جشن و پایكوبی و چراغانی كردند و البته بعضیها از روی میل و بعضی ها هم مثل آن جشنهای شاهنشاهی كه دیده بودید كه بازور بود. آن وقت، ایت جاست كه سروكله آقای تقی‌زاده این دوست خودمان كه اسمش را بردیم پیدا می‌شود. یعنی ایشان كه مشروطه خواه بود و این همه تبلیغ شده بود و در اینجا هم دیدید كه جزء مخالفین رضاخان ثبت نام كرده بودند، منتهی مخالفی كه رضاخان ایشان را اول وزیر راه می‌كند، بعد وزیر دارائی. اما یك مخالف مدرس است كه سر از زندان در می‌آورد و در سال 1316 با زبان روزه شهید می‌شود. یك مخالف هم تقی‌زاده است، كه وزیر می‌شود! چرا وزیر می‌شود؟ برای اینكه همان تمدید قرارداد را امضاء كند معمولاً می‌خواهیم به این قاعده پی ببریم كه چهره‌سازی چگونه است و چگونه یك نفر را به عنوان یك چهره وجیه‌المله می‌سازند و بالعكس یك نفر مخالف خودشان را چهره‌اش را كریه می‌كنند. برای تقی‌زاده هم تبلیغات شده بود؛ مردم هم نمی دانستند به او می‌گفتند پدر مشروطیت و بزرگترین دانشمند و چه و چه ... اول وزیرش می‌كنند كه هیچ كس نتواند بفهمد هدف اصلی چه چیز است. بعد هم می‌شود به اصطلاح آن روز وزیر مالیه و یا به اصطلاح امروز وزیر دارایی. و مجدداً قرارداد دارسی را از نو به مدت 60 سال منعقد می‌كند، یعنی قراردادی كه 32 سال از آن گذشته مجدداً به مدت 60 سال یعمی مثل اینكه چند سال اضافه كرده باشند، 32 سال از آن گذشته مجدداً به مدت 60 سال یعنی مثل اینكه چند سال اضافه كرده باشند، 32 سال اضافه كرده باشند با پول نفت كه الان حساب كنید، آن قرارداد اگر بود 1340 تمام می‌شد، و تمام تأسیسات و اینها مال ما بود. ولی با آن 32 سال تمدید، میلیاردها به ایران ضرر خورد، یك دفعه من حساب كردم ـ كه البته باید در حساب تجدیدنظر كرد چون قیمت نفت همیشه زیاد می‌شود ـ حداقل هفتصد میلیارد دلار به ایران ضرر زد، كه من حساب كردم با این پول برای هر خانواده ایرانی می‌شود یك خانة هفتصد هزار تومانی ساخت. یعنی برای همة ایرانیهای می‌شود خانه ساخت. با این پول می‌شود آنقدر مدرسه ساخت كه 350 میلیون نفر یعنی ده برابر جمعیت ایران در آن درس بخوانند. این قرارداد را به این شكل رضاخان فرار كرد و بعد از چند سال كه خواهیم رسید، مردم بیدار شدند و شروع كردند جنایات رضاخان را شمردن.

تقی‌زاده امضاء قرارداد استعماری نفت را توجیه می‌كند

تقی زاده ناچار شد در مجلس پانزدهم نطقی بكند كه آن نطق هم در كتابی، به نام «نفت و نطق مكی»(7) هست و مجدداً چاپ شده، كتابش فراوان است. در این كتاب همة نطق به طور مفصل هست نمی‌خواهیم بخوانیم ولی یكی دو جمله خیلی خوشمزه دارد این یكی دو جمله را از این كتاب می‌خوانم. نطق تقی‌زاده هم در این كتاب در صفحة 94 درج شده است. جملات بسیار جالبی دارد. حالا اگر من بتوانم چند جمله جالبش را پیدا كنم می‌خوانم. گفتم كه قرارداد به امضای ایشان است چون وزیر دارائی بود. نطق مفصل است و جمله به جمله‌اش تاریخی و خواندنی است. در صفحة 102 این طوری می‌گوید:

«اما موضوع دوم، یعنی سهم بنده در این امر (یعنی در تمدید قرارداد) از اول تا اخر كه شاید بعضی اشخاص خالی از بی غرضی در این قسمت بیشتر علاقمند باشند تا به اصل موضوع اولی باید عرض كنم كه بنده در این كار اصلاً و ابدا هیچ گونه دخالتی نداشته ام و جز آنكه امضای من پای آن ورقه است» (خنده حضار)

البته در اینجایی كه شما خندیدید اینجا هم نوشته «خنده شدید نمایندگان و مخبرین جراید» آن وقت بعد می‌گوید كه «من آلت فعل بودم». یك چنین آدمی می‌گوید من آلت فعل بودم و از ترس رضاخان امضای خود را زیر این قرارداد گذاشته ام.

نطق را باید بعداً بخوانید(8)، و بعد می‌گوید كه «من اصلاً نمی‌دانستم كه این قراداد باید تمدید شود» بحث تمدید نبود اما از آنجا كه تاریخ آدم را رسوا می‌كند، نامة ایشان را در صفحة 213 این كتاب من برای شما می‌خوانم تا بفهمید كه سیاست خارجی چطور نقشه می‌كشد. گفتم قرارداد در چه سالی تندید شد؟ در سال 1312 یا سال 1933. این نامه ای است كه این آقای تقی‌زاده از لندن به تیمورتاش وزیر دربار پهلوی در 19 آذر ماه 1308 می نویسند. نامه را برای شما می‌خوانم:

«دوست محترم و معظم، پس از تقدیم سلام خالصانه و تجدید مراتب ارادت صمیم، با آنكه قدری تردید داشتم در اینكه مطلبی را كه در ذیل می‌خواهم عرض كنم، به طور رسمی یعنی به وزارت جلیلة درباره پهلوی عرض كنم، یا به طور خصوصی و غیررسمی به خود حضرتعالی ولی پس از تأمل به جهاتی مصمم شدم كه شق دوم را انتخاب كنم. (یعنی به طور غیررسمی نامه را به وزیر دربار نوشته است.) مخصوصاً در باب مذاكرات راجع به امتیاز نفت و تمدید آن. (كی نوشته؟ چهار سال قبل كه مسئله تمدید مطرح بود) و شرایط آن و حسابهای نفت و دلایل طرفین و منظور هر كدام از آنها یك كلمه هم اطلاع به دست مخلص نرسید جز آنچه به طور تصادف از كسی حرفی شنیده می‌شد، یا از تلگرافاتی كه آقای میرزاعیسی خان فیض (او یك نفوذی در سفارت بود) مجبوراً برای رمز كردن به سفارت می‌،رستد و جواب آنها با رمز می‌آید و از قرائن مندرجات آنها چیزی به طور حدس و قیاس استنباط می‌شد. حتی صورت پروژه قراداد را كه در نظر بوده برای تمدید امتیاز منعقد شود (باز دوباره اسم تمدید را برد) تا امروز ندیدم. و البته تصدیق خواهید فرمود كه مقتضی هم نبوده كه خود مخلص پیش آقای فیض رفته و در باب چیزی كه خود دولت در آن باب به اینجانب اطلاع نداده و به كسی كه او را واسطة كار قرار داده‌اند هم حكم نفرموده‌اند مرا از سابقة امر و جریانات كاملاً مستحضر بدارد...»

نامه طولانی است چند جای دیگر هم اشاره می‌كند باز به تمدید در همین نامه.

خیانت غربزدگان و تلاش روحانیون

خوب این یكی از آن 8 نفر، این 8 نفری كه آنجا اسم بردیم كه بعد به جان هم می افتند و به یكدیگر فحش می‌دهند، ولی همه تئاتر است به این صورت این خیانت عظیم را رضاخان و تقی‌زاده مرتكب می‌شوند و خیانتهای دیگر، از قبیل كشف حجاب، از بین بردن تمدن اسلامی و خیلی كارها كه فرصت بررسی آن نیست؛ و البته در نظر داشته باشید كه همة همكاران رضاخان هم، همان كسانی هستند كه هم اكنون و هم آن روز ادعای تمدن و تجدد و روشنفكری می‌كردند و روحانیون و مذهبیون را مرتجع قلمداد می‌كردند. ما نمی‌بینیم یك نفر از آنها با آن دستگاه مبارزه كند و باز هم روحانیت و مذهبی ها هستند كه مبارزه می‌كنند، و باز هم امثال مدرسه هستند كه در مبارزة با آن دستگاه شهید می‌شوند. آن طرف را می‌بینیم كه همین تقی‌زاده یا فروغی كه تحصیلات جدید داشت و زبان فرانسه می‌دانست، یا دكتر متین دفتری یا جم، كه الان پسرش در اروپا مشغول توطئه علیه همین انقلاب (انقلاب اسلامی ایران) است یا مستوفی الممالك اینها همه یكی پس از دیگری، وزیر رضاخان بودند، اولین نخست وزیر رضاخان همین مستوفی‌الممالك بود كه هنوز هم تبلیغ می‌كنند و او را ملی می‌دانند و دیگری فروغی بود و دیگری هدایت، جزء همین هیئت 8 نفری مشاوره، بر اثر جریانات جهانی و جنگ جهانی دوم و اینكه انگلستان دیگر دید رضاخان به دردش نمی‌خورد توانست با كارهایی كه سیاست خارجی می‌كنند مانند ما، كاری كه خودمان می‌كنیم شما اگر یك وسیله‌ای داشته باشید، یك اتومبیلی داشته باشید، تا وقتی استفاده می‌كنید كه قابل استفاده باشد بعد كه فرسوده شد و از بین رفت. می اندازید دور، و یك اتومبیل جدید می خرید، وسیله است، یك آلت است؛ رضاخان هم وسیله بود، دیدند دیگر به درد نمی‌خورد ـ البته او هم داشت كم‌كم به آلمان نزدیك می‌شد؛ فكر می‌كرد كه دنیا ارباب جدیدی دارد پیدا می‌كند ـ این شد كه شبانه از شمال و جنوب به ایران حمله كردند و آن رضاخانی كه به قول خودمان پهلوان پنبه بود، و مردم را می‌كشت و عشایر را می‌كشت، به محض اینكه خبر حمله آنها را شنید، دیگر قرار و آرام را از دست داد. التماس و زاری كه هر چه خواستید انجام می‌دهم، چون آنها تشخیص داده بودند كه باید رضاخان برود، رضاخان رفت، و فرزندش مأموریت او را ادامه داد. نكته ای كه می‌خواهم بگویم، اینجاست كه ما باید در انقلاب كنونی، استفاده كنیم.

نیرنگهای استعمارگران

وقتی كه رضاخان فرار كرد بهترین موقع بود كه مردم باایمان، مردم ضداستعمار، مردم باتقوا، از آن فرصت استفاده كنند و حكومت را در دست بگیرند. اما استعمار حساب این را هم كرده بود؛ مردم غیرمتشكل بودند، مردم سازمان نیافته بودند و در زمان دیكتاتوری رهبرها یا كشته شده بودند یا منزوی شده بودند و اینجا بود كه استعمار دوباره مهره‌هیا لازم برای آن زمان را از آستین خوشد خارج كرده بود. یعنی قبلاً مثلاً همین قوام‌السلطنه كه یكی از مهر های رضاخان بود ـ چون استعمار برای هر زمانی مهره‌های خاص آن زمان را دارد ـ قوام السلطنه كه بعدها در موردش زیاد صحبت خواهیم كرد، از كسانی بود كه قبل از سلطنت رضاخان چند بار نخست‌وزیر شده بود و همین رضاخان وزیر جنگ او بود و البته با رضاخان هم مخالفت می‌كرد ـ البته سرمقام ـ ولی هر دو به یك جا وابسته بودند. این در دورة رضاخان كاری نداشت. بعد از رضاخان همان استعمار او را كه انقلابی شده بود (چون اگر انقلابی نبود كه كار به او نمی‌دادند) می اورد و یكی از مهره‌ها می‌شود. روزنامة اطلاعات و روزنامه های دیگر كه به دست خود رضاخان تأسیس شده بودند و رضاخان را تا مقام خدائی بالا می‌بردند، در روزنامه هایشان، یك مرتبه شروع كردند به فحش دادن به رضاخان، مردم بی‌اطلاع هم كیف می‌كردند. به‌به چه فحشهایی به رضاخان، به اشرف و شاهپور غلامرضا و شمس و دیگران می‌دهند. رئیس شهربانی رضاخان (ركن‌الدین مختاری) را هم گرفتند و زندانی كردند. پزشك احمدی شكنجه‌گری كه كارش این بود كه به دستور رضاخان امپول هوا به زندانیان می‌زد، آن را هم گرفتند و اعدام كردند. چون دیگر مردم اینگونه افراد را تحمل نمی‌توانستند بكنند. اما در حقیقت همه این كارها را كردند برای حفظ منافع انگلستان. برای فریب مردم، مهر‌ه‌اصلی همان قبلی‌ها بودند. محمدعلی فروغی، نخست وزیر بعد از شهریور بیست همان كسی بود كه در زمان رضاخان هم دوبار نخست‌وزیر شده بود و جزو همان هیئت 8 نفری هم كه اسم بردیم بود. او در شهریور 20 نخست وزیر شد و یك چند جمله‌ای هم كه بله، خوب، به مردم زور گفته‌اند و خود شاه هم در متن افتتاحیه‌اش گفت به مردم زور گفته شده و ان‌شاءالله جبران می‌كنیم و از این قبیل كارها. یعنی ایادی همان رضاخان الان از هر انقلابی انقلابی‌تر شده‌اند. این عین دزدیهایی است كه می‌شد. یك خانه ای را می‌زنند، دزدی می‌كنند و بعد كه صاحبخانه شروع به داد كشیدن كرده است، دزد فریادش از صاحب خانه بالاتر می‌رود، كه آی دزد آی مردم دزد! و مردم بیچاره هم در این اطراف فكر می‌كنند كه این از همه بیشتر علاقه دارد كه دزد دستگیر شود. به این ترتیب ملت را فریب دادند و آن انقلابیون واقعی را دستگیر كردند. این است كه می‌بینیم در دورة چهاردهم كه انتخابات نیمه آزاد بود بخصوص در تهران (در تهران هم آیت‌الله كاشانی به نمایندگی انتخاب می‌شود هم علی دشتی و هم دكتر مصدق و هم چند نفر دیگر) آیت‌الله كاشانی را اعتبارنامه بهش نمی‌دهند و بعد هم دستگیرش كرده و زندانی اش می‌كنند و این حضرات می‌روند توی مجلس و چه فحشهایی كه به رضاخان نمی دهند. ولی یك مرتبه هم نمی گویند كه چرا آیت‌الله كاشانی نمایندة تهران دستگیر شده و به زندان رفته؛ چون این دیگر لازم نبود، بلكه بایستی برای فریب مردم نطقهای انقلابی كنند. عین همین جریان كه قبل از پیروزی انقلاب دیدی كه چند چهره پیدا شدند و شروع كردند به مخالفت كردن. كمتر كسی هم توجه كرد كه آقای بنی احمد، پزشكپور و آقای فلان و فلان، چطور شد در عرض این چهار سال گذشته به فكر مخالفت نیفتاده بودند. یك مرتبه وقتی دیدند مردم دارند انقلاب می‌كنند و بساط این رژیم دارد برچیده می‌شود، یك مرتبه آقای بنی احمد هم سؤال می‌،رمایند و هم استیضاح می‌كنند، و هم سروصدا و آن طلبه‌ای كه توی قم، آن نطقهای تند و مهیج را می‌كرد، حداكثرش این بود كه چندتا نوار پر كنند و این طرف و آن طرف بفرستند ولی نطق آقای بنی احمد از تلویزیون پخش می‌شد و سؤالات او در روزنامه ها درج می‌شد و این شد كه وقتی كه آقای بنی احمد به تبریز رفت چه استقبال عظیمی از او شد. خوب توجه كنید كه اگر این انقلاب، از آن انقلابهای گذشته عبرت نگرفته بود، آقای بنی‌احمد الان تاج سر من و شما شده بود، ولی آنها یك بنی احمد نداشتند و ندارند بسیاری از بنی احمدها را در آستین خودشان ذخیره داشتند و دارند. كه می‌رسیم به سوابق یكی یك آنها. آن موقع خوب روزنامه‌ها را چه كسی داشت؟ عباس مسعودی، بروید اینها را بخوانید اطلاعات قبل از شهریور 20 را بخوانید. چون در سال 1305 به طور روزانه تأسیس شد. ببینید دربارة رضاخان و عظمت رضاخان چه می‌نویسد، چه جملاتی كه به زبان آورده نمی‌شد. بعد هم كه رضاخان می رود، چه فحشهایی كه نمی دهند. عباس مسعودی عوض نشده بود. بلكه روش استعمار عوض شده بود. آن روز بایستی رضاخان را تأیید می‌كرد ولی امروز رضاخان دستمال كثیف بود كه به دور انداخته شده بود و فحش ضرر به او نمی‌رساند بلكه نفع هم داشت چون مردم طرفدار او می‌شدند.

یك نمونة دیگر كه این انقلاب از او فریب نخورد، خوشبختانه، كه همان موقع من می‌گفتم اگر این طرف را مهلت بدهید این كار را خواهد كرد، این علی‌اصغر امیرانی است كه این روزها محاكمه‌اش توی روزنامه ها نوشته می‌شود، او بعد از انقلاب هم یك مدتی مجله اش منتشر شد و چندین صفحه از مبارزات خودش را كه با هویدا داشت، توی مجله خودش می‌نوشت من این طور كردم، من این جور تحت تعقیب قرار گرفتم و اگر به دست عدالت دستگیر نشده بود مطمئن باشید كه یك چیز فراوانی الان از ملت طلبكار بود. قلم او می گردید، بعد هم آیان بود كه بالای یك مقاله و پایینش را بزند بگوید من همان روز هم مبارزه می‌كردم. چون از جملات دوپهلو توی نوشته هایش قبلاً هم بود، مثلاً همان اواخری كه هنوز شاه سقوط نكرده بود؛ زلزله طبس كه اتفاق افتاده بود، عكس شاه را انداخته بود با یك پیرزن در طبس، كه البته این خواسته بود نمونه‌ای از عدالت خواهی شاه را قلمداد كند، نوشته بود كه این داستان سلطان سنجر را به یاد می‌آورد یك داستانی هست كه پیرزنی را ستمی در گرفت و دامن سنجر را گرفت. من همان روز گفتم این را برای روزی نوشته است كه اگر شاه ساقط شد بگوید ببینید این همان سلطان سنجری است كه به پیرزن ظلم كرد و اگر شاه ماند كه همان عدالت خواهیش را در اینجا نشان داده است. بله آنها موقتاً در آن موقع شروع كردند به رضاخان و خاندان رضاخان فحش دادن. اما هیچ تعقیبی هم انجام نشده، عیناً مثل بچه ای كه به زمین می‌خورد كه خودش دیده به زمین خورده ولی شما زمین را كتك می‌زنید آنها هم چندتا پاسبان، چندتا از این افراد جزء را گرفتند كه همة بدبختیها زیر سر شما بوده است. همین آقای علی دشتی كه 85 سالش است و هنوز زنده است از خیانتكارترین افراد روزگار است. یعنی از آن اول تولدش انگلیسی، زاده شده است (خنده حضار). شرح حالش را ببینید كه چه كارها كه نكرده است از دورة پنجم نمایندة مجلس بوده است، روزنامة «شفق سرخ» را منتشر می‌كرده و چه فحشها كه نثار مذهب و روحانیت نمی‌كرد و چه طرفداریها كه از رضاخان نمی‌كرد؛ ولی وقتی كه رضاخان سقوط كرد این فرد توی مجله‌اش گفت كه در مرزها را ببندید این دزد (رضاخان) جواهرات ملت را نبرد. خوب معلوم هم بود قلابی بود چون تا اخر عمرش هم سناتور بود ولی آن روز مصلحت بود كه این را بگوید. همین شخص هم دوباره از تهران نماینده شد و تریبون مجلس در اختیارش قرار گرفت. چون استعمار باید رویة جدیدی را اتخاذ می‌كرد و اتخاذ كرد. آن افراد بیدار و آگاه كه می‌توانستند رهبری مردم را به عهده بگیرند، مثل آیت‌الله كاشانی به زندان افتادند و چهره‌هایی امثال قوام‌السلطنه و سیضیاء طباطبائی كه آن كودتا را كرده بود و بعدش رضاخان او را بیرون كرده بود و دوباره برگشته بود در اینجا و حزب «ارادة ملی»را تشكیل داده بود و چقدر كه دلش به حال اسلام سوخته بود كلاه‌پوستی سرش می‌گذاشت و دم از اسلام می‌زد. اینها جنگ زرگری در ایران به راه انداخته بودند. یك طرف قوام، یك طرف سیدضیاء و یك طرف مصدق افتادند به جان هم كه هر طرف شكست بخورد آن طرف باشد كه آن رویة گذشته را ادامه بدهد.

استعمارگران تازه‌نفس

با شهریور 20 دو قدرت جدید وارد ایران شدند. یكی روسیه شوروی بود كه نیرویش وارد ایران شد؛ بالطبع امتیازاتی می‌خواست و یكی دیگر امریكا كه در جنگ شركت كرده بود و چون كشور ثروتمند و پلوداری بود، شوروی و انگلستان مجبور بودند به او باج بدهند. وقتی كه اینها وارد ایران شدند بالطبع هر دو درصدد این برآمدند كه از نمد نفت، كلاهی هم نصیب آنها بشود. شورویها تقاضای امتیاز كردند. آمریكا هم تقاضای امتیاز كرد، در اینجاست كه دكتر مصدق وارد میدان می‌شود و قانونی را به مجلس پیشنهاد می‌كند كه هر كس برای دادن امتیاز نفت با خارجی وارد مذاكره بشود چه نخست وزیر، چه وزیر یا هر كس، این قدر باید زندانی ببیند. خوب خیلی هم جلب توجه مردم را كرد و مردم خوشحال شدند، بالاخره یك كس پیدا شد كه مانع دادن امتیاز نفت به انگلیس و آمریكا باشد.

غلامحسین رحیمیان اولین پیشنهاددهندة ملی شدن نفت

اما مسئله این بود كه نفت را كه انگلیسیها می‌بردند و منظور این بود كه شریك جدیدی پیدا نكنند. به همین دلیل در مجلس 14 غلامحسین رحیمیان رفت پشت تریبون و خطاب به دكتر مصدق گفت: خوب حالا كه شما پیشقدم شدید و این قانون را به مجلس پیشنهاد دادید و مجلس هم تصویب كرد كه امتیاز نفت دیگر به كشور خارجی داده نشود بیائید لطفتان را تكمیل بكنید و این پیشنهاد من را امضاء كنید كه امتیاز نفت كه به انگلستان داده شده است لغو شد چون این امتیاز را زمان رضاخان كه دیكتاتوری بود به زور دادند. قرارداد دارسی هم دیكتاتوری بوده است من هم مادة واحده‌اش(9) را نوشته ام. می‌خواهم تو اولین كسی باشی كه امضاء كنی. ولی دكتر مصدق امضاء نكرد. البته در این مورد مخالفین و موافقین آقای دكتر و بیطرفانه هم می‌گوئیم، نظر هر دو طرف را نیز می‌گوئیم.

مخالفین دكتر مصدق می‌گویند: این دلیل براین است كه مصدق انگلیسی بوده است برای اینكه انگلیسیها كه نفت ایران را می‌بردند، اینكه دكتر مصدق چنین قانونی را پیشنهاد كرد برای این بود كه شر آمریكائیها و روسها را از سر انگلیسیها كوتاه كند؛ می‌گویند كه اگر مصدق انگلیسی نبود بایستی كه این پیشنهاد را امضاء می‌كرد. موافقین دكتر مصدق می‌گویند: كه نه اینطور نیست دكتر مصدق به این دلیل امضاء نكرد كه می‌دانست آن مجلس این پیشنهاد را تصویب نخواهد كرد. البته این نتیجه كه می‌گیرند درست است یعنی آن مجلس این پیشنهاد را تصویب نمی‌كرد چون مجلس اكثریت آن انگلیسی بود، اما امضاء كردنش فكر نمی‌كنم به جایی ضرر می‌زد ولی به هر صورت دكتر مصدق این را امضاء نمی‌كند.

نیرنگهای روسیه و تشكیل حزب توده

روسها كه می بینند كه امتیاز نفت به آنها داده نشده، ماجرای آذربایجان و كردستان را به وجود می‌اورند. آقای پیشه وری كه سالها در زندان رضاخان بود و افكار كمونیستی داشت و به نمایندگی مجلس چهاردهم هم انتخاب شده بود ولی اعتبارنامه‌اش رد شده بود، می‌رود به آذربایجان و در آنجا شورش می‌كند. اول می‌گوید كه می‌خواهم ایران را نجات بدهم، بعد كم كم می‌گوید كه آذربایجان اصولاً یك ملت جدائی است عین حرفی كه الان قاسملو می‌زند یا بسیاری دیگر كه كردستان را می‌خواهند جدا كنند. مسئلة ملی گرائی یكی از نتایجش هم همین است كه تا بی نهایت یك مملكت را ممكن است تجزیه كنند. او جمهوری آذربایجان را اعلام می‌كند، نخست وزیر و وزیر و تشكیلات در كردستان هم قاضی محمد و دیگران. در گیلان هم همینطور، و مقدمات دیكتاتوری در حقیقت از آنجا شروع می‌شود. شما اگر توجه كنید می‌بینید كه این مسئله همكاری چپ و چپ نماها با استعمارگران انگلیس و امریكا، یك چیز تازه نیست و تازگی ندارد. البته ما یادمان رفت كه این را بگوئیم كه بلافاصله پس از سقوط رضاخان در مهر 1320 حزب توده هم تشكیل می‌شود. زمان رضاخان یك گروه 53 نفری بودند كه مشهور بودند. رهبرشان دكتر ارانی بود. یكی از آن 53 نفر همین دكتر كیانوری كه دبیركل حزب توده است. رهبرشان دكتر ارانی بود. یكی از آن 53 نفر همین دكتر كیانوری كه دبیركل حزب توده است. اینها یك مجله ای داشتند به نام «دنیا» در این مجله افكار و عقاید كمونیستی می نوشتند و ضددیدن قلمفرسائی می‌كردند. بسیاری این مسئله برایشان پیش امده كه چرا این مجله آزادانه منتشر می‌شود. اول در زمان رضاخان كه حتی سطر به سطر روزنامه ها سانسور می‌شد و ادارة سانسور رسمی وجود داشت، چگونه یك مجلة كمونیستی منتشر می‌شود. خود كمونیستها جواب می‌دهند كه ارانی كلك می‌زد به رضاخان، مقالات را پیچیده و سخت می‌نوشت كه عوامل سانسور رضاخان نفهمند. اما واقعیت این نیست اگر رضاخان خودش سواد نداشت ـ كه نداشت ـ ارابابنش، انگلیسیها از هر باسوادی باسوادترند و خوب هم می‌فهمیدند كه به جریان ضددینی میدان بدهند. چنانكه كسروی در همان زمان رضاخان بود كه مجلة «پیمان» و روزنامة «پرچم» و صدها نشریة دیگر را منتشر می‌كرد. و سالها بعد از رضاخان كه هر كتابی گران بود، ولی كتابهای كسروی مانند ریگ در كنار خیابآنها ریخته بود كه با قیمت ارزان و حتی مجانی در اختیار این و آن قرار می‌گرفت. به هر ترتیب اینها آن مجله را مدتی منتشر می‌كردند تا وقتی رضاخان صلاح دانست كه آنها را دستگیر كند. آن 53 نفر دستگیر شدند و محكوم به زندان شدند و بعد از رضاخان آزاد شدند و حزب توده را تشكیل دادند، با مرام طرفداری از زحمتكشان و طرفداری از كارگران و از این قبیل چیزها. این طرفداران زحمتكشان و كارگران توی خیابآنها راه می‌افتادند و می‌گفتند چرا ایران به شوروی امتیاز نفت نمی‌دهد، اینها كه می‌گفتند ما ضدامپریالیست هستیم و ضدهرگونه استثمار هستیم روزنامه‌هایشان، سرانشان و اعضایشان می‌گفتند كه چرا ایران به روسها امتیاز نفت را نمی‌دهد و به همین دلیل پیشه‌روی می‌خواست آذربایجان را از ایران جدا كند.

روی كار آمدن قوام‌السلطنه و كابینة شرق و غرب

اینجاست كه استعمار یكی از مهره‌های ورزیدة خودش یعنی احمد قوام‌السلطنه را وارد میدان می‌كند. البته باز الان هم كه من با شما صحبت می‌كنم، قاعدتاً آنهائی هم كه اسم قوام را شنیده‌اند یا همه‌تان شنیده اید نمی‌دانم، این چهره‌ در نظرتان ممكن است كریه و خیانت كار باشد و همینطور هم هست اما معما چو حل گشت آسان شود. قوام آن موقع منجی ایران بین مردم تلقی می‌شد. این مهره ‌ای بود كه از همان اول توی آستین‌شان ذخیره كرده بودند، 16 سال زمان رضاخان به او داده بودند كه بخورد و بعد از رضاخان بتواند نقش جدیدش را ایفا كند. این آقا شد نخست‌وزیر. البته، نه حبا للملت الایران، بلكه بغضاً للشوروی. خواست كه پیشه‌وری را از بین ببرد و اذربایجان را برگرداند به ایران. اصل كار البته خوب بود ولی نه اینكه قوام‌السلطنه نیت خوبی داشته باشد. به محض این كه آمد سر كار، دستور داد سیدضیاءالدین طباطبائی و دكتر طاهری و نظایر اینها را دستگیر و زندانی كردند. البته باز این كار ساختگی و یك جنگ زرگری است برای اینكه بتواند حریف را فریب دهد. قوام السلطنة سرمایه‌دار، دوآتشه طرفدار كارگر و كشاورز شد! در نوشته‌ها و در سخنرانیها امثال سیدضیاء و طاهری را می‌گفت كه اینها مرتجع هستند. برای اینكه خوب مردم و روسها و توده ایها شیخ حسین لنكرانی عامل حزب توده را گول بزند، آنها را (سیدضیاء و طاهری و ...) زندانی هم كرد. اما همنهایی كه زندان بودند می‌دانستند كه زندانی نیستند و هم خود او می‌دانست كه عاقبت چه خواهد شد. حزب توده در آن موقع در مجلس 8 نفر وكیل داشت كه یكی از آنها آقائی بود بنام فداكار كه از اصفهان نماینده شده بود. بعدها اسم این جزءذ فراماسونها بیرون آمد و معلوم شد یك كسی كه عامل انگلیس بوده به دست حزب توده به مجلس راه پیدا كرده بود. و از اینطور افراد خیلی داشتیم، یكی از كسانی كه با این فراكسیون حزب توده همكاری می‌كرد و الان دوران پیریش را می‌گذراند، آقای شیخ حسین لنكرانی است كه بعدها خدمت او هم خواهیم رسید. به هر حال او جزءأ مجلس چهاردهم بود. مجلس چهاردهم دوره‌اش تمام شد و قوام به عنوان اینكه دشمن در خاك ایران هست انتخابات را شروع نكرد. یك سال و خرده‌ای فاصله بین مجلس چهاردهم و پانزدهم افتاد. سه وزیر توده ای را قوام وارد كابینه‌اش كرد. یكی از این سه وزیر دكتر مرتضی یزدی بود كه بعد از 28 مرداد دستگیر شد و به زندان افتاد و توبه‌نامه نوشت و چون خدماتی به شاه كرده بود از زندان بیرون آمد، الان هم مطلبی دارد در خیابان آزادی تهران، هنوز هست. یكی‌اش هم كشاورز بود كه او هم هست و از حزب توده جدا شد و كتابی در خیانتهای حزب توده نوشته است. و یكی هم ایرج اسكندری است. به این كابینه می‌گفتند كابینة ائتلافی، یعنی از همة گروهها و احزاب من جمله از حزب ایران، چون بعدها خدمتش زیاد خواهیم رسید مثل همان حزب توده. آقای اللهیار صالح در كابینة قوام‌السلطنه از حزب ایران به وزارت رسید. البته همه در آنجا یك حزب متحدی تشكیل دادند به نام جبهة آزادی، و همین آقای سنجابی رهبر كنونی جبهة ملی هم، یكی از اعضای مؤثر حزب ایران بود كه با حزب توده و دمكرات ائتلاف كردند و مطابق نوشتة روزنامه خودشان یعنی جبهة آزادی، مهمانی رسمی دادند و به سلامتی پیشه‌وری جام زدند. روزنامة جبهة آزادی در سال 1324 و 1325، نوشته است كه آقای سنجابی و آقای صالح جام خودشان را به سلامتی پیشه‌وری نوشیدند. اینها همه عضو كابینة قوام‌السلطنه بودند، یا آقای دكتر شایگان (كه بعد از همین انقلاب یك دفعه از اروپا پا شد به ایران آمد چون ما رئیس جمهور نداشتیم می‌خواست رئیس جمهور بشود) این هم یكی از اعضای همان كابینه بود. نمی دانید چه كابینة جمع و جور و جالبی! از همة انواعش در آن وجود داشت. البته آن آقای دكتر یزدی گفته بود (نه این دكتر یزدی)، دكتر مرتضی یزدی، ایشان هنوز آن موقع سن زیادی نداشته است، گرچه همانطور كه در یكی از نوشته‌هایش گفته مثل اینكه قبل از تولدش هم فعالیت سیاسی داشته است (خنده حضار). حالا بعد می‌رسیم به مقالة ایشان. اما البته آن دكتر مرتضی یزدی گفته بود عربها می‌گویند سر شتر چون رفت توی خیمه، خود شتر هم می رود، حالا خودش و آن سه را تشبیه كرده بود به سر شتر. گفته بود حالا ما سر شتریم كه وارد كابینه شدیم پس خود شتر هم وارد می‌شود و ایران می‌شود همه‌اش كمونیست. بعد كه قوام‌السلطنه اینها را از كابینه بیرون كرده بود، پیغام داده بود، ما سر شتر را بریدیم، بقیه شتر نتوانست وارد كابینه بشود. به هر ترتیب این توده‌ای‌ها به حمایت از قوام‌السلطنه چه مقالاتی كه ننوشتند، اینها كه می‌گویند ما طرفدار خلق و طرفدار زحمتكاشنیم، قوام‌السلطنه‌ای كه مزارع چایش را در شمال، همه شمالهیا می دانند چه بوده و چه ثروت هنگفتی داشته است، یك مرتبه ـ این طرفداران توده! و طرفداران خلق! ـ حامی قوام‌السلطنه از كار درآمدند!

كلاهی كه انگلیس توسط قوام بر سر روسیه گذاشت

قوام به مسكو سفر كرد و آنجا به شورویها گفت كه خوب، شما نفت می خواهید ما هم به شما می‌دهیم. حمایتان را از پشت سر پیشه‌وری و اینها بردارید، آنها هم حمایتشان را برداشتند. این بود كه پیشه‌وری ناچار به فرار شد و همانجا به دست ارباب كشته شد. چون دیگر احتیاجی به وجودش نبود. دورة پانزدهم تشكیل می‌شود و عده‌ای به نمایندگی انتخاب می‌شوند البته بهتر است بگوئیم به جای انتخابات انتصابات، چون به زور صندوق ها پر می‌شد. قوام از كارهایی كه كرد باز دستگیر آیت‌الله كاشانی بود آیت‌الله كاشانی را كه مدتها در زندان انگلیسیها بود آزادش می‌كنند و قوام‌السلطنه او را دستگیر می‌كند چون ضدقوام‌السلطنه مبارزه می‌كرد برای آزادی انتخابات و برای سایر مسائل. و به همین دلیل هم، با اینكه طرفداران فراوانی در تهران داشت، و اگر انتخابات آزاد بود، انتخاب می‌شد، انتخاب نشد، البته مصدق را هم قوام‌السلطنه نگذاشت انتخاب بشود و یك مجلسی كه فكر می‌كرد دست نشانده است بوجود آورد. در این مجلس چند جناح وجود داشت. جناح انگلیسی كه خوب از قدیم هم بوده‌اند و انگلستان یك قدرت اصلی بود در زمان رضاخان در ایران، و هنوز هم دورة پانزدهم قدرت اصلی بود. توده‌ایها را این دفعه دیگر قوام السلطنه نگذاشت به مجلس راه پیدا كنند. آمریكائیها هم كه تازه‌نفس بودند عواملی را برای خودشان دست و پا كرده بودند و در این مجلس داشتند. تعدادی هم بودند كه خوب می‌خواستند شاید كاری برای مردم انجام بدهند. قوام‌السلطنه‌ای كه قرارداد با روسها منعقد كرده بود و البته وقتی كه قرارداد را منعقد كرده بود قصد انجام قرارداد را نداشت، می‌خواست روسها را فریب بدهد، می‌دانست كه مجلس آن قرارداد را تصویب نخواهد كرد. قرارداد را به مجلس آورد و مجلس آن قرارداد را رد كرد؛ و در ضمن قوام را هم از مجازات معاف داشت. گفت قوام حسن‌نیت داشته است. والا طبق قانونی كه دكتر مصدق به مجلس داده بود قوام مجرم بود؛ ولی مجلس رأی داد كه قوام نباید مجازات بشود چون حسن‌نیت داشته است، البته قوام هم با رأی مجلس بركنار شد.

آمریكا، استعمارگر تازه‌نفس به جای انگلیس

حكومت دست به دست گشت و حالا می‌گوئیم كه به دست چه كسانی رسید. در پایان آن تصمیم، نجلس تصویب كرد كه باید حق ایران از شركت نفت انگلیس استیفا بشود. این تصویب در اثر فشار ملت و در اثر فشار آمریكا بود. فشار ملت كه معلوم بود و فشار آمریكا هم برای این بود كه همینطور كه اشاره كردیم خودش می‌خواست كه جایگزین انگلستان بشود. آن شعر معروف سعدی هست در مورد آن گوسفند كه می‌گوید: یك نفر گوسفندی را نجات داد ولی شبانگاه آن گوشفند را كشت. می‌گوید آن گوسفند گفت از چنگال گرگ نجاتم دادی ولی گرگ من خودت بودی. در آن موقع خیلی ها متمایل به آمریكا شدند. بعضی هایشان كه عامل نبودند این اشتباه را می‌كردند كه آمریكا دارد با انگلیسها و فرانسه مبارزه می‌كرد و از این جهت فكر می‌كردند كه آمریكا آزادیخواه است. در حالی كه امریكا مبارزه می‌كرد با انگلستان و فرانسه كه خودش بیاید جای آنها بنشیند. كه این مسئله را آقای بهار (كه در كودتای اخیر(10) هم شركت داشته و فراری است) در كتاب «میراث‌خوار استعمار» به تفصیل نوشته است. چون چند تا كتاب آن موقع در رقابت انگلستان و آمریكا با هم منتشر شد. آقای بهار كتاب «میراث خوار استعمار» را ضدامریكائیها و آقای اسماعیل رائین «فراماسونهای در ایران» را ضدانگلیسیها نوشت ولی هردوشان به هر حال وابسته به آن قدرتهای خارجی بودند. آمریكا هم وارد صحنه سیاست ایران شده بود و صحنة سیاست خیلی از كشورها برای اینكه قسمتی از امتیازات را یا همة امتیازات را كه فرانسه و انگلستان می‌بردند، به خودش اختصاص بدهد.

در مجلس پانزدهم كه یكی از مجالس پرهیجان ایران است و یكی از مسائل مهمش نفت بود، و چندین نفر راجع به نفت صحبت كردند. یكی مهندس رضوی بود كه بعدها مفصلتر در موردش بحث خواهیم كرد ـ مسئلة نفت را مطرح كرد و اعتراضاتی به انگلستان كرد. یكی شخصی به نام عباس اسكندری كه اول وابسته به حزب توده بود و بعد ظاهراً از حزب توده امد بیرون و آنچه كه استنباط می‌شود به دلایلی كه بعداً خواهیم رسید ارباب جدیدی یعنی آمریكا را برای خودش انتخاب كرد. بسیار ناطق زبردستی بودت. نطقهایش در كتابی جمع شده بنام «نفت و بحرین یا اسكندری در مجلس پانزدهم».(11) نطقهایش خواندین است و بسیار جالب. مدارك فراوانی هم در آن كتابهایش و نطقهایش ارائه داده است. البته یك تألیفی دوجلدی هم دارد بنام «آرزو» این كتاب هم خواندنی است؛ البته وعده داده بود كه ده پانزده جلد خواهد شد اما عمرش فرصت نداد كه بیشتر از دو جلد بنویسد. در جلد اولش یك محاكمة فرضی برای رضاخان و اعوان و انضار رضاخان تشكیل داده است خیلی جالب است آنچه كه نوشته است، یكی از كارهای بسیار جالبی كه این اسكندری كرد رسوا ساختن همین تقی‌زاده‌ای است كه بارها از او صحبت كردیم. این تقی‌زاده یك چهره وجیه‌الملة سرشناس بود بین مردم. چندنفر تلاش كردند كه او را رسوا كنند؛ یكی كسروی بود كه در تاریخ مشروطیت خودش اسنادی علیه او را ارائه كرده بود و یكی هم همین اسكندری كه در مجلس پانزدهم(12) به اعتبارنامة تقی زاده اعتراض كرد و در آنجا با اسناد محكم ثابت می‌كرد كه این وابسته به سیاست انگلستان است و بالاخره اینقدر صحبت كرد كه آقای تقی‌زاده همین نطقی را كه چند سطرش را برای شما خواندم در جواب نطق عباس اسكندری ایراد كرد و این نطق زیاد معروف است. كلمات قصار زیاد در آن هست. یكی كه برایتان خواندم. یك جای دیگرش می‌گوید كه: «من آلت فعل بودم، ولی نه عامل بودم و نه جاهل» یعنی نه عمداً آن قرارداد را بستم و نه نادان بودم و بعد به عبارت خوب و جالبی می‌گوید: «نه حر بودم نه تصحیف حر». (حر كه می دانید یعنی آزاد) یعنی: آزاد نبودم، ولی خر هم نبودم، (تصحیف حر می‌شود خر یك نقطه بگذارید روی حر می‌شود خر) حال می‌گوید نه عامل بودم نه جاهل. ولی خوب از ترس جان آن را امضاء كردم. این نطق معروفی است كه در جواب نطق اسكندری می‌كند و باز همین اسكندری است كه در مجلس پانزدهم در یكی از نطقهایش اشاره‌ای هم به ملی كردن نفت می‌كند. چون ما می‌خواهیم كاملاً هر كسی را كه در اینجا سهمی داشته است و كاری كرده است بیان كنیم می‌گوئیم از افراد دیگر هم حسین مكی بود كه بعدها مفصل‌تر مسائلش را شرح خواهیم داد.

ترور شاه و تبعید آیت‌الله كاشانی

خوب این جریانات كه در داخل مجلس پانزدهم انجام شده در خاجر مجلس هم آیت‌الله كاشانی به شدت علیه انگلستان و عیله حكومتها مبارزه می‌كرد. حتی در خرداد 1327 علیه حكومت هژیر قیام كرد و مردم ریختند در میدان بهارستان و تعدادی كشته شدند؛ چون هژیر یكی از مهره‌های بسیار مهم سیاست انگلستان در ایران بود كه نخست‌وزیر شد و بعدها وزیر دربار شد و چنانچه خواهیم دید، به دست سیدحسین امامی از اعضای فدائیان اسلام كشته شده و مشهور بود كه بهائی است و بهائی هم بود، و یك چشم داشت و یك چشمش كور بود به او می‌گفتند واحدالعین (یك چشم). آیت‌الله كشاانی مبارزه می‌كرد در حالی كه دیگران در توی خانه‌هایشان نشسته بودند.

انگلیسیها احساس كردند كه اگر دیر بجنبند دوران سیطره‌شان بر ایران پایان پیدا می‌كند درصدد چاره برامدند. در 15 بهمن 1327 در دانشگاه تهران به طرف شاه تیراندازی شد، از طرف شخصی با نام فخرآرائی. این توطئه قطعاً یك توطئة قطعاً یك توطئة انگلیسی بود؛ چون شاه چه كشته می‌شد و چه نمی‌شد به نفع انگلستان بود. اگر شاه كشته می‌شد تحت عنوان اینكه شاه كشته شده است، رزم‌آرا را پشت پرده نگه داشته بودند كه همان روز كودتا كند و مجلس را ببندد و مخالفین را بگیرد و یك دیكتاتوری سختتر از رضاخان بر ایران تحمیل كند. چون اصولاً برنامة استعمارگران همیشه ایجاد دیكتاتوری است. می‌گویند كدخدا را ببین ده را بچاپ. وقتی كه حكومت دست مردم نباشد یك نفر آن مملكت را خواهد برد. دیكتاتوری رضاخان را به همین دلیل به وجود آوردند و دیكتاتوری رزم‌آرا را هم به همین دلیل می‌خواستند به وجود بیاورند. و اما اگر شاه كشته نمی‌شد كه كشته نشد به بهانة اینكه علیه شاه توطئه‌چینی شده است، مخالفین را دستگیر می‌كردند و روزنامه‌ها را توقیف می‌كردند و آن دیكتاتوری را كه می‌خواستند به وجود می‌آوردند. همین كار را هم كردند؛ همان عصر 15 بهمن، همان شب دزدانه آقای سرهنگ دفتری (این اسامی كه تكیه می‌كنم یادتان باشد كه بعد روی آنها بحث می‌كنیم ) با عده‌ای دیگر وارد منزل آیت‌الله كاشانی شدند و كتك فراوانی به او زدند بعد هم او را اوردند بیرون و تبعید كردند به كرمانشاه و فلك‌الافلاك و بعد هم از آنجا می‌خواستند تبعیدش كنند به تركیه كه ایشان در لبنان، بیروت، پیاده شد و دیگر سوار هواپیما نشد و بنابراین در لبنان باقی ماند طرفداران آیت‌الله كاشانی را هم گرفتند. حزب توده كه وابسته به روسیه بود آن را هم غیرقانونی اعلام كردند. آن هم از عجایب بود كه اینها مدعی بودند كه هم آیت الله كاشانی و هم حزب توده در توطئه علیه شاه دخالت داشتند؛ در جالی كه این دوتا در یك جا جمع نمی‌شوند و با هم توافقی نداشتند و مطابق اطلاعاتی هم كه به دست آمد هیچ كدام در توطئة 15 بهمن دخالت نداشتند. چون گفتیم كه یك توطئه انگلیسی بود با آن وضعی كه به وجود آمد، محیط رعب و وحشت ایجاد شد. انگلستان و عوامل داخلیش مقدمات تشكیل مجلس مؤسسان دوم را برای تغییر قانون اساسی در جهت دیكتاتوری و همچنین مقدمات تصویب قراردادی كه مشهور است به نام قرارداد گس ـ گلشائیان به وجود اوردند كه این دو مسئلة مهم را كه شاید یكی از قسمتهای بسیار مهم این بحث را تشكیل بدهد، به جلسه آینده موكول می‌كنیم.

                                                                                                                                                                       والسلام علیكم و رحمة‌الله و بركاته

-----------------------

پی نوشت ها:

1) تاریخ بیست ساله ایران (جلد سوم) تألیف حسین مكی چاپ اول 1325 ـ چاپ جدید 1357 مؤسسة انتشارات امیركبیر.

2) تاریخ بیست ساله ایران (جلد سوم) صفحة 445 به نقل از صورت مذاكرات مجلس دورة پنجم جلسة نهم آبان ماه 1304 شمسی.

3)سند شمارة (2) در ضمیمة اسناد.

4)كتاب طلای سیاه یا بلای ایران تألیف ابوالفضل لسانی.

5). سند شمارة (3) در ضمیمة اسناد.

6)كتاب تاریخ یحیی تألیف یحیی دولت‌آبادی. چاپ اول 1328 كتابخانه ابن‌سینا ـ چاپ دوم 1361 انتشارات عطار و فردوسی.

7)نفت و نطق مكی چاپ اول 1328 حزب ایران چاپ دوم 1357 مؤسسة انتشارات امیركبیر.

8) سند شمارة (4) در ضمیمة اسناد.

9) سند شمارة (5) در ضمیمه اسناد.

10) كودتای پایگاه نوژه.

11)كتاب نفت و بحرین یا عباس اسكندری در خدمت مجلس پانزدهم ـ تألیف و نگارش كمیسیون نشر وقایع سیاسی 1331.

12)دورة پانزدهم جلسة چهارم.

 

جلسه سوم

                                                                                       بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

 

چون ماجرای 15 بهمن و تیراندازی به طرف شاه مسیر تاریخ ایران را تا حدودی تغییر داد، لازم می دانیم كه یك تفسیر مختصر و كلی قبل از ماجرا بكنیم تا بهتر بتوانیم بعدی را مورد بررسی قرار دهیم.

قاجاریه و نفوذ غرب در ایران

همینطور كه قبلاً هم اشاره كردیم، نفوذ غرب در ایران از زمان قاجاریه و بخصوص از زمان فتحعلی شاه شروع شد قاجار. در آن زمان دو قدرت در سرنوشت ایران تأثیر داشتند: یكی روس و یكی انگلیس. در درجات بعدی البته فرانسه و بلژیك و چند كشور دیگر كه آنها هم مداخلاتی داشتند. این دو (انگلیس و روس) بر سر ایران رقابت می‌كردند و حكام ایران به اصطلاح به هر دو طرف باج می‌دادند. موقعیكه مشروطیت در ایران مستقر شد، انگلستان چربید. بخصوص كه در همان حال، یعنی در سال 1917 (11 سال بعد از مشروطیت ایران) در روسیه هم انقلاب شد و رژیم سوسیالیستی بر سر كار آمده با روی كار آمدن رضاخان؛ نفوذ غالب، نفوذ انگلستان بود. چون رضاخان خود از عمال انگلستان بود. رضاخان تلاش می‌كرد كه انگلستان را كاملاً راضی نگهدارد و شوروی را ناراضی نكند. همین سیاستی كه پسرش هم خواهیم دید ادامه داد.

سلسلة پهلوی و ورود آمریكا به صحنة سیاسی ایران

بعد از فرار رضاخان، علاوه بر قدرت انگلستان كه گفتیم تنها قدرت تعیین كننده بود، در ایران زمان رضاخان دو قدرت دیگر وارد صحنة سیاسی ایران شدند، یكی آمریكا ـ قدرتی كه به علت وسعت زیاد كشور خودش و كثرت محصولات و اینكه در دو جنگ جهانی لطمه‌ای ندیده بود و یا لطمة زیادی ندیده بود ـ از نظر كشاورزی و صنعتی بسیار پیشرفته بود و یكی از ابرقدرتهای جهان شده بود؛ و انگلستان خواه ناخواه تحت‌الشعاع آن قرار گرفته بود. قدرت دیگر شوروی بود، كه وسیعترین كشور دنیاست و به علت استقرار نظام سوسیالیستی در آنجا، از نظر ایدئولوژی هم در دنیا توانسته بود رسوخ فراوان پیدا بكند. بدیهی است كه ورود قشونش در ایران، نفوذش را بیشتر كرد.

تأسیس حزب توده

حزب توده ـ كه بعد بیشتر دربارة آن توضیح خواهیم داد ـ بعد از شهریور 1320 در ایران تأسیس شد. پس از شهریور 20 البته هیئت حاكمة ایران و گردانندگان، اكثراً دست نشاندة انگلستان بودند؛ و اینها نمی‌توانستند با شوروی سازگاری داشته باشند؛ چون شوروی علی‌الظاهر از حقوق به اصطلاح زحمتكشان و كشاورزان دفاع می‌كرد و لااقل متكی به آنها بود؛ و آنحا حاضر نبودند كه یك نظام كمونیستی در ایران مستقر شود كه منافع سرمایه‌داران را تهدید كند. اما حزب توده از نفوذ شوروی حمایت می‌كرد (گرچه حزب توده خود می‌دانست كه در ایران نظام كمونیستی مستقر نخواهد شد، و فقط از منافع شوروی حمایت می‌كرد) و در صحبتهایشان می‌گفتند و معتقد بودند ـ بعداً توضیح بیشتری خواهیم داد ـ كه احزاب و سیاسیون باید در محاسبات خودشان توافقهای قدرتهای بزرگ را در نظر داشته باشند و چون براساس توافق انگلستان و آمریكا و شوروی این قدرتهای بزرگ را در نظر داشته باشند و چون براساس توافق انگلستان و آمریكا و شوروی این قدرتهای بزرگ آن روز كه در كنفرانس (یالتا) دنیا را بین خودشان تقسیم كرده بودند، بنا نبود ایران كمونیست بشود؛ حزب توده هم درصدد نبود كه نظام كمونیستی را در ایران مستقر كند بلكه می‌خواست از منافع شورویها دفاع كند و خودش را تقویت بكند تا یك موقعی كه به قول خودشان مقتضیات جهانی ایجاب كند. ناگهان بتواند نظام را در ایران دگرگون كند.

اما حكام ایران آنهایشان كه شامة تیزتری داشتند از انگلستان متوجه به آمریكا شدند. آمریكا سیاستش این بود كه جایگزین انگلیسیها بشود و بخصوص از نفت كه در دنیا خیلی اهمیت داشته و دارد سهم بیشتری ببرد.

حركتهای سیاسی بعد از شهریور 20

در این دوره رجال ایران ـ گردانندگان سیاسیت ایران ـ چند دسته‌اند كه اشاره می‌كنیم: یك دسته به همان سیاست انگلستان متكی بودند؛ چون تصور می‌كردند كه تا دنیا دنیاست انگلستان بر دنیا تسلط خواهد داشت. یك دسته متوجه امریكا شدند و دست نشاندة آمریكا جمع دیگر كه نمی‌شود گفت دست نشاندة امریكا بودندف ولی براساس طرز تفكری كه داشتند، می‌گفتند كه ایران باید متمایل به غرب باشد تا از شر شوروی در امان باشد. بدون اینكه عامل او (آمریكا) باشند، ولی به آمریكا تمایل داشتند. دستة دیگر معتقد بودند كه باید از تضاد بین شوروی، آمریكا و انگلستان استفاده كرد. و بالاخره یك دسته كه كاملاً معتقد به همین سیاست كه امروز ما می‌گوییم، نه شرقی و نه غربی و استقلال كامل اسلامی بودند. ما با این چهار دسته در مجلس پانزدهم و در خارج از مجلس پانزدهم روبرو هستیم كه این دستة اخیر فقط مذهبی ها بودند، آنهایی كه معتقد به اسلام و مذهب بودند. و آن سه دسته، دست‌نشاندگان آمریكا و متمایلیین به غرب و آنهایی كه معتقد بودند فقط باید از تضاد استفاده كرد، آنها بیشتر همان غرب‌زده‌ها و فرنگ رفته‌ها بودند كه یك دسته هم گفتیم كه دست نشاندگان انگلستان بودند، خارج از این دسته‌های وابسته به امریكا. تمام این عوامل در مجلس پانزدهم دست به دست هم داده حملات شدیدی به سیاست انگلستان و غارتگریهای انگلستان شد. در مجلس پانزدهم همینطور كه اشاره كردیم و در خارج مجلس پانزدهم، انگلستان احساس كرد كه منافعش در ایران به شدت به خطر افتاده و ممكن است كه آمریكا جایگزین انگلستان بشود. این شد كه توطئة پانزدهم بهمن و تیراندازی به طرف شاه را به وجود آوردند، همینطور كه دفعة قبل گفتیم، روی حسابی كه انگلستان كرده بود، در هر حال به نفع آنها می‌شد؛ اگر شاه كشته می‌شد، رزم‌آرا عامل دست‌نشاندة انگلیس كودتا می‌كرد و به عنوان یك دیكتاتور زبآنها را می‌بست، روزنامه ها را توقیف می‌كرد و بر ایران مسلط می‌شد و حفظ منافع انگلیس استمرار می‌یافت. و اگر شاه كشته نمی‌شد كه نشد، باز بهانه می‌گرفتند و همینطور كه كردند. آیت‌الله كاشانی كه سردستة مبارزان بود شب همان روزی كه به طرف شاه تیراندازی شد و همینطور كه خواهیم دید در اینجا از روی اسناد خواهیم خواند، با نحو زننده ای دستگیر شد و به خرم‌آباد و فلك الافلاك تبعید شد و قصد داشتند از آنجا او را به تركیه تبعید كنند كه در لبنان پیاده شد و دیگر سوار هواپیما نشد و در لبنان ماند.. حزب توده را هم كه وابسته به روسیه می‌دانستند بعد از حادثة 15 بهمن غیرقانونی اعلام كردند؛ و بعدها سرانشان را محاكمه و محكوم به زندآنهای طولانی و منجمله همین كیانوری كه الان دبیركل حزب توده است، آن موقع به ده سال زندان محكوم شد كه بعدها خواهیم دید كه چگونه آنها را از زندان فراری دادند. خوب، ماجرای پانزده بهمن باعث شد كه پایه‌های دیكتاتوری و زمینه‌های دیكتاتوری آماده بشود.

بعد از شهریور 20، سیاست انگلستان این بود كه با ایجاد حزبهای متعدد و روزنامه‌های متعدد، انقدر خطوط فراوان ایجاد كند كه مردم را گیج و ناراحت كند و زمینه را برای ایجاد دیكتاتوری از نظر ذهنی اماده كند.

هدفهای انگلستان پس از ترور شاه در پانزده بهمن

پس از پانزده بهمن، دو نقشه را انگلیسها در ایران تعقیب می‌كردند، یكی تغییر قانون اساسی و دیگری زمینه تصویب قراردادی كه آن موقع مشهور شد به قرارداد گس ‌گلشائیان برای تنفیذ قراردادهای قبلی.

در مورد تغییر قانون اساسی قبلاً اینجا برای شما صحبت كردم. قانون اساسی موجود از غرب تقلید شده بود. شاه اختیاری نداشت؛ یك مقام غیرمسئول بود و مجلس عمدة كار در دستش بود؛ یعنی بایستی مطابق قانون اساسی می‌بود. كاری نداریم كه در عمل چه شكل بود و البته دو مجلس پیش‌بینی شده بود: یكی مجلس شورا و دیگری مجلس سنا. تشكیل مجلس سنا به خاطر تقویت قدرت شاه بود. اما چون مشروطه‌خواهان راضی نبودند كه شاه قدرت داشته باشد تا سال 1327 مجلس سنا عملاً تشكیل نشد. این بود كه مجلس مؤسسان را در سال 1328 تشكیل دادند و همینطور كه خواهید دید اختیارات فراوانی مطابق این مجلس مؤسسان به شاه داده شد. یعنی توطئه این بود كه یك دیكتاتوری قانونی در ایران به وجود بیاورند. شاه بتواند هر دو مجلس را منحل كند و بتواند قوانین مجلس را وتو كند؛ یعنی مانع اجرای قوانین مجلس بشود و مجلس را هم اختیاراتش را محدود كند. اینها قبل از پانزده بهمن این توطئه را ریخته بودند ولی چون در جو نیمه آزادی كه وجود داشت نمی‌توانستند این را عملی بكنند بعد از پانزدهم بهمن اوضاع را مناسب دیدند. اینجا باید به چند مسئله اشاره كنم. یكی اینكه به هر حال بعد از پانزده بهمن رعب و وحشت عظیمی در جامعه ایجاد شد. روزنامه‌ها تعطیل شدند. احزاب عملاً تعطیل شدند و آن نمایندگان اقلیت مجلس هم كه چند نفر بودند: مكی، عبدالقدیر آزاد، رحیمیان و عباس اسكندری. عباس اسكندری قبل از پانزده بهمن گذاشت و از ایران رفت چون حوادث بعدی را استشمام می‌كرد. جاهایی هم خواهیم دید كه وابستگی داشت. مكی و حائری‌زاده و عبدالقدیر آزاد هم كم و بیش مرعوب حوادث شده بودند.

دكتر بقائی كیست؟

اینجاست كه ما با یك چهرة جدیدی روبرو می‌شویم و آن دكتر بقائی كرمانی است كه حس می‌كنم به علت اینكه گاه به گاهی اسم من با او برده می‌شود شما خیلی زیادتر علاقمند باشید، كه این جامعه چیزی از او بداند و به همین دلیل با تفصیل بیشتری در این مورد صحبت می‌كنم.

دكتر بقائی از اهالی كرمان بود. از تحصیل كرده های اروپا و دكتر در فلسفه. پدرش سوابق مبارزاتی داشت، از متشرعین متجدد؛ مثل خیلی از متشرعینی كه جنبة تجددشان می چربید. در مجلس پنجم پدر دكتر بقائی ـ میرزا شهاب كرمانی ـ به نفع تغییر سلطنت رأی داده بود. عموی دكتر بقائی از مبارزان مشروطیت بود. خود دكتر قائی در دورة پانزدهم تا این زمان كه صحبت كردیم، یعنی تا بهمن سال 27، جزء اكثریت مجلس بود؛ یعنی به كابینه‌های ساعد و هژیر و اینها رأی موافق داده بود و بنابراین نقطة درخشانی از نظر سیاسی در كارنامه‌اش نبود بلكه در مورد او نقاط ضعفی هم وجود داشت. در حزب دموكرات قوام السلطنه بود و در حزب اتحاد ملی كه بعد از شهریور 20 تشكیل شده بود. این سوابقش تا آن موقع. اما پس از پانزده بهمن همانطور كه خواهیم دید مردانه و شجاعانه وارد میدان شد و پرچم مبارزه را علیه دیكتاتوری در آن شرایط سخت بلند كرد. در مجلس پانزدهم هم متحصن شد به علت اینكه امنیت ندارد. طولانترین استیضاح دوران مشروطیت را (كه در كتاب «استیضاح»مه الان قسمتهایی از آن را خواهیم خواند، چاپ شده است(1) در دورة پانزدهم از دولت ساعد و در حقیقت از رزم‌آرا كرد. استیضاح‌كنندگان سه نفر بودند: یكی حسین مكی ویكی، همانطور كه گفتیم، دكتر بقائی، (البته اسم كوچكش را هم بگویم چون دو تا دكتر بقائی داریم و معمولاً اشتباه می‌شود، یكی دكتر بقائی یزدی بود كه گویا از سران ساواك بود و فكر می‌كنم كه پس از انقلاب اعدام شد، و یكی دیگر مظفر بقائی كرمانی، كسی كه ما الان داریم از او صحبت می‌كنیم) و ابوالحسن حائری‌زاده. این سه نفر پس از پانزده بهمن دولت ساعد را استیضاح كردند.

استیضاح دولت ساعد

موضوع استیضاح هر سه و بخصوص مكی، این بود كه چرا آیت‌الله كاشانی برخلاف قانون بازداشت شده و تبعید شدة است. قسمتهایی از استیضاح را در اینجا از صحبتهای مكی می‌خوانم. موضوع استیضاح حائری‌زاده و دكتر بقائی، علاوه بر این موضوع، مسئلة تشكیل مجلس مؤسسان و غیرقانونی بودن مجلس مؤسسان بود. در آن شرایطی كه می‌خواستند قانون اساسی را عوض كنند و دیكتاتوری را به وجود بیاورند. آنجائی بود كه هر رجلی باید خودش را نشان می‌داد. از كسانی كه در خارج مجلس مخالفت كردند، یكی قوام السلطنه بود كه نامة تندی خطاب به شاه نوشت و نوشت كه شاه در كشور مشروطه باید اختیار نداشته باشد، اختیاراتی كه در قانون اساسی برای شاه آمده، یك اختیارات تشریفاتی است. این موضوع مهمی است كه در كشورهای مشروطه هست. در قوانین كشور انگلستان هست كه مثلاً عزل و نصب وزراء با شاه است اما معنیش این نیست كه شاه هر كس را خواست نخست‌وزیر كند، هر كس را خواست عزل كند. معنیش این است كه پس از اینكه مجلس كسی را به وزارت یا نخست وزیری انتخاب كرد، شاه باید فرمان نخست‌وزیری را صادر كند، یعنی یك كار تشریفاتی. حالا من وارد جنبه‌های حقوقی مسئله نمی‌شوم كه این كار چه فلسفه ای دارد، اما در انگلستان می‌بینیم كه هر حزبی كه برنده شد رهبر آن حزب نخست وزیر می‌شود. الان خانم تاچر است كه حزب محافظه‌كار برنده شد. ملكة انگلستان چون پادشاه انگلستان است او به ناچار فرمان نخست‌وزیری را باید صادر كند. نمی‌تواند غیر از این كار بكند. در كشورهایی كه حزب نیست رأی تمایل از مجلس می‌گیرند. به مجلس می‌گویند كه الان نخست وزیر می‌خواهیم نظر شما به چه كسی است هر كسی را اكثریت مجلس نظر داد شاه یا كشورهایی كه یك نوع جمهوری خاصی دارند، فرمان نخست وزیری فرد را صادر می‌كند. قوام هم همین مسئله را خطاب به شاه نوشت. عكس العمل شاه این بود كه وزیر دربار شاه كه آن موقع ابراهیم حكیمی بود نامة تندی به قوام‌السلطنه نوشت و لقب حضرت اشرف كه به قوام‌السلطنه داده بودند، پس گرفتند.

دكتر مصدق كه از رجال مشهور آن موقع بود، هیچ اعتراضی را ما از او ندیدیم. تاریخ هم ثبت نكرده است كه هیچ اعتراضی به مجلس مؤسسان كرده باشد.

از رجال مشهور آن موقع، از كسانی كه شدیداً با مجلس مؤسسان و با اختیارات شاه با وجودی كه در تبعید بود مخالفت كرد آیت‌الله كاشانی بود كه چندین اعلامیه داد كه یكی از اعلامیه‌هایش را همین آقای حائری‌زاده در استیضاحش خواند.

من متن این نامه را از این كتاب برای شما می‌خوانم البته قبلاً می‌گویم. بعضی اسناد ممكن است طولانی باشد ولی ما چاره‌ای نداریم اگر خسته‌كننده هم باشد كه نیست، یك كمی باید تحمل كرد و گوش كنید برای اینكه تاریخ را ما، اینجا نیمه‌كاره نگذاریم، در صفحة 226 این كتاب، البته اصولاً ما مخالفت روحانیون را از اینجا می‌گوئیم تا به آیت‌الله كاشانی برسیم. همین استیضاح چاپ هم شد و تجدید چاپ هم شد. كتاب خواندنی هم هست البته می دانید این استیضاح در حدود 31 سال قبل است. وقتی هم می خوانید هم زمان را و هم شرایط زمانی را باید در نظر داشت كه این یك مسئلة بسیار مهمی است. چون دیدم روزنامه‌ها می‌آیند سروكله یكی را می‌شكنند و مثلاً حتی اعلامیه‌های مخفی را كه حتی علیه امام منتشر می‌شود، مثلاً امام در سال 1341 به شاه تلگراف زده، حالا چه شرایطی بوده، تلگراف چه چیزی بوده، آن را دیگر بحث نمی‌كنند. شما اینها را باید توجه كنید و قطعاً هم توجه دارید. 31 سال قبل كه اكثریت مردم در سیاست مداخله نداشتند، قشر عظیمی از روحانیت همانطور كه خواهیم دید در سیاست مداخله نداشتند. آن موقع یك شرایط بود و حالا یك شرایط دیگر. در اینجا آقای حائری‌زاده كه ضدمجلس مؤسسان حرف می‌زند این مطالب را می‌گوید كه در صفحة 226 هست:

حائری زاده: برای تكمیل اظهارات خود چند ورقه كه از حجج الاسلام مربوط به این مجلس مؤسسان دروغی رسیده است قرائت می‌كنم (منظورش از دروغی همان قلابی است)

رئیس: چی را می‌خوانید.

حائری‌زاده: كاغذی است كه از خارج (از كشور) فرستاده اند، مربوط به آقایان حجج‌الاسلام است كه اینجا می‌خوانم، این سؤالی است كه شده و جوابی را كه آیت‌الله العظمی داده اند (منظور از آیت‌الله العظمی، آیت‌الله العظمی بروجردی است) هر دو را می‌خوانم.

 

نظر آیت‌الله العظمی بروجردی در مورد مجلس مؤسسان

این سؤالی كه بعضی از رهبران روحانیون آن موقع از آیت‌الله بروجردی كرده‌اند كه امضای رهبر كنونی را هم زیر آن می‌بینیم نامه و امضاها را می‌خوانم:

سؤال: محضر مقدس حضرت مستطاب آیت‌الله العظمی آقای حاجی آقا حسین طباطبائی بروجردی متع‌الله المسلمین بطول بقائه، چون منتشر است كه راجع به تشكیل مجلس مؤسسان بین حضرت مستطاب عالی و بعض اولیاء امور مذاكراتی شده و بالنتیجه با تشكیل مجلس مؤسسان موافقت فرموده‌اید. نظر به اینكه تشكیل مجلس مؤسسان مؤثر در مقدورات آیندة كشور و مصالح دینی و می و اجتماعی است به علاوه حدود اختیارات نمایندگان و نتایجی كه ممكن است این اقدام داشته باشد معلوم نیست مستدعی است، حقیقت این انتشار را (یعنی اینكه می‌گویند شما با مجلس مؤسسان موافقت كردید) برای روشن شدن تكلیف شرعی اعلام فرمائید.

سلطان‌العلماء: كی این سؤال را كرده؟

حائری‌زاده: این سؤالی است كه شده در 22 جمادی‌الاولی 1368. (حالا امضاها را برای شما می‌خوانم كه بعضی‌هاتان با بعضی از این اسامی آشنا می‌باشید) روح‌الله خرم‌آبادی ـ مرتضی حائری ـ سیدمحمد یزدی ـ روح‌الله موسوی (من فكر می‌كنم كه جز امام كس دیگر به نظر من نمی‌رسد دنباله اش نیست و فقط نوشته روح‌الله موسوی) محمدرضا الموسوی الگلپایگانی ـ فاضل موحدی.

اینها سؤالاتی را از آیت‌الله بروجردی می‌كنند و جواب آیت‌الله بروجردی این است:

بسم الله الرحمن الرحیم ـ اولاً از علماء اعلام انتظار می‌رود در مواقعی كه این قسم انتشارات مخالف واقع می‌شود خودشان دفاع كنند. البته علاقمندی حقیر به حفظ دیانت و مصالح مملكت بر همه مشهود است نهایت مقتضی نیست كه هر اقدامی گوشزد عامه شود. ثانیاً موقعی كه فرمان همایونی صادر شد برای این كه مبادا تغییراتی در مواد مربوط به امور دینیه داده شود به وسیلة اشخاص به اعلیحضرت همایونی تذكراتی مكرر دادم تا انكه اخیراً جناب آقای وزیر كشور (وزیر كشور آن موقع دكتر اقبال بود) و آقای رفیع (همان قائم مقام وزیر مشهور كه ضمن بحث خواهیم رسید) از طرف اعلیحضرت همایونی ابلاغ نمودند كه تنها در مواد مربوط به دینات تصرفی نخواهد شد (یعنی قول داده بودند كه در مسئلة دین رسمی تغییر داده نشود) معذالك در تمام مجالسی كه در اطراف این قضیه مذاكره شده كه در بعضی آن مجالس عده ای از علماء اعلام حضور داشتند كلمه ای كه دلالت یا اشعار به موافقت در این موضوع داشته باشد از حقیر صادر نشده (هیچ جمله‌ای نیست كه دلیل باشد كه من موافقم با مجلس مؤسسان) چگونه ممكن است در چنین امر مهمی اظهارنظر نمایم با انكه اطراف آن روشن نیست.

سلطان العلماء (كه یكی از وكلا بوده است): ایشان نفیاً و اثباتاً اظهارنظری نكرده اند (یعنی نه مخالفت كرده‌اند و نه موافقت.)

حائری‌زاده: این چاپ شده است، شما اگر خلافش را دارید بیاورید.

سلطان‌العلما: نفیاً و اثباتاً چیزی نفرمودند. فقط فرمودند در امور دینی مخالفم اگر تغییری بشود (و چند تا جملة دیگر كه به آنها كاری نداریم).

فعلاً این یك قسمت از كاری كه روحانیون آن موقع انجام دادند. ولی مهمترین كار، كاری است كه آیت‌الله كاشانی انجام داده، نامه‌ای است كه نوشته است می خوانیم.

سخنان حائری‌زاده در مخالفت با مجلس مؤسسان

حائری‌زاده: اینها مدارك من است كه باید به عرض ملت ایران برسانم. این هم سواد یك پیامی است كه از طرف حضرت آیت‌الله آقای حاج سیدابوالقاسم كاشانی به این ملت بدبخت كه به دیانت اسلام علاقه‌مندند داده است.

پیام آیت‌الله كاشانی در مورد مجلس مؤسسان

بسم‌الله‌الرحمن الرحیم ـ ولاحول و لاقوة‌الابالله العلی العظیم وضعیات ملالت‌خیز و ترتیبات اسف‌انگیز ایران كه قلوب را جریحه دار می‌نماید، این دورافتاده از وطن را وادار نمود از چندصد فرسخ راه وظیفة دینیه حتمیه و وجدانیة برادران عزیزم را پس از سلام ابلاغ نمایم. امیدوارم عرایض خالصانة این خادم اسلام مؤثر و از خواب غفلت بیدار و تنبلی و جبن را كنار و از فجایع و بیدادگریهایی كه نقشة آن را كشیده و با غفلت ملت عنقریب جامة عمل را می‌پوشد جلوگیری نمیاند. اهم وسایل پیشرفت و ترقی و آسایش یك ملتی همانا آزادی حقیقی و عدالت اجتماعی است چنانكه حضرت سیداشلهداء (ع) می‌فرماید: آن لم یكن دین و لاتخافون المعاد كنوا احراراً فی دنیاكم. كه ملت، اسیر خیالات خام و خودخواهی و شهوترانیهای دیكتاتورمآبان نباشد. همه مزة دیكتاتوری 20 ساله را چشیدید (منظور دیكتاتوری رضاخان است كه 20 سال طول كشید) در این طرز حكومت كسی مالك جان و مال و ناموس و حیثیت خود نیست، همانطور كه نبودید، فعلاً هم عدالت اجتماعی نیست و امور مملكت به دلخواه خود خواهان به زور سرنیزه اداره می‌شود. هر ظلم و جنایتی را بدون بیم و هراس باكمال بی‌شرمی، آن بی‌خبران از خدا، می نمایند و مال ملت را به یغما می‌برند و صرف عیاشی می‌نمایند، ولی این دیكتاتوری قانونی نیست. وای بر آن وقتی كه قانون اساسی را، چنانچه كه تصمیم گرفته‌اند، تغییر دهند و انتخابات را با سرنیزه پیش ببرند و دزدان و شیادان طرفدار دیكتاتوری را به كرسی وكالت بنشانند و مجلس سنا را اشخاص فاسد تشكیل بدهند، آن وقت است كه هیچ كس قدرت اظهار تنفسی و تكلمی برخلاف مظالم و خودخواهی و شهوترانی دیكتاتورها نداشته باشد، و هر كس برخلاف مظالم و خودخواهی و شهوترانی دیكتاتورها نداشته باشد، و هر كس برخلاف میل آنها حرفی بزند حبس تاریك یا به دیار عدمش می‌،رستند. آقایان اهل علم فراموش نموده‌اید برای عمامه و لباس چه توهیناتی و چه فشارهایی به این نوع محترم وارد نمودند و گیس زنها را با روسری كندند و چه جنایات و توهیناتی به دین و آئین و متدینین نمودند و بیش از 3000 نفر مردمان بی تقصیر را در مسجد گوهرشاد و صحن و حرم مطهر حضرت رضا (ع) كشتند و جمعی از آنها را زنده به گور كردند. در هیچ جای دنیا شنیده كه نشده رقص و ساز و قمار و كارناوال و انواع فحشاء و فسق و فجور آزاد باشد و از رسوم مذهبی یا قومی و ملتی با آن شدت جلوگیری و مجازات نمایند. در مملكتی كه ملتش اغلب گرسنه و لخت و پابرهنه و فاقد همة وسائل زندگی است و یاپتخت مملكت نان و آب كه از اهم ضروریات است ندارد، عوض نان، شن و عوض آب، لجن باید بخورد. با انكه روزنامه‌ها آن همه قلمفراسئی می‌كنند، مجلس هم دارند، اندكی در بهبود اوضاع و خودسری دیكتاتورها اثر نمی‌كند بلكه روز به روز بدتر و مفاسد زیادتر می‌شود. با دیكتاتوری قانونی و شكستن قلم نویسندگان و بریدن زبان گویندگان واضح است چه به سر دیانت و ملت و مملكت خواهد امد. تبعید این خادم اسلام و ملت با آن وضع فجیع برای تغییر قانون اساسی و انتخابات فرمایشی و سوار كردن خیانتكاران و نور چشمان به گردة این ملت فلك‌‌زده و مسئلة نفت و تجدید بانك شاهی است. این ضعیف از جدم حضرت سیدالشهدا (ع) بالاتر نیستم بلكه نسبت به آن بزرگوار هیچ هستم و آنها از یزید و ابن زیاد كمتری ندارند. در راه حق و حقیقت این صدمات و لطمات و آزارها و توهینات را به جان و دل می خرم و افتخار دارم كه جرمی و جنایتی ندارم و سرافكنده نزد احدی نیستم. آقایان نمایندگان، به طمع انتخاب خود برای دورة بعد، غضب الهی را برای خود ذخیره نكنید و این جرم و جنایت را كه باعث لعنت و نفرین ابدی است یادگار نگذارید. قد مردانگی را علم كنید و از جنایات خائنین خودخواه بی دین جلوگیری نمائید عصر خود را عصر انقراض مشروطیت قرار ندهید. قانون اساسی خونبهای جمعی كثیر از مردمام غیور و وطنخواه دیندار است چقدر نهب اموال و هتك اعراض و اتلاف نفوذ در راه آن شده به هر قیمت است نگذارید تغییر كند و خودخواهان و شهوترانان به كرسی دیكتاتوری بنشینند و دیانت و مملكت و ملت را فدای شهوترانی خود بنمایند. راضی نشوید نفت را (بخصوص، این خیلی مهم است) كه باید عمده اصلاح بیچارگی این ملت لخت و گرسنه از آن بشود به رایگانی به نفع اجنبی از كفش برود و شركت نفت علاوه بر انچه از گذشته دادنی است و می‌خواهد پایمال كند، سعی دارد كلیة اراضی نفت خیز جنوب را كه جزو امتیازش نیست، در قرارداد جدید جزو امتیازش نماید. در این امر خطیر حیاتی لازم بود اشخاص محل اعتماد از طرف دولت معین شوند نه این اشخاصی كه معین شده‌اند. بالجمله جدیت و فداكاری لازم است كه با آن همه داد و بیداد و فریاد حق ملت ضایع نشود. برادران عزیزم: در جلوگیری از تغییر قانون اساسی و دیكتاتوری و مظالم خانمانسوز، فداكاری لازم است نمی‌توانند همه را بكشند یا حبس نمایند. حرف حساب ملت با جدیت در دنیای امروز پیش می رود؛ والا پشیمان می‌شوید در حالی كه پشیمانی سودی ندارد. در خاتمه لازم اسن چند كلمه به عرض اعلیحضرت همایونی برساند: شاها تغییر قانون اساسی به نفع شاه نیست و به ضرر ملت و مملكت تمام می‌شود و مملكت حاجت شدید به عدالت حقیقی اجتماعی دارد، آن هم موقوف به آزادی و اصلاح مجلس است نه به دیكتاتوری و سپردن زمام امور به دست كپسولهای طمع و شهوت و خودخواهی كه روبروز ظلم و بیدادگری زیادتر و بنیاد این ملت و مملكت بر باد رود. یك ماه است هر صبح و شام ادارة تبلیغات خبر تلگرافات و مجالس جشن و صدقات و انواع احساسات ملت را مبنی بر شاه‌دئستی در رادیو پخش می‌نماید (بعد از این جریان پانزده بهمن). آیا مقتضی نیست در مقابل این احاساست بی‌شائبه ملت ستمدیده و شكرانة رفع خطر، عوض تحكیم مبانی دیكتاتوری به تغییر قانون اساسی و مداخله در انتخابات، وسیلة آزادی و آسایش ملت بینوا را فراهم فرمائید. شاها به سر نیزه مغرور نشوید سرنیزه را كه ملت به دست شما به امانت سپرده برخلاف مصلحت و ملت و مملكت بكار نبرید و به خدایی كه رفع خطر فرموده اتكاء و اعتماد بفرمائید، هر چند این عرایض در پیشگاه همایونی تلخ است چون حق تلخ است ولی ثمر شیرینی دارد.

                                                                                                   خادم‌الاسلام و المسلمین سیدابوالقاسم كاشانی

حائری‌زاده: این نوشتة آقای كاشانی است با اینكه امروز آقایان حجج‌الاسلام از اوضاع عمومی دنیا و فشارهای سیاسی و حوائج عصری، كمتر مطلع می‌شوند و اطراف آنها از اشخاص مطلع به اصول سیاست خالی است و حق دارند كه از اظهارنظر در امور عمومی اجتناب كنند خود را آلت ملعبة اشخاص فاسد قرار ندهند مع الوصف چون موضوع مجلس مؤسسان با این جریانی كه بنده به عرض آقایان رساندم، به قدری مفتضح و اتیة خطرناكی برای ملت و مملكت ایران دارد كه آقایان را مجبور ساخته كه در اطراف و حواشی آن اظهار نگرانی نمایند، و چون رسماً طبق اصل دوم قانون اساسی (البته منظور قانون اساسی سابق) كه پادشاه قسم خورده است كه حافظ و مروج این مذهب باشد، اطاعت امر حجج‌الاسلام لازم است (زنگ رئیس)

رئیس(آن موقع سردار فاخر حكمت رئیس بود): حضرت آیت‌الله آقای بروجردی متع‌الله المسلمین به طول بقائه كه پیشوا و مقتدای مسلمانان هستند «صحیح است» و مورد احترام كامل عموم مسلمین می‌باشند «صحیح است» اوامرشان بیشتر مورد اطاعت همه است كه جز در مسائل دینی «این قسمت را توجه كنید» و روحانی مداخله نمی‌كنند و در امور سیاسی كه از وظایف مختصة مجلس شورای ملی است هیچ وقت نظری ابراز نفرموده و نمی‌،رمایند. «صحیح است» ـ (توجه می‌كنید كه جدائی دین از سیاست تازگی ندارد.)

بله این یك قسمتی از كارهای آیت‌الله كاشانی بود. چنین آدمی كه البته دستگاه می‌دید كه ركن و پیشوای مخالفین است انواع تهمتها را می‌زد. چنانچه در همان مجلس آن موقع وزیر جنگ می‌گوید كه آیت‌الله كاشانی وقتی خآنهاش رفتند و ریختند ده هزار تومان پول بوده. این ده هزار تومان پول را آیت‌اللله كاشانی از كجا اورده كه تو خآنهاش داشته كه البته این را هم آقای حائری‌زاده جواب می‌دهند كه این را هم برای شما می‌خوانیم. یك بحث جالبی است مخصوصاً این بحث را می‌خوانم كه هم از نظر تاریخ بدانید كه در آن موقع هم كسانی بودند كه بسیاری حقایق را می‌گفتند و هم كاملاً متوجه بشوید كه چه مسائلی مطرح بوده.

حائری زاده: آمدیم در موضوع فرمایشات جناب سپهبد امیر محمدی (همان كسی كه گفته است چرا آیت‌الله كاشانی ده هزار تومان داشته است) وزیر محترم جنگ كه در جواب بیانات آقای دكتر بقائی و آقای مكی راجع به آقای كاشانی فرمودند و یك تلگرافی را هم اینجا ارائه دادند این چند روزه یك نامه‌ای از آقا (كاشانی) كه به تهران نوشته شده است و راجع به اتهاماتی است كه جناب وزیر جنگ پشت این تریبون بیان كردند و معلوم می‌شود كه یك عده از دوستان آقا، به آقا نوشته‌اند و ایشان جواب داده‌اند و جواب را فرستاده‌اند برای من. برای روشن شدن قضیه اول، یك جمله‌ای را باید عرض كنم.

دیانت اسلام و مذهب شیعه، سیاست و روحانیت را از هم تفكیك نكرده است. دیانت عین سیاست و سیاست عین دینات است،

امیر تیمور (یكی از وكلا): صحیح است

عبادت برحسب منطق و عقل یك رابطه ای است بین خالق و مخلوق هر چه مخفی تر باشد و شائبه ریا نداشته باشد، البته بهتر است ولی چون اسلام سیاست و روحانیتش یكی است، نمازجماعت را فضیلت داده بر نماز فردا، چرا برای این كه جامعة اسلامی را در تحت صفوف منظمی، پنج دفعه برای ... (اینجا جمله‌اش ناتمام می‌ماند و در این موقع مجلس از اكثریت افتاد.)

رئیس: تأمل بفرمایید، اكثریت نیست (پس از چند لحظه مجدداً اكثریت حاصل می‌شود) بفرمایید.

حائری‌زاده: نماز فردا یك فعلی است كه فقط به خود شخصی كه تزكیة نفس می‌كند نتیجه می‌دهد ولی در نمازجماعت هزار فایده برای آن جماعت می‌توان فرض كرد. زیرا این صفوف نظامی كه ممالك امروزی با خرجهای زیاد سربازها را می‌اورند، در یك صفوف منظمی، این صفوف را درست می‌كنند تا حركات نظامی و حركات ورزشی را به آنها بیاموزند، تمام اینها را مؤسس مذهب اسلام با یم اصول منظم مذهبی به ملت خودش خواسته تعلیم دهد، زیرا دیانتی است كه روحانیتش از سیاست جدا نبوده، امیر لشكر خودش در موقع نماز جلو می ایستد و دیگران هم اقتدا می‌كنند، سایر ممالك اسلامی هم همینطور است. حالا نمی‌دانم در مملكت ما چرا اصول اسلام فراموش شده، برحسب عقیدة مسلمین، حكومت و اجرای عدالت وظیفة نایب امام است، آن كسی را كه قائم مقام پیامبر خود می دانند امام قائم مقام پیغمبر است و در غیبت او آن كسی كه مجری احكام شد، علم و قدس او محرز شد، به مقام اعلمیت رسید او را مكلف می دانند كه به اجرای وظایف اسلامی و مسلمین قیام كند و دیگران هم باید بهش اقتدا كنندف و مالیاتهای اسلامی را هم بدهند مالیاتهایی كه در اسلام است از تمام عایدات گفته اند یك خمس به او بدهند .... (و الی آخر)

و حالا یكی یكی اینها را بحث می‌كند. از مالیاتهای اسلامی كه بحث جالب و مفصلی است از میرزای شیرازی و دیگران نام می‌برد تا بالاخره می‌رسد به آن قسمتی كه مربوط به آیت‌الله كاشانی است.

حائری‌زاده: ... اما آن تلگرافی كه جناب آقای وزیر جنگ خواندند از فامیل سید (آقای كاشانی) من پرسیدم، معلوم شد كه این تلگرافی كه ستاد برای اینها فرستاده اصلش گویا سه هزار تومان بوده (كه وزیر جنگ گفته ده هزار تومان) كه اینجا ده هزار تومان نوشته شده. اصلش كه به خط سید است سه هزار تومان است، اینجا ده هزار تومان نوشته است و شرحی خدمت ایشان عرض شده كه همچو اشتهاراتی است و ایشان یك جوابی نوشته‌اند در جواب آن شخص كه نامة نوشته، جریان را من می‌خوانم تا روشن شود كه این وضعیت چه بوده. آقای عزیزم، (حالا نامة آقای كاشانی است) اولش را هم كاری ندارم، چون مربطو به كارهای فامیلی سید است....

پاسخ آقای كاشانی به بهتان وزیر جنگ

اجمالاً شكر می‌كنم كه در تهران نیستم، ولی زندگانی در اینجا خیلی سخت است، اولاً منزل پیدا نمی‌شود (منظور لبنان است) دو اتاق ماهی 300 ـ 400 لیره می‌خواهند، هر لیره دو تومان است، گوشت یك من 30 تومان، روغن 60 تومان خادمه ماهی 50 لیره، نوكر 100 لیره، (البته آن موقع به آن پولی كه رایج بوده) همه چیز به همین قیاس است روزی 150 تومان به جایی نمی‌رسد، بلكه سر هم رفته روزی 200 تومان با آمد و شد كه از همة اطراف می‌آیند لازم است. شبی كه من را از تهران بیرون آوردند، 120 تومان با من بود كه مقداری در راه، در قهوه خانه‌ها خرج شد، و بقیه را وقتی كه وارد خرم‌آباد شدم آقای سرگرد ركنی كه از حین ورود تا حین خروج از آنجا با من بود دید. از ستاد ارتش از سرتیپ بهرامی فرماندة لشكر خرم‌آباد این مسئله را سؤال كرده بودند. او و سرتیپ كیهان و سرگرد مرقوم تعجب نمودند و جواب دادند: اولاض نصف شب من را از بستر خواب بیرون آوردند، مهلت ندادند و جواب دادند: اولاً نصف شب من را از بستر خواب بیرون آوردند، مهلت ندادند یك كتاب همراه بردارم. 20 هزار تومان آن وقت كجا بوده، برای چه همراه برمی داشتم، به علاوه 20 هزار تومان را چگونه حمل كرده‌ام، نگذاردند من لباس بردارم، یك قبا و یك لباده و یك عبا پوشیده بیرون آمدم كه آن شب سرد در راه سرما خورده‌ام، هنوز سینه‌ام درد می‌كند، هر چه معالجه می‌كنم خوب نمی‌شود. 20 هزار تومان، 100 تومان نیست كه به آسانی حمل شود. منشاء این امر اینست كه خبیث ملعون دفتری (این اسم هم یادتان باشد، چون در آینده زیاد خدمتش خواهیم رسید، دفتری همان كسی است كه شبانه می‌رود داخل منزل و او را دستگیر می‌كند) به من گفت پولهایی كه گرفته‌ای مدرك داریم، خواسته شاهد صدقی برای خودش درست كرده باشد، این دروغ را جعل كرده، جسارت دیگری هم نمود. واضح است با پشت‌گرمی به شاه، چرا توهین و جسارت نكند، من كه از شاه مملكت پول نگیرم، از چه كسی پول بگیرم، مردم حقوق الهیه به من می‌دهند، آن را صرف بیچارگان می‌كنم . می دانید عائله بیچاره من می‌گویند ما را هم مثل مستحقین رعایت كن. اما تلگرافی كه از خرم‌آباد نموده بودم، آن بود كه سه هزار تومان در صندوق خانه است، بردارید به قضاب كه 800 تومان و نانوا 700 تومان می خواسته‌اند بدهند و بقیه را هم به اشخاص دیگر. ده هزار تومان نبوده؛ فرضاً ده هزار تومان هم بوده، این گناه كبیره و شاهد جرم من نیست كسی طلب پدرش را از من ندارد. به هر جهت الحمدالله پیش خدا و خلق، حتی مغرضین روسفید هستم، خبیثها می‌گویند 20 هزار تومان همراه داشته‌ام؛ در حالتی كه ناچار یك هزار تومان در كرمانشاهان قرض كرده‌ام قبض داده‌ام كه بدهم. آن سه هزار تومان را هم همان شب 2 هزار تومان یك نفر و هزار تومان یك نفر از بابت سهم امام (ع) اوردند كه در صندوقخانه گذاردم كه صبح به طلبكارها و بعضی محتاجین برسانم. عجالتاً با اوضاع فعلیه ایران در همینجاها می مانم، هر چند از حیث بودجه خیلی سخت است، خصوصاً هر جا می‌روم متوقع هم دارم روزی 20 ـ30 تومان پول تاكسی بدهم، تاكسی در راهی كه نزدیك باشد 3 تومان....

حالا قیمت تاكسی و اینها را كه گفته كاری نداریم و از این قبیل مسائل.

استیضاح ادامه دارد

به هر حال روحانیتی كه آن موقع می خواسته مبارزه كند، این چنین با او مواجه می‌شوند. اینجا(2) دستگیری را هم مكی شرح داده گه چطور با كتك او را دستگیر می‌كنند و یك تكه‌اش را فقط می‌خوانم.

مكی: ... آیا مجلس شورای ملی فكر نمی‌كند عمل و رفتار آقای سپهبد امیراحمدی بسیار شدیدتر و مفتضح‌تر از عملی است كه دولت مجارستان نسبت به اسقف اعظم مجارستان مرتكب گردیده؟ (این اسقف اعظم مجارستان شخصی بود به نام كاردینال می نونتیك كه دولت كمونیستی مجارستان نسبت به او توهیناتی كرد و در دنیا سروصدا شد، آمریكا و انگلستان و همة اینها اعتراض كردند، ولی در مورد آیت‌الله كاشانی و همین امام پس از پانزده خرداد می‌بینیم كه دنیا خفه شده بود) در مجارستان محكمه تشكیل دادند و اسقف بسیار محترمی را محكوم نمودند، به نحوی كه این دادگاه عملش و حكمش مورد اعتراض و تنفر دنیای متمدن واقع گردید؛ و حال انكه حضرت آیت‌الله آقای سیدابوالقاسم كاشانی، یعنی ذریه 80 ساله پیامبر اكرم، از چنین مراسمی هم محروم گردید (یعنی محاكمه‌اش نكرده‌اند). در این چند روزه در جراید خواندم كه دولت آمریكا تقاضا كرده بود كه موضوع اسقف مجارستان در دستور كار سازمان ملل متحد قرار بگیرد و نمایندة دولت مجارستان گفته بود كه این یك امر داخلی است، بنده می‌خواهم از كشورهای دموكراتیك و آنهایی كه دعوی دموكرات بودن دارند بپرسم كه چه موجب شد یك چنین درخواستی را بكنند كه در سازمان ملل متفق موضوعش مطرح شود. گرچه من مخالف هستم كه در اوضاع داخلی ما كشورهای دیگر مداخله كنند (صحیح است) چطور دولت انگلستان و آمریكا كه از یك چنین محكمه ای این طور عصبانی هستند اینجا كه حتی محكمه ای هم تشكیل ندادند چطور اینجا این كار را نمی‌كنند خوب ایشان هم اسقف بزرگ ایران بودند (صفوی ـ حق مداخله در كارهای ایران ندارند) من هم موافق هستم. چطور در مجارستان دارند؟ چطور كشورهای دیگر دخالت كنند ولی برای یك سیدی كه مجتهد مسلم بوده و درجة اجتهادش را از آخوند ملامحمدكاظم خراسانی داشته، تنها مجتهدی است كه امروز مورد اعتماد ملت ایران است.

حاذقی (یكی از نمایندگانی كه او هم داستان بلندی دارد): همة مجتهدین مورد احترام هستند.

دكتر بقائی: كجا مورد احترام هستند! مثل یهودی از مملكت بیرونشان می‌كنند، هیچ كس هیچ چیز نمی‌گوید!

مكی: برای رسیدن به یك مقامی، این طور حق را زیر پا گذاشتن، من خیال می‌كنم عاقبت خوبی نداشته باشد. ما بایستی مدافع حق و عدالت باشیم، حسین‌بن‌علی (ع) در 1300 سال پیش كشته شد ولی بدانید كه آن مظلوم، مغلوب نشد و فاتح است و سیدابوالقاسم كاشانی هم فاتح است.

فولادوند: قیاس مع‌الفارق است.

مكی: قیاس مع الفارق است یا خیر. بدانید كه یك روز این جریان رسیدگی خواهد شد روز قیامتی هست. اگر ما مسلمانیم بدانید كه یك روز قیامتی هست...

حضرت آیت‌الله آقای سیدابوالقاسم كاشانی را چهار ساعت بعد از اعلان حكومت نظامی دستگیر نموده اند به این معنی از ساعت 7 بعدازظهر روز 15 بهمن 1327 در تهران حكومت نظامی اعلان و عبور و مرور در خیابآنها از ساعت 10 ممنوع می‌شود یك ساعت قبل از نصف شب همان 15 بهمن رئیس دژبانی (همین آقای دفتری كه گفتیم یادتان باشد كه به خدمت او خواهیم رسید) به معیت چند نفر نظامی به نحوی كه عرض شد از دیوار منزل آیت‌الله بالا می روند و این پیرمرد روحانی را در حالی كه در رختخواب خوابیده بود دستگیر و به خرم‌آباد و از آنجا به خارج ایران می‌برند. با این ترتیب معلوم می‌شود حضرت آیت‌الله از ساعت ده، 15 بهمن ماه به بعد نمی توانسته كسی را بپذیرد.

و خیلی مطالب، به هر حال این كتاب خواندین است، من همه‌اش را نمی‌توانم بخوانم به این كتاب مراجعه كنید و بخوانید. می‌بینید كه چون این اسامی را مخصوصاً می‌گویم كه بعد هم چه كسانی از این نظام سوءاستفاده می‌كردند، می‌بینید وقتی كه دكتر بقائی بحث می‌كند. مجلس مؤسسان و رزم‌آرا را می‌كوبد و آن دستگاه آن موقع را می‌كوبد، چند نفر هستند كه یقه چاك می‌كنند برای آن دستگاه، یكیش آقای كاشورز صدر است كه اسم می‌برم و بعدها به آن می‌رسیم كه همین آقای كشاورز صدر بعد كه نهضت ملی شدن نفت بوجود آمد، چگونه جلو افتاد از اصلیها جلوتر افتاد، یعنی مكی و بقائی و حائری‌زاده و كاشانی را زد كنار و این شد آزادیخواه و اخیراً هم دیدیم روزنامة آرمان ملت نوشته بود كه (البته این كشاورز صدر كه می‌گویم، مرده است) آن سال كه دكتر مصدق می‌میرد و این روزها به اصطلاح روز سالگرد دكتر مصدق است، می رود سر قبر دكتر مصدق و یقه چاك می‌كند در حالی كه در اینجا از رزم‌آرا و از آن دستگاه، حمایت می‌كند و چه جور یقه چاك می‌دهد!                 به هر ترتیب این است كه استیضاح طولانی بوده از 23 فروردین تا 14 اردیبهشت ادامه داشته است، یعنی نزدیك بیش از سه هفته و 30 جلسة مجلس صرف این استیضاح می‌شود. دكتر اقبال و سپهبد امیراحمدی كه سركار بودند باید جواب بدهند. این سه نفر كه گفتیم صحبت می‌كنند، خواندنی است گه چه كسانی مبارزه می‌كردند و چه كسانی متملق بودند و از دستگاه تملق می‌گفتند. این سخن یك نویسنده نیست بلكه این متن چیزی است كه از مجلس استخراج شده، یعنی مطالبی است كه در مجلس گفته شده. می‌شود گفت نویسنده‌اش مكی بوده و اینهار از مذاكرات مجلس استخراج كرده و منتشر كرده است، شما مذاكرات مجلس پانزدهم را هم نگاه كنید تمام این مطالب از جلسة 23 فروردین تا 14 اردیبهشت 1328 هست.

علیرغم این مخالفتها مجلس مؤسسان تشكیل می‌شود و همینطور كه اشاره كردیم بسیاری از اصول قانون اساسی را به نفع دیكتاتوری و شاه تغییر می‌دهند و چندین اصل دیگر را هم واگذار می‌كنند به دو مجلس كه بعد تشكیل می‌شود، كه تغییر بدهند، كه بعدها به دو مجلس هم خواهیم رسید.

قرارداد الحاقی گس ـ گلشائیان

مسئلة دیگری كه مهم بود و مهمتر از مجلس مؤسسان، و مجلس مؤسسان برای این تشكیل شد كه مقدمات را برای آن فراهم كنند، و آن مسئله قراردادی است كه مشهور است به قرارداد گس گلشائیان. در اینجا برای شما صحبت كردم، كه در زمان مظفرالدین‌شاه اولین قرارداد مهم نفت با «دارسی» كه از اتباع انگلستان بود، به مدت 60 سال بسته شد. بعد برای شما توضیح دادم كه زمان رضاخان سال 1312 با زمینه‌چینی، 32 سال دیگر به این مدت اضافه شد. بعد از اینكه رضاخان فرار كرد، با تبلیغاتی كه شد، و با آن سیاستهایی كه موجود بود، زمینة آن قرارداد از بین رفت. در تمام دنیا پیچید كه آن قرارداد به زور به ملت ایران تحمیل شده بود. از این جهت انگلستان درصدد برآمد كه با یك حقة قانونی آن قرارداد را به تصویب دورة پانزدهم هم برساند، كه بگوید پس آن موقع كه دیكتاتوری بود، حالا كه به اصطلاح مجلستان آزاد است و در دوران دموكراسی این مجلس تشكیل شده؛ ولی چون می‌دید كه با آن حالت عادی، مجلس آن قرارداد را تصویب نمی‌كند، ماجرای پانزدهم بهمن را به وجود آورد و آن محیط رعب و وحشت را، و بعد در اواخر دوره، یعنی 28 تیر، این قرارداد را كه مشهور شد به قرارداد الحاقی «گس ـ گلشائیان» یعنی قراردادی كه ملحق بود به قرارداد 1312. در این یك حیلة حقوقی به كار رفته بود؛ مثال بزنم كه خوب برای شما روشن بشود. فرض كنید كه شما یك منزلی دارید، و آمدند این منزل را با زور از شما كه به ماهی 2000 تومان اجاره‌اش بوده است، به ماهی 20 تومان از شما اجاره كرده‌اند؛ بعد موقعیتی پیش امده، شما سروصدا كردید كه آقا به زور این قرارداد را منعقد كردند، آن به اصطلاح مستأجر بیاید و یك قرارادادی را ملحق به آن قراراداد كند، نه جدا، بگوید خیلی خوب من به جای آن 21 تومان به تو می‌دهم و این را امضاء كن. برای اینكه آن قرارداد تنفیذ بشود و قدرت قانونی پیدا كند. این قرارداد «گس ـ گلشائیان» همین بود. یك الحاقیه اضافه كردند به آن قرار داد. و به ایندلیل به آن می‌گویند «گس ـ گلشائیان» كه گلشائیان وزیر دارائی دولت ساعد است و اینجا بحث كردیم، و «گس» نمایندة سابق شركت نفت ایران و انگلیس. این قرارداد را كه بسیار ظالمانه تر از آن قرارداد قبلی بود، نوشته و در آخر دورة مجلس آوردند؛ چرا؟ برای اینكه نمایندگان دوران شاه قلابی بودند و اگر وسط دورة مجلس می‌آوردند، نمایندگان می‌گفتند تا یكسال دیگر و نماینده ای ممكن بود مخالفت بكند، ولی آخر دوره آوردند كه نمایندگان از ترس اینكه مبادا دورة بعدی انتخاب نشوند، تسلیم بشوند و به این قرارداد رأی بدهند. ولی این حسن را داشت كه مكی استفاده كرد و تمام این مدت را از 28 تیر تا 5 مرداد كه شبانه‌روز تقریباً مجلس تشكیل می‌شد و 12 تا 16 ساعت ادامه پیدا می‌كرد نطق كرد كه همة این نطقش در این كتاب هست. این كتاب خواندنی است، هم برای شما و هم برای این دوستانی كه در مجلس هستند و گاهگاهی، من اوقاتم از دست بعضی‌شان تلخ می‌شود. برای اینكه آدم همیشه نباید فكر كند كه اكثریت است و دنیا همیشه به این مدار و محور می‌گردد؛ باید فكر روز مبادا را هم بكند. در اینجا وقتی كه این قرارداد را می‌اورند و مكی می‌خواسته صحبت بكند، رئیس مجلس می‌خواهد جلویش را بگیرد كه شما نمی‌توانید بیش از نیم ساعت صحبت كنید. او می‌گوید: « این قرارداد است صحبت در مورد قرارداد بی نهایت است، نامحدود است. خیلی می‌شود روی این صحبت كرد.» چه جنجالهایی! باید این كتاب را بخوانید. من كتاب «نفت و نطق مكی»، جریان مذاكرات نفت در مجلس پانزدهم را (این كتاب هم چاپ شده و هم در دسترس است. این كتابهایی كه در دسترس است معرفی می‌كنم ، تا این كتابها را بتوانید تهیه بكنید) فقط یك قسمتش را شرح می‌دهم. می‌خوانم كه ببینید چقدر زحمت كشیده شده كه این قرارداد(3) در مجلس به تصویب نرسد. اینجا مقاله‌ای است كه مكی خودش نوشته، در شرح آن مجلس:

« جور گل بلبل كشید و برگ گل را باد برد

                                           بیستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد

(اشاره به زحماتی كه خودش و دیگران كشیدند و نتیجه‌اش را دكتر بود، می‌رسیم به جبهة ملی اول و دوم و سوم و چهارم، این جملة معترضه بود) آخرین جلسة دورة پانزدهم مجلس در شرف تشكیل بود. در آن روزها جلسات مجلس به مناسبت ماه رمضان و مطرح بودن لایحه الحاقی «گس ـ گلشائیان» (برخلاف سوابق پارلمانی) صبح و شب تشكیل می‌شد، (یعنی طول می‌دادند كه این «مكی» خسته بشود و نتواند صحبت كند) دولت ساعد اصرار داشت لایحه را هر طور شده از تصویب مجلس محتضر دورة پانزدهم كه اخرین ساعات عمر خود را طی می‌كرد، بگذراند.

هژیر در پناه دژ وزارت دربار و اسلحة قاطع و فریبندة انتخابات آینده، می‌خواست به اصطلاح با مرعوب و مجذوب كردن وكلا، عدة حاضر در جلسه را به حد نصاب برای اخذ رأی برساند. (حد نصاب اصطلاحی است كه یعنی باید تعداد معینی در مجلس باشند تا بشود رأ‌گیری كرد. مثل حالا كه اگر كمتر از 180 نفر باشند نمی‌شود رأی‌گیری كرد) وزرا و بعضی از وكلا من جمله خسرو هدایت (یكی از طاغوتیهای آن موقع) دائماً با او و ماقمات دیگر ارتباط تلفنی داشتند. اگر وكیلی در موقع اخذ رأی در جلسه شركت نمی‌كرد، فوری به هژیر اطلاع می‌دادند و نماینده‌ای كه غیبت كرده بود، مورد مؤاخذه قرار می‌گرفت، وزرای دیگرف خصوصاً دكتر اقبال، مراقب نمیاندگان بودند كه از جلسه خارج نشوند تا عده برای رأی كافی باشد. من كه طولانی ترین نطقهای پارلمانی را از چند روز پیش روع كرده و تمام وقت مجلس را برای احتراز از رأی گرفتن دربارة قرارداد شروع كرده و قرار بود ادامه دهم؛ در این موقع اطلاع یافتم، جمعی از وكلا و طرفداران دولت طرحی تهیه كرده بودند، مبنی بر اینكه مذاكرات مكی خلاف آئین‌‌نامه است؛ پیشنهاد نمایند و مجلس هم به آن رأی بدهد تا بدین وسیله مرا از پشت تریبون پایین آورند. در این موقع امیر تیمور كلالی كه از مخالفان سرسخت لایحة رأی ندهند، و ضمناً از عده‌ای می‌خواست كه در جلسه حضور نیابند، تا عده برای رأی كافی نباشد. دولت نیز حتی تا اخرین لحظات می‌كوشید تا به وسیلة وكلا (مانند شریعت‌زاده نمایندة مازندران) از ادامة نطق من جلوگیری كند و به لایحة گس ـ گلشائیان رأی بگیرد.

در این موقع در مجلس عده برای رأی كافی بود، حتی بیش از ده نفر از نمایندگان اضافه بر تعداد لازم، برای رأی حضور داشتند. اما نمایندگان وطن‌پرست كه از طرفی از ترس هژیر وزیر دربار و انتخابات دورة آینده ناچار به حضور در مجلس بودند و از طرف دیگر وطن‌پرستی و شرافت آنها اجازه نمی‌داد كه در جلسه حاضر شده و با رأی خود لایحه الحاقی را از تصویب بگذرانند، ناچار در اتاقهای اطراف پارلمان و در باغ مجلس مخفی می‌شدند و هر قدر رئیس مجلس بوسیلة سیدكمال، ناظم مجلس و سایر مستخدمین جزء مجلس وكلا را دعوت به حضور در جلسه می‌كرد، وكلا به جلسه حاضر نمی‌شدند و حتی مستخدمین جزء مجلس هم كه مضار این لایحه را تشخیص می‌دادند، در اختفای نمایندگان كمك می‌كردند و به رئیس مجلس می‌گفتند. كسی از نمایندگان در خارج از جلسه نیست. با این احوال من و حائری‌زاده و دكتر بقائی از ترس اینكه مبادا عده برای رأی كافی شود و كار از كار بگذرد، برای احتیاط، در آخرین وهله، نقشة خطرناكی پیش خود ظرح كردیم كه ممكن بود به قیمت جان حائری‌زاده تمام شود. تصمیم ما این بود كه هر گاه عده در مجلس برای رأی كافی شد و خواستند برای لایحه رأی بگیرند. حائری‌زاده در اتاق كوچك جنب پارلمان، كه تمام سیمهای برق پارلمان در آن مترمزك بود، به كمك دستمال و لباس خود، سیمها را از جا بكند و پاره كند و تمام چراغهای مجلس را خاموش نماید. بدیهی است كه این كار خطرناك به قیمت جان حائری‌‍اده تمام می‌شد. اما آناً تمام برق پارلمان خاموش می‌شد و مدتها وقت لازم بود تا جریان برق وصل شود. و دكتر بقائی مأمور بود كه در پشت سر گلشائیان وزیر دارائی بنشیند و به محض تاریك شدن پارلمان، پروندة قطوری را كه در جلوی گلشائیان بود، از جایش ربوده و با همان پرونده، محكم بر فرق وزیر دارائی بكوبد! مأموریت من هم این بود كه فوری از پشت تریبون پایین آمده و به طرف ساعد بروم و با چند مشت، مزد خیانت او را در كنارش بگذارم. ما مطمئن بودیم در این جریان عبدالقدیر آزاد هم با ما كمك خواهد كرد و همصدا خواهد شد. امیر تیمور كلالی هم مأمور قطع سیمهای تلفن بود كه آناً ارتباط با خارج مجلس قطع شود. این نقشه به وسیلة من و حائری‌زاده و دكتر بقائی طرح شده بود و تصور می‌كنم كه امیرتیمور هم از آن اطلاع داشت. اگر آن شب عده برای رأی كافی شده بود، این نقشه به موقع اجرا گذاشته می‌شد و مسلماً حائری‌زاده اولین كسی بود كه در راه مقاومت در برابر قرارداد الحاقی شربت شهادت می‌نوشید. اما خوشبختانه مقاومت منفی نمایندگان وطن‌پرست مجلس و همچنین وطن‌پرستی مستخدمین جزء مجلس، مانع از این شد كه مجلس اكثریت پیدا كند و لایحه از تصویب بگذرد، و بالاخره اینقدر نطق من ادامه یافت، تا عقربة ساعت از نیم بعد از نصف شب گذشت و فردا هم چون روز عیدفطر بود، قاعدتاً تعطیل رسمی بود، نمی‌توانستند مجلس را تشكیل دهند و بدین جهت به كلی از تصویب لایحه مأیوس شدند. در این وقت وزیر دارائی اجازة صحبت خواست و ضمن آخرین نطق پارلمانی خود گفت: یك چند نفر اقلیت، مجلس را ترور كردند و نگذاشتند مجلس به این لایحه اظهارنظر كند. »

من اینها را یك مقداری برای شما می‌خوانم چون هنوز هم كه انقلاب شده شما خواهید دید، 29 اسفند كه روز ملی شدن نفت است، مثل پارسال و سال 1357 كه آقای نزیه كذائی رئیس نفت و به اصطلاح وزیر نفت بود، وقتی كه از ملی كردن نفت بحث می‌كرد، اسمی از مكی و بقائی و آیت‌الله كاشانی نبرد ولی در عوض از دكتر مصدق و همین كشاورز صدر، این تیپ هایی كه اشاره كردیم نام می‌برد كه باز اینجا مكی جالب بحث می‌كند می‌گوید: رفتم به دكتر مصدق گفتم یك نامه به مجلس بنویس، چون آن موقع نماینده نبود و اعتراض كن. مدتی شانه خالی می‌كرد و می‌گفت من بازنشسته سیاسی هستم و فلان و بهمان، تا بالاخره بعد از مدتی كه لطف می‌فرمایند و نامه ای می نویسند، این نامه در همین جا در همین كتاب(4) هست كه به مكی می‌نویسد و مكی این نامه را در مجلس می‌خواند.

اینجا می‌گوید كه دكتر مصدق گفت من از سیاست بر كنارم و چه و چه، متن نامه‌اش این است:

« آقایان نمایندگان دورة پانزدهم، شما كه به استناد قانون اینجانب قرارداد «قوام ـ سادچیكف» را رد كردید، حق این بود كه در موقع شور قرارداد ساعد ـ گس، مرا به عنوان یك عضو مشاور در كمیسیونها دعوت می كردید.

نورالدین امامی: مگر ایشان متخصص نفتند؟ ... تا تا نظریات خود را اظهار و ثابت كنم كه ضرر قرارداد دارسی از نظرمدت، برای این ملت هزار درجه كمتر است، این كار را نتوانستید بكنید، گله هم ندارم، در صورتی كه باید بگذرد (یعنی زیاده‌روی، گذشت حرفی ندارم) اگر می‌توانید دربارة مادة واحده توضیح دهید كه شش شلینگ حق الامتیاز لیرة طلاست كه به نرخ روز لیرة كاغذی پرداخته می‌شود یا كلاه كاغذی است.... »

البته حالا چون فنی است، من تا آخرش را توضیح بدهم كه منظورش این است كه پول نفت ایران را به لیرة كاغذی می‌دادند، پول كاغذی ارزشش همیشه كم می‌شود، ایشان منظورش این است كه لااقل برای منافع ایران این را معادلطلایش بدهید، با لیرة طلا، كه ارزشش كم نشود و بعد بحث می‌كند كه به هر حال این را رعایت بكنید. هیچ بحثی از ملی شدن نفت در این نامه نیست. به هر ترتیب این قرارداد هم داغش به دل انگلستان ماند، و دورة پانزدهم هم تمام شد.

انتخابات دورة شانزدهم مجلس شورای ملی و وقایع اطراف آن

به مقدمات انتخابات دورة شانزدهم می‌رسیم. به هر صورت دورة پانزدهم تمام می‌شود و انتخابات دورة شانزدهم شروع می‌شود. این اقلیتی كه در مجلس اشاره كردیم، به علت این مخالفتشان، مورد توجه ملت قرار می‌گیرند. آیت‌الله كاشانی هم كه از قبل، مبارزه می‌كرد، طرفدارانش خوب در ایران بودند، فدائیان اسلام هم از مدتها قبل جمعیتشان تشكیل شده بود آنها هم دور همین اقلیت جمع می‌شوند.

در شهریور 1328 دكتر بقائی كه دورة نمایندگیش تمام شده بود، به عنوان مخالفت با دستگاه وقت، روزنامة شاهد را تأسیس می‌كند. در آن روزنامه هدفهایی را اعلام می‌كند كه من جمله: آزادی انتخابات، اجرای قانون اساسی، آزادی مطبوعات.

توسط حسین مكی این اقلیت با دكتر مصدق هم ارتباط پیدا می‌كند. توضیح می‌دهم كه مخصوصاً دكتر بقائی، نسبت به دكتر مصدق، به مناسبت سوابقی كه می‌دانست بدبین بود؛ ولی مكی می‌گوید: اینها تبلیغات است و دكتر مصدق مرد ملی و خوبی است، و بین اینها ارتباط برقرار می‌شود. همه جمع می‌شوند كه در انتخابات دورة شانزدهم تهران شركت كنند؛ چون بدیهی است كه در سایر نقاط كشور، آنقدرها نمی‌توانستند مبارزه كنند. تهران چون مركز بود و سفارتخانه‌های خارجی در آنجا بود و سروصدا می‌شد، محل مبارزه بود. انتخابات كه شروع می‌شود و انجمن را كه انتخاب می‌كنند، این اقلیت به اضافة دكتر مصدق و چند نفر دیگر، به عنوان اعتراض به آزاد نبودن انتخابات، در دربار متحصن می‌شوند. البته همان كارشان هم مورد اعتراض به آزاد نبودن انتخابات، در دربار متحصن می‌شوند. البته همان كارشان هم مورد اعتراض عده‌ای قرار گرفت، كه شما می گوئید شاه غیرمسئول است و نباید در انتخابات مداخله كند، جرا در دربار متحصن شده‌اید؟ به هر ترتیب اینها متحصن می‌شوند. وزیر دربار آن وقت، هژیر بود كه قبلاً معرفی كردیم كه كی بوده اصلاً مدتی در آنجا می مانند و 19 نفر كه در آنجا متحصن می‌شوند، همین 19 نفر جبهة ملی اول را تشكیل می‌دهند. اسامی این نوزده نفر تا آنجایی كه حافظه یاری می‌كند، من می‌گویم بقیه‌اش را بعد اگر كم آمد، می‌توانید كه به كتابها مراجعه كنید.                                                                                                                                                                                             دكتر مصدق، دكتر بقائی، حائری‌زاده، مكی، عبدالقدیر آزاد، نریمان مشار، دكتر شایگان، دكتر فاطمی، عمیدی نوری، احمد ملكی، خلیلی، ارسلان، خلعت‌بری، كاویانی، دكتر سنجابی، زیرك‌زاده، امیر علائی، اینها هم كه حالا چند تا شمردم، نمی‌دانم چند تا شد، خوب البته فكر می‌كنم، بقیه‌اش هم یادم بیاید ولی حالا نمی‌خواهیم وقتمان را صرف فكر كردن روی اسامی كنیم، اگر ضمن صحبت، اسامی دیگر به ذهنم آمد، می‌گویم كه بنویسید. مخصوصاً اسم بردم البته شما هنوز سوابق سایسی در مغزتان نیست كه این نوزده نفر كه من می‌گویم چه كسانی هستند، اینها یك معجون عجیب و غریبی بودند و یكیشان هم اللهیار صالح است، بعضی‌شان سابقة همكاری با پیشه وری را داشتند. بسیارشان نان را به نرخ روز خورده بودند. این ملغمة عجیب تشكیل شده بود، چرا تشكیل شده بود؟ برای این بود كه همان طور كه تقسیم كردم، عده‌ای بوی جدید به مشامشان خورده بود؛ سیاست آمریكا را مورد توجه داشتند. برای عده‌ای مسائل دیگری مطرح بود. به هر حال در جبهة ملی اول این نوزده نفر بودند كه مرامشان همان چیزی كه گفتم روزنامة شاهد در رأس كار خودش قرار داده بود، یعنی آزادی مطبوعات و منع حكومت نظامی و اجرای قانون اساسی و این چیزها بود. موضوع نفت، اول در كار اینها به آن صورت قرار نداشت، بعد ملی كردن نفت هم به این مرامنامه اضافه شد. این نوزده نفر جبهة ملی مركب از احزاب بود، چون فرق است بین حزب و جبهه، حزب را به گروهی می‌گویند كه عقایدشان نزدیكتر باشد به هم، خیلی نزدیك باشد. در مورد مسائل اقتصادی و سیاسی متحدالنظر باشندا. زیاد اتفاق افتاده است. چنانكه همین جبهه هم مجموعاً از نظر عقاید مختلف بود.                                                                                                                                                                                               دور اول انتخابات كه شروع شد هشت نفر از افراد این جبهه، یعنی هشت نفری كه یكی از آنها آیت‌الله كاشانی بود كه عضو جبهة نبود و نشد، اما بعدها كه به ایران برگشت خواهیم دید كه همكاری می‌كرد، در ملی كردن نفت و سایر مسائل كشور و ركن اصلی بود كه بعداً خواهیم رسید. هشت نفر در تهران اسمشان در صدر قرار داشت و در انتخابات رأیشان را خواندند، این هشت نفر عبارت بودند از: آیت الله كاشانی، دكتر مصدق، دكتر بقائی، حائری‌زاده، نریمان، شایگان، عبدالقدیر آزاد، مكی. این هشت نفر به اضافة یكی كه حالا بعد می گوییم (اللهیار صالح هم از كاشان انتخاب شد) حالا آن را جداگانه اشاره می‌كنیم. این هشت نفر در رأس قرار داشتند و دستگاه كه دید اگر آراء آزادانه خوانده شود اینها انتخاب می‌شوند، یك دفعه شاهنشاه و دربار به فكر روضه خوانی افتادند؛ چون عاشورا بود؛ محرم بود. همیشه یادتان هست كه روضه‌خوانی های شاه در كاخ گلستان انجام می‌شد. آن دفعه هوس كرد ـ نه مثل این اواخر ـ كه در مدرسة سپهسالار این روضه خوانی منعقد بشود.

خوب بهتر، وقتی كه آنجا می‌خواستند، روضه‌خوانی كنند بایستی صندوقها را از آنجا می‌برند جایی دیگر. این صندوقها را كه می‌خواستند از آنجا منتقل كنند به فرهنگستان، بین راه عوض كردند. اسامی كه اول سطر قرار داشت به تدریج از لیست 12 نفری خارج شد؛ به طوری كه اگر انتخابات انجام می‌شد و به پایان می‌رسید دیگر اینها رأی نمی‌اوردند. در اینجا است كه متدینی به داد می‌رسند و سیدحسین امامی، عضو فدائیان اسلام، در روز 13 آبان 1328 با یك گلوله هژیر را می‌،رستد به جهنم. این حسین امامی همان كسی است كه قبلاً در كشتن كسروی دخالت داشت و به علت طرفداری مردم آزادش كرده بودند. در اینجا هژیر را می‌كشد، البته سران جبهة ملی هم همه‌شان با ترس و لرز دستگیر می‌شوند. اما بالاخره این گلوله و شرایط موجود، كار خودش را می‌كند و سران جبهة ملی را آزاد می‌كنند. انتخابات باطل می‌شود. انتخابات جدید انجام می‌شود و همین هشت نفر كه گفتیم، از جبهة ملی از تهران انتخاب می‌شوند، البته در این بین به جز دكتر بقائی كه به دلیل دیگری او را دستگیر و زندانی می‌كنند ـ كه قسمتهایی از محاكمه‌اش را آن‌شاءالله در جلسة آینده برایتان خواهم ماند ـ بقیه آزاد بودند كه انتخاب شوند. ولی او در زندان بوده و آیت‌الله كشاانی هم كه در تبعید، به هر حال انتخابات تمام می‌شود و مجلس دورة شانزدهم افتتاح می گردد و مبارزات با شكل جدیدی آغاز می‌شود.

انگلیس رزم‌آرا را بر سر كار می‌آورد

اول كه ساعد انتخابات را انجام می‌دهد، استعفا می‌كند. علی منصور سر كار می‌آید. وی از كهنه‌ نوكران انگلستان بود كه یك بار دیگر هم نخست وزیر شده بود. (البته با حسنعلی منصور اشتباه نكنید؛ حسنعلی منصور پسر همین علی منصور بود كه بعدها می‌رسیم در پایان سال 1342 نخست‌وزیر می‌شود) این هشت نفر فراكسیونی (فراكسیون یعنی جمعی همفكر) به نام وطن تشكیل می‌دهند. بالطبع به آیت‌الل كاشانی تلگراف می‌كنند، به ایران برگردید. ایشان نامة تندی به منصور می‌نویسد، كه نامه را آن‌شاءالله هفتة آینده برای شما می‌اورم و می‌خوانم. در خرداد سال 1329 به تهران برمی‌گردد و تهران استقبالی از او می‌كند شبیه استقبالی كه از امام شد. البته در آن روز تهران نزدیك به یك میلیون جمعیت داشته، كمتر از یك میلیون، تقریباً تمام تهران به استقبال او می‌روند من جمله دكتر مصدق و جبهة ملی و هر كسی سرش به تنش می ارزد به استقبال او می‌رود ایشان هم وارد می‌شوند و مبارزه به اوج می‌رسد دكتر بقائی هم كه در زندان بود دادگستری او را تبرئه می‌كند و به مجلس برمی‌گردد. انگلیسیها دیگر به سیم اخر می‌زنند و در 5 تیر ماه 1329 رزم‌آرا از طرف شاه به نخست وزیری منصوب می‌شود. این را اشاره كنیم كه طبق قانون اساسی، شاه حق نداشت رزم‌آرا به نخست‌وزیری منصوب كند. بایستی مجلس كسی را به نخست وزیری نامزد كند و بعد شاه فرمان صادر كند. ولی چند امر استثناء شده بود، یكی كودتایی كه سیدضیاء كرد، كه اشاره كردیم، در سال 1299 احمدشاه را مجبور كرد كه فرمان نخست‌وزیری را بنویسد، این یك سابقه، یكی، دو سابقه شبیه این وجود داشت؛ و شاه مطابق آن سوابق، رزم‌آرا را البته علیرغم میل خودش، چون درست است كه خودش هم نوكر بود و هم رزم‌آرا، را البته علیرغم میل خودش، چون درست است كه خودش هم نوكر بود و هم رزم‌آرا، ولی انگلیسیها تردید داشتند. فكر می‌كردند كه رزم‌آرا این نقشه را بهتر از شاه می‌تواند ایفا كند. خواهیم دید شاه همیشه به آمریكا و انگلستان می‌گفت: هر چه شما می خواهید، هر نوكری می خواهید من صدیق تر از دیگران هستم و بنابراین خود من حاضر هستم كارها را انجام دهم و این اواخر هم قبل از سقوطش، به همین دلیل بود كه اگر به شاه می‌گفت برو خودش را بیاور، می‌رفت سرطرف را می‌آورد اگر می‌گفت كه مثلاً من از این قندان پنجاه حبه قند می‌خواهم، می‌گفت خود قندان هم مال آمریكائیها؛ این برای این بود كه او را بپذیرند. تا آخر هم شاه مایل نبود كه رزم‌آرا بیاید، می‌گفت خودم منافع آنها را به هر حال حفظ خواهم كرد، ولی انگلیسیها فشار آوردند، رزم‌آرا سر كار آمد.

جلسه ای كه رزم‌آرا وارد مجلس می‌شود، خواندنی است. در اولین جلسه، دكتر مصدق كه دست به غش كردن و ضعف كردنش سریع بود، غش می‌كند. بقائی صندلی می‌شكند. مكی داد می كشد. از این كارهایی كه من مخصوصاً می‌گویم و بعضی از این مجالس را هم می‌خوانم چون گاهگاهی می‌شنوم، این دوستان مجلسی ما گله دارند می‌گویند اگر این مجلس از تلویزیون پخش بشود و مردم ببینند می‌گویند این نماینده‌ها چرا توی سروكله هم می‌زنند و چرا داد و فریاد می‌كنند در حالی كه این لازمة یك مجلس زنده است. مجلس مرده اگر می‌خواهید آن مجلس آریامهری بود. نشسته بودند، بعضی اوقات چرت می‌زدند، بعضی اوقات هم «صحیح است، احسنت» می‌گفتند، چون ما 25 سال است مجلس زنده ندیده‌ایم، از این جهت است كه اگر دو تا داد بكشند، می‌گوئیم این چه مجلسی است؟! نه، اتفاقاً هر چه داد بیشتر باشد، یعنی مجلس زنده‌تر و فعالتر است. البته ما نمی گوئیم، خلاف اخلاق و فحش و فضیحت و اینها باشد. ولی به خاطر رعایت حقوق ملت داد و فریاد هم باشد، ضمن اینكه حفظ آزادی افراد باید بشود. به هر حال خواندنی است.

افتخار مصدق به خواندن اعلامیه‌های كاشانی و جنایات او بعد از روی كار آمدن

آیت‌الله كاشانی هیچ وقت در مجلس شركت نمی‌كرد، در بیرون مجلس مبارزات را هدایت و رهبری می‌كرد. و همین آقای دكتر مصدق، افتخارش این بود كه اعلامیه‌های آیت‌الله كاشانی را توی مجلس می‌خواند. اینها را می‌گویم تا برسیم به آن زمان كه همین‌ها كه حالا می‌گویند ما مصدقی هستیم و ضدچماقداری شعار می‌دهند، خواهید دید كه همینها منزل آیت‌الله كاشانی را كه رئیس مجلس بود و مجتهد و روحانی بود، سنگباران كردند و جلوی چشم همین امام كنونی، حدادزاده را توی خانه آیت‌الله كاشانی كشتند، اینها را خواهیم دید. اینها حالا برای نمونه تاریخ است، كه ببینید چطور به استقبال امام می‌روند، كه حالا ما گول نخوریم، خیلی‌ها هستند كه برای مصلحت مسلمان می‌شوند، وضو می‌گیرند، سجده می‌كنند، نماز می خوانند، از این نمونه‌ها خواهیم گفت كه چطور رضاخان، خاك بر سرش می‌ریخت و جلوی دستجات راه می‌افتاد. و همین آقای اللهیار صالح كه اسمش را بردم و بعد، باز هم سوابقش را خواهم گفت؛ ایشان در همین كاشان توی قبرستان چگونه می‌رفتند و چگونه آب روی قبر مرده‌ها می‌پاشیدند و از این قبیل چیزها. اینها برای فریب خلق‌الله بود. وقتی كه زورشان رسید، كارهایی كه باید بكنند، می‌كنند. این چیزی است كه ما باید توی ذهنمان باشد. مجموعة كار را بسنجیم، نه یك مورد خاص را، مجموع شرح حال یك فرد را، مجموع عملكرد یك فرد را، مجموع اینكه یك فرد چگونه وارد صحنه می‌شود، مجموع مسائل را باید بسنجیم. بله همین دكتر مصدق كه بارها اعلامیه های آقای كاشانی را می‌خواند و چقدر تجلیلی می‌كرد، كه بعد به آن هم می‌رسیم.

 

آیت‌الله‌ كاشانی، جبهه ملی، رزم‌آرا و مسئله نفت

به هر حال رزم‌آرا روی كار می‌آید و قصدش هم تصویب همین قرارداد گس كلشائیان بوده، كمیسیون نفت تشكیل می‌شود. این كمیسیون نفت اعضای متعددی دارد كه یكی از آنها دكتر مصدق است و دیگری مكی و یكی هم شایگان است و چندتای دیگر. آقای دكتر مصدق به ریاست كمیسیون نفت انتخاب می‌شود؛ همین لایحة گس گلشائیان وارد آن كمیسیون می‌شود كه بررسی كنند. اولین كسی كه در این كمیسیون پیشنهاد ملی كردن نفت را می‌دهد، حائری‌زاده است، آنكه قسمتی از استیضاح را خواند. (چون راجع به ملی كردن نفت، خیلی ها مدعی شدند كه ما اولی هستیم خیلی زیاد) اما تا آنجا كه ما تحقیق كردیم، اولین كسی كه بیرون از مجلس، این مسائل را عنوان كرده، به عنوان مبارزه با شركت نفت، آیت‌الله كاشانی است. در داخل مجلس، به عنوان مبارزه با شركت نفت، خیلی‌ها، دكتر مصدق در دورة 14 ـ رحیمیان در دورة 14 كه اشاره كردیم، ملی كردن نفت را هم در دورة پانزدهم دو نفر اشاره می‌كنند. یكی این عباس اسكندری است در یكی از نطقهایش، و یكی هم رحیمیان در یكی از نطقهایش. به طور عملی در دورة شانزدهم این حائری زاده است اولین كسی كه پیشنهاد ملی شدن نفت را می‌دهد. (در كمیسیون نفت) البته اول مورد توجه قرار نمی‌گیرد. بعد از مدتی كمیسیون ادامه پیدا می‌كند. نه نفر. پیشنهاد ملی شدن نفت را امضاء می‌كنند. سه نفر دیگر هم بعدها امضاء می‌كنند می‌رسد به یازده نفر. اینها زورشان نمی‌رسد. حتی امضاها را به پانزده امضاء برسانند، كه قابل طرح در مجلس باشد. چون تا 15 نفر از نمایندگان امضاء نكنند چه مطابق این قانون اساسی و چه طبق شانزدهم با این القیت تصویب نمی‌كند. باز به دستور انگلیسیها، درصدد كودتا برمی‌آید. می‌گوید: من مسجد را روی سر آقای كاشانی خراب می‌كنم و روزنامه را روی سر دكتر بقائی، چون روزنامة شاهد مركز مخالفین شده بود و چون توقیف بود، خود دكتر بقائی و مكی روزنامه را می‌فروختند زیرا، نماینده‌های مجلس مصونیت داشتند و می‌فروختند.

یكی دیگر از روزنامه‌ها «باختر امروز» مال دكتر فاطمی بود، این دوتا روزنامة مهم وابسته به جبهة ملی بودند. البته روزنامه‌های دیگری هم بودند. یك روزنامه هم خودش عضو جبهة ملی نبود، ولی با رزم‌آرا مخالف بود و با جبهة ملی همكاری می‌كرد، آن میراشرافی معروف كه اخیراً(5) اعدام شد كه به شرح حال وی خواهیم رسید، او مدیر روزنامة اتش بود به هر ترتیب مخصوصاً اینها را می‌گوئیم كه متوجه باشید. البته آنها كه تاریخ اسلام را بخوانند كاملاً متوجه هستند كه زمان پیامبر چه كسانی بودند و بعد از پیامبر چه شدند. بنابراین به محض اینكه اسم یكی یك جا امد، نباید بگوئیم كه خوب این با پیامبر عكس داشته. حالا اگر مجاهدین باشند كه سوءاستفاده می‌كنند، دیدم توی نشریه مجاهد، عكس آیت‌الله كاشانی را انداخته بود، شعبان بی مخ را هم انداخته بود، كه بله این آیت‌الله كاشانی با شعبان بی مخ نشسته. اگر زمان پیامبر هم عكاسی می‌بود، عكس معاویه را در كنار عكس پیامبر می‌انداخت، عكس كه دلیل نیست، باید ببینید این عكس چه بوده و مسئله از چه قرار است. ما به عكسها، اسناد و مدارك و اینها خواهیم رسید كه این حضرات چه عكسهایی را فراموش می‌كنند و از چه عكسهایی سوءاستفاده می‌كنند. به هر حال ما همة اسامی را نام می‌بریم و بعد می‌بینیم كه اینها هر كدام سرنوشتشان به كجا خواهد رسید. به هر ترتیب رزم‌آرا دست به سیم آخر زد و در مجلس نطقی كرد و گفت كه ایرانی لوله هنگ هم نمی‌تواند بسازد، چه برسد به اینكه بتواند نفت را ملی كند.

ما از نظر فنی و متخصصین زرومان نمی‌رسد كه نفت را ملی كنیم و از این جور صحبتها كرد. ولی پاسخش را ما روز 16 اسفند 1329، موقعی كه رزم‌آرا می‌خواست در مجلس ختم مرحوم آیت الله فیض شركت بكند، دریافت كرد (هم شاه و هم نخست وزیر به خاطر فریب خلق الله در این مراسم شركت می‌كردند، آن روز هم، او در خانه نشسته بود، اسدالله علم رفت و گفت: مجلس ترحیم آیت‌الله فیض نمی‌آیید؟ ـ البته این دعوت را دلیل براین قرار دادند كه اسدالله علم می دانسته است، آن روز چنین اتفاقی می افتد.)

قتل رزم‌آرا بدست فدائیان اسلام

خلیلی طهماسبی در مسجدی كه امروز اسمش مسجد امام است و آن روز مسجد شاه بود، او را كشت، وقتی هم كه دستگیرش كردند، اسمش را عبدالله موحد رستگار نام برد، اسم خودش را ابتدای كار، برای اینكه حریفها شناخته نشوند، نگفت. اینكه رزم‌آرا را چه كسانی در كشتنش شركت داشتند، قطعاً آیت الله كاشانی دستور داده بود، این چیزی است كه خلیل طهماسبی خودش اقرار كرده بود. و آیت‌الله كاشانی هم بعدها كه در سال 1334 دستگیرش كردند (چون همة این حضرات موقعی كه رزم‌آرا كشته شد، و مصدق نخست وزیر شد مدعی شدند كه در كشتن رزم‌آرا دست داشتند، اما 1334 دستگیر شدند و 1331 كه خلیلی طهماسبی آزاد شد كه خواهیم رسید، خیلی ها به سختی راهش دادند، حتی دكتر مصدق به سختی راهش داد، ولی آیت‌الله كاشانی راهش داد، دستی هم گذاشت روی سرش كه عكسش را انداختند، همان موقع عكس می انداختند، بعدها كه مصدق سقوط كرد اینها گفتند كه بله كاشانی یك قاتل را مورد نوازش قرار داده «خلیل طهماسبی») صریحاً به عهده گرفت و گفت: « من مجتهد بودم و رزم‌آرا مهدورالدم می‌دانستم و فتوای قتل رزم‌آرا را دادم.» پس خلیل طهماسبی می‌دانسته است، آقای كاشانی می دانسته است، نواب صفوی قطعاً این مسئله را می‌دانسته است، اما اینكه آیا بقائی و مصدق و دیگران می دانسته‌اند، جای تردید است. (یكی از حضار: آن موقع كه فدائیان اسلام با آقای كاشانی چندان سازگار نبودند) آن موقع چرا، آن موقع هنوز سازگار نبودند. آن موقع تحت رهبری او بودند و قبول داشتند و از او دستور می‌گرفتند. یعنی خلیل طهماسبی، خودش از كسانی بود كه جزو محافظین همین روزنامه شاهد كه اشاره كردیم بود و هر شب تا صبح آنجا می خوابید. فدائیان اسلام آن موقع هم با آیت‌الله كاشانی و هم با جبهة ملی همكاری داشتند و دستورات را از آیت‌الله كاشانی می‌گرفتند. تا آن موقع اختلافی نبود. مسائل دیگری هم بود، گفته اند كه شاه هم خبر داشته است. مجموعة قرائن نشان می‌دهد كه این طور نیست. اگر چه از آن كشته شدن اول كار، راضی بود، چون می ترسید، كه رزم‌آرا كلك خودش را بكند. اما بعدها خواهیم دید كه اوضاع بدتر شد.

روی كار آمدن حسین علا و ملی شدن نفت

به هر ترتیب رزم‌آرا كشته شد و حسین علاء سر كار آمد. حسین علاء اگر یادتان باشد یكی از آن هشت نفری است كه مشاورین رضاخان بودند. دكتر مصدق در مجلس از حسین علاء تجلیل كرد و گفت دوست سی سالة من است. یكی از اعضای جبهه ملی به نام آقای امیر علائی(6) (همان كسی كه اخیراً سفیر ایران در فرانسه بود و آنجا هم دسته گل‌هایی به آب داد) وزیر كشاوری اقای حسین علاء شد. در همان مجلس شانزدهم شخصی به نام آشتیانی‌زاده نطق شدیدی علیه علاء می‌كند و خطاب به مصدق می‌گوید: تو كه می‌گویی من ملی هستم، اینكه فراماسون است (حسین علاء یكی از فراماسونهای قدیمی ایران بوده است) ولی به هر حال علاء هم یك ماه و خرده‌ای، نخست وزیر است. ولی دیگر اوضاع ایران، صورت دیگری به خودش گرفته بود و ملت كم و بیش بیدار شده بودند، و در جریانان دخالت می‌كردند. مسئلة نفت دیگر مسئله‌ای نبود كه بشود نادیده گرفت. بخصوص كه بعد از رزم‌آرا یعنی چند روز بعد وزیر فرهنگ رزم‌آرا به نام عبدالحمید اعظم زنگنه را كشتند و حكام دیگر، كاملاً ترسیدند و مرعوب شدند. این بود كه مجلس در تاریخ اسفند 1329 قانون ملی شدن نفت را تصویب كرد. به این ترتیب كه بهره‌برداری، اكتشاف و استخراج نفت به عهدة خود ملت ایران باشد و این بزرگترین گام ضداستعماری بود كه آن موقع برداشته شد. یعنی پس از جنگ جهانی چند لطمه به انگلستان خود: یكی استقلال هندوستان بود كه البته گام خیلی محكمی بود، یك كشور چند صد میلیونی از زیر یوغ انگلستان بیرون آمد. چند امر مهم دیگر هم اتفاق افتاد؛ ولی یكی از گامهای بسیار مؤثر و محكم، همین ملی كردن نفت بود كه اگر به نتیجه می‌رسید بزرگترین ضربات به استعمار خورده بود، ولی به نتیجه نرسیده‌اش هم تأثیر زیادی در دنیای آن روز كرد.

حزب توده و مسئله ملی شدن نفت

حزب توده كه خودش را طرفدار زحمتكشان و ضدامپریالیسم قلمداد می‌كرد، بعد از مدتها می‌گفت الغای قرارداد نفت جنوب نه ملی كردن نفت در سرتاسر كشور (خیلی فرق است بین این دو، القای قرارداد نفت جنوب، یعنی جانشین كردن یك قرارداد دیگری بجای آن قرارداد) بعد از الغاء قرارداد كه دید ملت نپذیرفتند، گفت: ملی كردن نفت جنوب منظورش این است كه اگر یك وقت روسیه خواست نفت شمال را ببرد، بتواند ببرد. مدتها گذشت، حزب توده دید كار از كار گذشته است، آن وقت ملی كردن نفت در سرتاسر كشور را پذیرفت. حزب توده آن موقع جبهة كلی را نوكر امریكا می‌دانست. مقالاتی كه در روزنامه‌اش می‌نوشت كه حالا نمونه‌هایی از آن را برای شما خواهیم اورد. در روزنامه‌های فكاهی و جدیشان دكتر مصدق و جبهة ملی را نوكر آمریكا می‌دانستند و رادیو مسكو همان موقع از قتل رزم‌آرا اظهار تأسف كرد. در پارلمان انگلستان گفته شد همة این اعمال زیر سر یك سید متعصب و به اصطلاح خودشان «ملا» به نام آیت‌الله كاشانی است كه نسبت به انگلستان كینه دارد؛ چون پدرش در جنگهای استقلال‌طلبان عراق كشته شده بود و خودش محكوم به اعدام و ناچار شده بود به ایران فرار كند.

استعفای علاء و روی كار آمدن مصدق

به هر حال در چنین شرایطی بود كه علاء هم ناچار به استعفا شد و از نخست وزیری استعفا كرد. آقای جمال امامی از نوكران مشهور انگلستان در مجلس، به دكتر مصدق پیشنهاد نخست وزیری كرد.

اینجا مخالفین و موافقین دو نتیجه‌گیری می‌كنند. من هر دو نتیجه‌گیری را می‌گویم:

موافقین دكتر مصدق می‌گویند: جمال الدین امامی به این دلیل پیشنهاد نخست وزیری را به دكتر مصدق كرد كه می‌دانست دكتر مصدق طبق معمول نمی‌پذیرد، و به محض اینكه مصدق گفت، من نمی‌پذیرم، آن وقت می‌گفتند سیدضیاء یا قوام‌السطلنه یا دیگری؛ و بعد هم اگر مصدق، صدایش درامد، می‌گفتند ما كه به تو پیشنهاد كردیم.

مخالفین می‌گویند: نه، جمال امامی از همان موقع با دكتر مصدق سرشان به یكجا وصل بوده است، و دلایلی می‌اورند كه ما در آینده این دلایل را خواهیم گفت. به هر حال دكتر مصدق به این شرط می‌پذیرد كه قانون 9 ماده‌ای ملی شدن نفت به تصویب مجلس برسد، یعنی چگونگی اجرای ملی شدن نفت. این قانون را هم مجلس تصویب می‌كند. و خوشمزه این است، این را توجه داشته باشید كه معمولاً همیشه دردها خودشان «آی دزد، آی دزد» از دزد زده اصلی بالاتر است! بعد از اینكه این قانون 9 ماده‌ای تصویب شد، آن نوكران انگلستان ایراد می‌گرفتند كه چرا شما در این قانون 9 ماده‌ای گفته‌اید، مبلغی از درآمد نفت، به بانك سپرده بشود كه مصرف غرامت احتمالی به شركت نفت سابق بشود، چرا كه ملی كردن نفت همیشه غرامت می‌خواهد، ولی این غرامت چه بود؟ احتمال بود. یعنی اینها طرفدار این 9 ماده بودند. نمی گفتند به انگلستان پولی بدهید برای اینكه در دنیا، این امر توجیه بشود، می‌گفتند: ما حاضریم به حسابها رسیدگی كنیم، اگر بدهی داریم به انگلستان بدهیم و اگر طلبكار هستیم كه طلبمان را از انگلستان بگیریم. ولی همان درباریها و همان انگلیسیها كه بعد به اسنادشان رسیدگی خواهیم كرد، داد و فریاد كردند كه بله كاشانی و مصدق و دیگران، اینها به ملت خیانت كردند، چون در این قانون گفتند كه غرامت احتمالی كه اید به انگلستان داده بشود، این مبالغ باید به بانك سپرده بشود.

كابینة مأیوس‌كنندة مصدق

اولین كابینة دكتر مصدق بسیار مأیوس‌كننده بود، از وزیرانش، وزیر امور خارجه كه مهمترین وزیر بود (مثل اینكه وزیر خارجه اصلاً تاریخی است، حالا(7) هم دردسر ما یكی‌اش وزیر خارجه است) آقای باقر كاظمی شد. این آقای باقر كاظمی چند سال وزیرخارجه رضاخان بود. توجه داشته باشید كه وزرای زمان رضاخان همه‌شان دست نشاندة انگلستان بودند و بالاخص وزیر خارجه انگلستان و بعدها امریكا رویش حساسیت داشتند؛ یعنی حاضر نبودند فرد غیرنوكر خودشان به این پست برسد. بنابراین وزیرخارجة رضاخان، وزیر خارجة دولت دكتر مصدق هم می‌شود. یكی دیگر هم زاهدی بود كه خیلی این روزها، مثلاً آقای فلسفی را بعضی ها به این دلیل محكوم كردند كه یك عكس با سرلشكر زاهدی داشته، این وزیر كشور جناب آقای دكتر مصدق در آن كابینه است. البته این را توضیح دادم كه در آن روز بدنام نبود، زاهدی سوابق نیمه مطلوبی داشت، چون در سال 1320 انگلیسیها او را به عنوان همكاری با آلمآنها دستگیر كرده بودند؛ در سال 1328 هم رئیس كل شهربانی بود و وقتی كه این جبهة ملی هشت تا وكیل داد، دكتر مصدق تشكر كرد از زاهدی كه در مقام ریاست شهربانی، به آزادی انتخابات كمك كرده است، ولی به هر حال وزیر كشور دكتر مصدق، این سرلشكر زاهدی بود. سایر وزرایش هم از همان وزرای قبلی بودند. تنها وزیر جدیدش این آقای دكتر سنجابی بود، كه او هم سابقه وزرات و وكالت تا آن موقع نداشت ولی سابقة همكاری با پیشه وری و حزب دمكرات قوام‌السلطنه و شركت در تشییع جنازه رضاخان را جزء سوابق خودش داشت. بله این بود كه البته این را هم عكسهایش را هفتة آینده می‌آوریم (البته یكی از اشكالات این است كه اگر بخواهیم سند بیاوریم، همیشه باید یك كامیون هم همراهمان حركت كند.) این شد كه آیت الله كاشانی ناچار شد یك اطلاعیه صادر كند. در آن اطلاعیه صریحاً گفته شده برای اینكه دست آقای دكتر مصدق در كارها باز باشد من از هر گونه توصیه در مورد انتصابات ایشان خودداری كرده و می‌كنم . بعد از اعلام كابینه فكر می‌كنم در روزنامه اطلاعات 19 اردیبهشت 1330 این اطلاعیه درج شده و همین اطلاعیه در روزنامة شاهد و باختر امروز در همان تاریخ هم درج شده. عكس وزرای مصدق هم در روزنامة 12 اردیبهشت 1330 هست، ببینید كه دكتر مصدق و زاهدی و اینها كنار هم هستند!(8) این اولین كابینه بود. البته از استانداران دكتر مصدق، دكتر اقبال بود و یكی هم گلشائیان. سفیر ایران در انگلستان هم یكی از عوامل انگلستان بود به نام آقای سهیلی كه قبلاً نخست وزیر بوده و آقای مصدق خودش بر علیه ایشان اعلام جرم كرد؛ به هر صورت این هم از انتصابات.

                                                                                                                                                                     والسلام علیكم و رحمت‌الله و بركاته

---------------------

پی نوشت ها:

1) استیضاح، مشروح مذاکرات مجلس دوره پانزدهم از روز سه شنبه 23 فروردین ماه تا چهارشنبه 14 اردیبهشت سال 1328

2) استیضاح ص 4

3) مقاله «یک نفشه خطرناک» صفحه 523 کتاب نفت و نطق مکی ، چاپ دوم، 1357، موسسه انتشارات امیر کبیر

4) نفت و نطق مکی، ص 527، چاپ 1357، انتشارات امیر کبیر

5) میر اشرفی در تاریخ 22/9/1358 با حکم دادگاه انقلاب اصفهان به اعدام محکوم شد.

6) امیرعلایی از تاریخ 26/2/1358 تا تاریخ 1/5/1359 سفیرا ایران در کشور فرانسه بود.

7) منظور از «حالا» سال 1359 است که بنی صدر -رئیس جمهور وقت- به وزرای معرفی شده توسط شهید محمد علی رجایی- نخست وزیر وقت- تمایل نشان نمی دهد.

8) سند شماره 6 در ضمیمه اسناد

 

 

 

 

 

درسهایی از تاریخ سیاسی ایران

جلسه چهارم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                                                             بسم الله الرحمن‌الرحیم                                            

        

مروری بر آنچه گذشت

ابتدا در اینجا باید اشاره كنم، چون مطالبی كه می‌گوئیم معمولاً یك هفته فاصله می‌شود احیاناً ـ البته خیلی بعید است ـ ممكن است مطلبی تكرار بشود و یا یك مطلبی از نظر دور بیفتد. بعدها كه اینها را استخراج كردند و نوشتند و دیدیم اگر مطلبی جاافتاده باشد آنها را ذكر خواهیم كرد. (1)

موضوع دوم، مطالبی كه گفته می‌شود قصد این هست كه شما این مطالب را به خاطر بسپارید و واقعاً مسئولیت دارید كه به اطلاع مردم براسنید. چون این بحث برای روشن كردن ذهن مردم است و برای این است كه مردم، شخصیتها و گروهها و احزاب را خوب بشناسند تا بتوانند راه درست و صحیح را انتخاب كنند؛ بخصوص نیرنگها و حیله‌گریها و دسایس دشمن را كه خیلی هم پیچیده است با دقت بتوانند تشخیص بدهند.

به هر ترتیب همان طور كه اشاره كردیم: گفتیم كه دكتر مصدق در اردیبهشت ماه 1330 به نخست‌وزیری انتخاب شد و ملی كردن صنعت نفت را كه قبلاً مجلس تصویب كرده بود جزء برنامه های خودش قرار داد. همینطور آزادی مطبوعات و اجرای قانون اساسی را.

اولین انتصابات دكتر مصدق بسیار ناجور بود. آن دفعه اشاره كردیم كه پست وزارت خارجه‌اش كه یكی از پستهای مهم بود به باقر كاظمی كه وزیرخارجه رضاخان هم بود، واگذار شد. پست وزارت كشور به سرلشكر زاهدی واگذار شد و همینطور پستهای مهم دیگر به افراد گوناگون واگذار شد كه مورد قبول ملت نبودند و دارای سوابق خوبی نبودند. براین اساس بود كه آیت‌الله كاشانی اطلاعیه ای صادر كرد و در این مورد ضمن حمایت از دكتر مصدق از خودش سلب مسئولیت كرد در اینجا ما با دو شخصیت مهم روبرو هستیم: یكی آیت‌الله كاشانی و دیگری دكتر مصدق. ضمن بحثهایی كه تا حالا كردیم شمه ای از شرح حال این دو نفر را گفتیم. امروز هم یك مرور سریع و مختصری بر زندگی این دو نفر كه به هر ترتیب اسمشان در تاریخ در كنار هم ذكر شده و ذكر می‌شود خواهیم داشت. در كنار هم از این جهت كه در ابتدای حكومت مصدق همینطور كه خواهیم دید آیت‌الله كاشانی از ملی شدن نفت و حكومت مصدق حمایت می‌كرد؛ و در پایان اختلافاتی ایجاد شد و تا این لحظه هم كه من با شما صحبت می‌كنم مثل اینكه موضوع روز باشد. كاشانی و مصدق دو اسمی است كه همیشه با هم نام برده خواهند شد و به طور تصادفی هم درگذشت هر دو نفر، در یك ماه بود: دكتر مصدق در 14 اسفند 1345 و آیت‌الله كاشانی در 23 اسفند 1340، هر دو نفر در یك ماه. در پنجشنبة گذشته سالگرد درگذشت مصدق از طرف عده ای كه آن خط مشی را می‌پسنیدیدند و قطعاً در آن خط هستند برگزار شد و در 23 این ماه یعنی همین جمعه و شنبه مراسم سالگرد آیت‌الله كاشانی از طرف كسانی است كه این خط مشی را می‌پسندند. و اگر نگاه كنید باز هم هنوز می‌بینید كه تناسب هست، آنهائی كه حامی مصدق هستند از همان قماشند، و آنهایی كه حامی آیت‌الله كاشانی هستند از همین قماش و دانستن مسیر زندگی این دو نفر و خط مشی ای كه داشتند در اتخاذ تصمیم و اتخاذ راه و انتخاب راه، همین الان هم مهم است.

دكتر مصدق كیست؟

دكتر مصدق در یك خاندان اشرافی و ثروتمند متولد شد. پدر دكتر مصدق در دربار قاجاریه بود و از آنها حقوق می‌گرفت. در مورد سلسله نسب مصدق بحثی است كه در جای خودش ممكن است عنوان كنیم؛ فعلاً مسائل مهمتری هست. دكتر مصدق جوان بود كه انقلاب مشروطیت در ایران رخ داد، بسیاری از نقش او در انقلاب مشروطیت بحث كرده اند ولی تاریخ در این مورد مسئلة قابل ذكری نشان نمی‌دهد، جز اینكه سندی در دست هست البته مربوط به یك سال بعد از مشروطیت كه ایشان در سال 1325 عضویت جامع ادمیت (یكی از لژهای فراماسونری) را پذیرفته‌اند. این سند برای اولین بار در 1340 یا 1341 یك سال پس یا پیش، (چون ممكن است من اشابته كنم و) در كتاب «فكر آزادی» منتشر شد. این كتاب فکر آزادی نویسنده‌اش «آدمیت» است. فرزند همان ادمیتی كه خودش مؤسس این لژ آدمیت معروف به فراماسونری بوده است. اسامی دیگری را هم نامبرده است و اسنادش را نشان داده و البته چون خود ادمیت در فراماسون بوده بدیهی است كه این جمعیت را هم، جمعیت خوب و آزادیخواهی تلقی كرده است. مخصوصاً من مبداأ انتشار سند را گفتم، چون دیدم كه آقای متین دفتری ـ كه الان فراری است ـ در اوائل انقلاب نوشته بود كه این سند را آقای اسماعیل رائین در كتاب «فراماسونری در ایران» منتشر كرده و تحت فشار دستگاه این كار را كرده است؛ در حالی كه مسئله این طور نیست و همینطور كه اشاره كردیم خیلی قبل از كتاب رائین این سند منتشر شده بود و رائین از آن كتاب این سند را گرفته؛ در صفحة 221 این كتاب تعهدنامة مصدق(2) ثبت است خطش هست، خط خودش است. امضاء و مهر و این هم متن سند. البته خود كلمة «آدمیت» اصطلاح «آدمیت» یك اصطلاح فراماسونی است. برادری و آدمیت و انسانیت و این كلمات را در كارهایشان انتخاب می‌كرده‌اند.

«به تاریخ بیستم 1325 این بندة درگاه محمدبن‌هدایت‌الله (هدایت‌الله اسم پدرش است) ساكن تهران از صمیم قلب به مضمون شرح ذیل عرض می‌كنم كه ای پروردگار عالم اقرار دارم كه تو به من شرافت و آدمیت عطا فرمودی، و در ادای این حقوق و این موهبت عظما هر قصوری كه كرده باشم الان در حضور تو و به حق تو و قدرتت قسم می خورم كه شأن و حقوق دستة شریف را (یعنی همان جامعة آدمیت را) در هر مقام مادام‌الحیات، با تمام قوای خود محفوظ و محترم نگاه دارم و هر گاه از تعهد خود نكول نمایم از فیض رحمت و پناه اخرت حضرتت بی نصیب بمان» تاریخ فوق همان تاریخی كه خواندیم، یعنی همانطور كه گفتیم تقریباً یكسال بعد از شمروطیت، محل امضاء مصدق. آن وقت یك كسی هم ضامن شده چون ضمانت می‌كردند. «ضمانت آدم فوق بر عهدة ادمیت این جانب از فرائض ضمة همه عالم ادمیت است، تاریخ فوق ابوالفضل (عضدالسلطان)

ابوالفضل نام مستعار عضدالسلطان است. البته بحث هست كه می‌گویند ایشان از این لژ بیرون آمده است ولی آن هم كه گفتند بیرون آمده، ورودش را در لژ دیگری گفتند.

 

بعد از این جریان، مطالب قابل ذكر دیگری كه در زندگی دكتر مصدق دیده می‌شود، یكی استانداری فارس است كه قبل از كودتا به او موكول شده بود. در این مورد مخالف و موافق بحثهای فراوان كرده‌اند. مخالفین مصدق می‌گویند كه یكی از دلایل وابستگی مصدق به انگلستان همین استاندار فارس بودن است؛ چون در آن موقع فارس جزو منطقة نفوذ انگلستان بود و انگلستان در آنجا پلیس جنوب را تشكیل داده بود، و شمال جزو منطقة روسیه بود. و باز دلیل دیگری می‌آوردند كه وقتی مصدق از استانداری استعفا می‌كند، كنسول انگلیس با سفیر انگلیس هر دو به دولت نامه می نویسند و از دولت می‌خواهند كه مصدق را در این پست ابقاء كند و این سند را در دورة چهاردهم، موقعی كه سیدضیاءالدین طباطبائی و مصدق با یكدیگر مشاجره داشتند، سیدضیاء به آن اشاره كرد و مصدق گفت كه دروغ است؛ ولی وقتی كه ارائه داد، مصدق این طور توجیه كرد كه خوب من امنیت برقرار كرده بودم در فارس، و انگلیسیها هم از امنیت خوششان می‌امد از این جهت بود كه نسبت به من علاقمند بودند. اصل سند موجود است، البته من امروز همراهم نیاورده‌ام، در جلسة آینده اگر یادم باشد آن سند را می اوردم و می‌خوانم.

بعد از كودتا، اول مصدق همانطور كه گفتیم استعفا كرد و با اینكه سیدضیاء به او نوشت كه در صورتی كه مطیع دولت مركزی باشی كاری با تو نداریم ولی رفت بین ایل بختیاری. بعدها آمد به تهران و وزیرخارجه و وزیر دارائی و وزیر دادگستری حكومتهای بعد از كودتا شد. حكومتهایی كه یك وزیرش رضاخان بود (سردار سپه) و نخست‌وزیرش هم مشیرالدوله و قوام‌السلطنه و اینها. مدتی هم استاندار آذربایجان شد. البته اتهامات زیادی راجع به بعضی از مسائل به او می‌زنند، چون ما آن اتهامات را دلیل و سند قابل قبولی نداریم رویش تكیه نمی‌كنیم.

در دورة پنجم و ششم نمایندة مجلس شد ـ دیدم در سخنرانی آقای بازرگان، اگر من اشتباه به ذهنم نباشدف چون سریع سخنرانی را خواندم كه اشاره كرده بود به نمایندگی او در دورة چهارم، چنین چیزی نیست. دورة چهارم ایشان نمیانده نبودند، دورة پنجم و ششم بوده ـ در دورة پنجم همینطور كه اشاره كردم با تغییر سلطنت مخالفت كرد ولی از رضاخان تجلیل كرد به عنوان اینكه امنیت برقرار كرده است و قبلاً هم از مشاورین رضاخان بود. در هیئت هشت‌نفره‌ای كه فكر می‌كنم در یكی از جلسات اشاره كردم، اصل سند در اینجاست در صفحة 324 و 325 كتاب خاطرات یحیی، كه در اینجا من فتوكپی كردم باز در جای دیگر در صفحة 338 و 339 قسمتیش را برایتان از روی اینجا می‌خوانم:

«در این وقت كه مجلس شورای ملی و دربار سلطنت و دولت نظامی سردار سپه، به واسطة انچه در فصل پیش گفته شد، در حال اضطراب است و به واسطة تحریكات درباریان طرفدار شاه و ولیعهد و مخالفین سردار سپه (سردار سپه همان رضاخان است) روزبه‌روز بر نفرت خلق از او افزوده می‌شود، بی انكه سبب ظاهری داشته باشد، چنانكه برای مصرف خیری در فضای مدرسة نظام كه روبه‌روی خانه او واقع است جشنی مجلل برپا می‌كنند تا اعانه جمع كنند و اسباب تفریح و تفرج بسیار در آنجا فراهم می‌اورند، اسباب تفریح و تماشا را هم گذاشته بودند كه مردم بیایند و تصور می‌كنند خلق تهران بدانجا هجوم خواهند آورد ولی رنگ عمومیت نمی‌گیرد یعنی فكر می‌كردند كه بدین وسیله می توانند مردم را وادار كنند ولی كسی نمی‌رود و اشخاص معینی از طرفداران و بستگان خود او یا از نظامیان هستند كه مكرر می‌روند یعنی به خاطر اینكه مجلس را گرم كنند هی می‌روند تو، دوباره برمی گردند كه یك گرمی به مجلس بدهند و بیشتر اوقات مثل این است كه واردی نداشته باشند و پیداست كه از توجه مردم بدانجا جلوگیری می‌شود و سردار سپه از این پیش آمد بسیار دلتنگ است و در زحمت حالی و خیالی زیاد امرار وقت می‌كند و به هر كسی و به هر جا توسل می‌جوید بلكه بتواند در مقابل هیجآنهای مخالف خودداری كرده به تكمیل اسباب موفقیت خود در رسیدن به آرزوهایش كامیاب باشد؛ در این احوال روزی یكی از تجار تجددخواه كه مدتی در خارجه بوده است و اكنون در تهران در میان تجار عنوانی دارد و با سردار سپه نیز بی‌ربط نمی‌باشد نزد نگارنده (یعنی نزد حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی) آمده برای سردار سپه دلسوزی می‌نماید، كه این شخص می‌خواهد خدمتی به وطنش كرده باشد اما دشمنانش برای او سخت اسباب چینی می‌كنند و حواس او را پریشان نموده اند، كارش محكم نیست شاید از بین برود (یعنی آن تاجر دلسوزی می‌كند كه مبادا رضاخان از بین برود) جای افسوس است كه به زودی نتوانیم مرد با عزم و اراده‌ای مانند او به دست بیاوریم چه می‌شد كه رجال مهم مملكت با او هم خیال شده او را تنها نمی گذارد تا می‌توانست با اطمینان خاطر قدمی برداشته، كاری از پیش ببرد، گفتم سردار سپه باید یك مجلس مشاروة خصوصی داشته باشد و با مشورت كار بكند. گفت اشخاصی را كه برای این كار مناسب می دانید نام ببرید و صورتی نوشته شود من او را حاضر می‌كنم، از میان آن صورت عده‌ای را انتخاب كرده یك حوزه شوری برای خود تشكیل بدهم. نكارنده نام پانزده نفر از رجال دولت را نوشته به او می‌دهد و بعد از دو روز از طرف سردار سپه به طور خصوصی هشت نفر از اشخاص به طور خصوصی به خانة او دعوت می‌شوند و این عادت او است كه هر تصمیم گرفت فوراً انجام بدهد، شش نفر از این هشت نفر را از میان منفردین از نمایندگان مجلس انتخاب می‌كند به شرح ذیل: میرزا حسن‌خهان مستوفی الممالك، میرزاحسن‌خان مشیرالدوله، دكترمحمدخان مصدق السلطنه، قاسیدحسن تقی‌زاده، میرزاحسین خان علا و نكارنده (یعنی حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی) دو نفر را هم از رجال دولت خارج از مجلس بر این شش نفر می‌افزاید و آنها مهدی‌قلی خان هدایت مخبرالسلطنه و میرزامحمد علیخان فروغی ذكاءالملك هستند. (در مورد این هشت نفر فكر می‌كنم كه توضیحاتی ضمن بحثمان دادیم كه چه كسانی هستند: مصدق كه مورد بحث است. تقی‌زاده را رویش مفصل بحث كردیم. آقای حاج مخبرالسلطنه هدایت در حقیقت قاتل شیخ محمد خیابانی است و شش سال نخست وزیر رضاخان بوده. محمدعلی خان فروغی اصلش یهودی بوده است و از یهودیانی كه ظاهراً مسلمان شدند. اینجا كه می‌گویم ظاهراً خیلی از یهودیهایی هستند كه مسلمان شدند بخاطر مسائل خاصی ولی همة آنها راه خیانت پیش گرفتند و من جمله همین فروغی است كه چند بار نخست وزیر رضاخان می‌شود و اخرین نخست‌وزیرش هم همین فروغی بود.)

سردار سپه در مجلس اول نطق متینی می‌كند در لزوم خاتمه دادن به اوضاع ناهنجار گذشته و شروع به اصلاحات اساسی. و تقاضا می‌كند با این جمع، جلسه‌های مرتبی داشته باشد و هر چه می‌كند با شور آنها بكند تا برای كسی جای نگرانی نباشد كه كارهای او بر وفق صلاح مملكت است، این مجلس هم هر چند روز یك مرتبه در خانة یكی از اعضاء، شبانه منعقد می‌شود و چند ساعت طول می‌كشد و هر جا باشد سردار سپه در آنجا حاضر می‌شود و در كارهای جاری صحبت می دارد، مخصوصاً در امور مالی و اقتصادی و گاهی هم در اخر بها در منزل خودش مجلس منعقد می‌گردد و پیشخدمتان و دربانان فرد فرد اعضاء را می‌شناسند، سردار سپه از این اجتماع خصوصی اظهار مسرت می‌كند، اعضای حوزه هم خوشحال هستند كه سردار سپه حاضر شده است با مشورت آنها كار بكند و بعضی از آنها كه به بقاء سلطنت در خانواده قجر علاقمند هستند تصور می‌كنند این بعضی از آنها كه به بقاء سلطنت در خانواده قجر علاقمند هستند تصور می‌كنند این مجلس خواهد توانست سردار سپه را از خیال ربودن تخت و تاج از دست قاجاریه بازدارد.»

البته مفصل است من خواستم متن سند را خوانده باشم آن تاجر هم كه در اینجا نامش را نمی‌برد طبق گفتة دكتر مصدق، عبدالرحیم قزوینی نامی است كه بعدها من تحقیق كردم آن هم فراماسون بوده، اینها هم كه اینجا نام بردیم این هشت نفر هم، تقریباً همه آنها اسناد فراماسون بودنشان موجود است.

بعد در جای دیگر هم اشاره كرده است كه همین مجلس به پیشنهاد دكتر مصدق، پیشنهاد فرماندهی كل قوا را به سردار سپه می‌كند. در صفحة 329 این كتاب خیلی در این مورد بحث شده. این كتاب جلد چهارم است. البته این یك مسئله محرزی است. چون خود دكتر مصدق هم در صحبتهایش گفته است و در تاریخ ارتباط این هشت نفر خیلی محكم بود. با وجود اینكه گاهی اوقات علی الظاهر به یكدیگر می‌پریده‌اند. و دكتر مصدق در جائی می‌گوید كه تقی زاده خائنی است كه ما در دهر مثل این خائن نزائیده است. ولی معهذا در اینجا می‌بینیم كه در یك گروهند. و همین آقای حاج میرزا یحیی بارها در كتابش نوشته است كه در دورة پنجم و ششم من و مصدق و تقی زاده و یكی دو نفر دیگر همیشه با یكدیگر مشورت می‌كردیم و كارهایمان را به اتفاق انجام می‌دادیم و بعد دكتر مصدق در سال 1329 همینطور كه اینجا هم گفتم علاء را دوست 30 سالة خودش قلمداد می‌كند و او را تأیید می‌كند. در همین اسناد مربوط به فراماسونی كه سند آقای دكتر مصدق را خواندم، اتفاقاً همین آقای فروغی هم در همان لژی بوده است كه دكتر مصدق بوده، یعنی ارتباطات اینها بسیار محكم بوده و این هشت نفر تأثیر بسیار در تاریخ معاصر ما داشته‌اند؛ چند نفرشان نخست وزیر شده‌اند. از روی این لیست كه نگاه كنی مستوفی الممالك بارها نخست‌وزیر بوده، مشیرالدوله، مصدق، حسین علا، حاج مخبر السلطنه هدایت و فروغی هم همینطور. تنها فردیشان كه نسخت‌وزیر نشده، یكی تقی‌زاده و یكی هم خود این حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی است، یعنی شش نفرشان به نخست وزیری رسیدند و تقی زاده هم كه سمتهای خیلی مهمتر از نخست‌وزیری داشته (رئیس مجلس سنا، وزیر دارائی، منعقدكنندة قرارداد نفت و خیلی كارهای مختلف دیگر) برای اینكه این آقای حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی را هم بشناسید، كافی است همین چهارجلد كتابش(3) را بخوانید كه چه حملاتی به روحانیت می كمند و دین را از سیاست جدا می‌داند و اول هم معمم بوده، بعد عمامه را می‌گذارد كنار و به قول خودش راحت می‌شود.

به هر ترتیب بحث از دكتر مصدق بود، دكتر مصدق، همینطور كه اشاره كردیم، در دورة پنجم با تغییر سلطنت مخالفت می‌كند. در دورة ششم هم به نمایندگی انتخاب می‌شود. از دورة هفتم دیگر نماینده نمی‌شود و می رود در ملك خودش احمدآباد مشغول كار می‌شود. البته موافقین او می‌گویند كه آنجا تبعید بود، نه چنین مسئله‌ای نیست؛ بین همان مدتی هم كه در احمدآباد بوده، دوبار به خارج سفر می‌كند و هیچ فعالیتی به قول خودش ضدرضاخان انجام نمی‌دهد. در پنجم تیر ماه 1319 یعنی در حدود یكسال و دو ماه قبل از سقوط رضاخان دستگیر می‌شود. علت دستگیری او هم، آن طور كه به نظر می‌آید نخست وزیری متین دفتری بوده. كه داماد دكتر مصدق است و به عللی كه رضاخان در اخر حكومت از انگلستان فاصله گرفته بود، متین دفتری را در پنجم تیر ماه بر كنار می‌كند و من جمله مصدق را هم در رابطه با این موضوع می‌گیرد. یازده روز زندان بوده بعد از یازده روز به بیرجند تبعیدش می‌كنند، در راه همانطور كه خودش گفته بود تریاك می‌خورد كه خودكشی كند ولی در اثر تكآنهای اتومبیل ترایكها را استفراغ می‌كند و كشته نمی‌شود. بعد زا سه ماه ارنست پرون كه ظاهراً به او می‌گفتند معلم شاه (شاه سابق كه آن موقع ولیعهد بوده) پیش شاه مخلوع، آن هم پیش پدرش وساطت می‌كند و دكتر مصدق از تبعید آزاد می‌شود و می‌رود به ملك شخصی خودش احمدآباد البته در مورد این ارنست پرون، بحث خیلی است، كتابی هست عنوان آن هم خیلی نامطلوب است اسم و عنوان آن جایش توی این مجلس نیست. ارنست پرون شرح حالش را داده و روابطش را با شاه گفته است. این كتاب چاپ شده و در دسترس است. در این كتاب مدعی است كه این ارنست پرون معلم شاه نبود، بلكه مستخدم مدرسه‌ای بوده است كه شاه در آن درس می خوانده است و روابط نامشروعی بین او شاه بوده و به همین دلیل می‌آید به دربار ایران و كاری به آن جنبه ها نداریم. ولی آنچه كه هست نقشی در ایفای وظایفی كه از طرف انگلستان به عهده‌اش گذاشته شده بود، در دربار شاه ایفا می‌كرده است (تفصیلش را می‌توانید در همین كتابی كه اشاره كردم و چاپ شده است(4) مراجعه كنید).

بعد از شهریور 20 كه به علل شرایط خاص، آزادیهایی در ایران به وجود می‌آید، دكتر مصدق در دورة چهاردهم نمایندة مجلس می‌شود. در آنجا با اعتبارنامة سیدضیاءالدین مخالفت می‌كند. شدیداً خودش را ملی و طرفدار ملت قلمداد می‌كند. و همینطور كه قبلاً اشاره كردیم، آن پیشنهاد آقای رحیمیان را كه می‌خواسته قرارداد نفت جنوب الغاء بشود، امضاء نمی‌كند كه به بعضی جنبه‌های مثبت و منفی كارش اشاره كردیم، و بقیة مسائل را هم ضمن صحبتها گفتیم این شرح حالی از دكتر مصدق بود، یك جنبه‌های مختلفی در آن هست، یعنی هم نطقهای شدیداللحن و پرهیجان كه در مورد وطن‌دوستی و وطن‌پرستی خودش می‌كند و مخالفتی كه با دولتهای وقت می‌كند و هم جنبه‌هایی كه منفی بوده است كه برایتان شرح دادم.

آیت‌الله كاشانی كیست؟

آیت‌الله كاشانی در ابتدای كودكی به نجف می‌رود، در آنجا تحصیل می‌كند و در سن 25 سالگی به درجة اجتهاد می‌رسد و از علمای بزرگ آن موقع اجازة اجتهاد می‌گیرد. به اتفاق پدرش (حاج سیدمصطفی كاشانی) كه از مراجع تقلید وقت بوده علیه انگلستان در عراق مبارزه می‌كند؛ خود تفنگ بدوش می‌گیرد و در جنگها شركت می‌كند. پدرش در جنگهای استقلال عراق شهید می‌گردد و خودش محكوم به اعدام می‌شود و فرار می‌كند و به ایران می‌آید. در دوران رضاخان در همین پامنار تهران تدریس می‌كرد در ضمن حملاتی به رضاخان می كرده است. در پایان دوران رضاخان تشكیلاتی درست می‌كند و بالاخره وقتی رضاخان سقوط می‌كند چون انگلیسیها به ایران آمده بودند، مخفی می‌شود. پس از مدتی مخفی بودن، او را دستگیر می‌كنند و با اینكه نمایندة مجلس شده بود در دورة چهاردهم، اعتبارنامه به او نمی دهند و مدت یكسال و نیم در زندآنهای انگلستان و روسیه شوروی در اراك و رشت و كرمانشاه به وضع نامطلوبی در بازداشت بوده، بعد كه متفقین از ایران می‌روند آزاد می‌شود. در زمان روی كار آمدن قوام‌السلطنه مجدداً دستگیر می‌شود و به یكی از نواحی نزدیك قزوین تبعید می‌شود. بعد از قوام السلطنه علیه هژیر قیام می‌كند، تعدادی در آن قیام كشته می‌شوند. گروههای اسلامی را متشكل می‌كند. مخصوصاً اولین كسی است كه مبارزة ضدانگلیسی و ضداسرائیلی را قبل از حتی تشكیل اسرائیل، در ایران شروع می‌كند كه مداركش موجود است و در جای خودش بعضی از مدارك را برای شما می‌خوانم. پرچم ضدانگلیس را بلند می‌كند، در 15 بهمن همانطور كه اشاره كردیم به زندان می افتد و بقیه ماجرا را تا امروز به طور خلاصه برایتان گفتم. از نظر علمی هم البته مقام والایی داشته است ولی چون وقتش را صرف امور سیاسی كرده بوده اینكه بیاید و رساله بنویسد، از این كارها خودداری كرده ولی در حد مرجعیت بود.

حالا كه شرح حال این دو را گفتم از اینجا به تفصیل بقیة مسئله را دنبال می‌كنم.

مصدق كه نخست‌وزیر شد یكی از كارهایش همانطور كه گفتیم، ملی كردن نفت و خلع بد از شركت سابق «وایست‌نی» بود و این البته كار ساده‌ای نبود؛ برای اینكه انگلیسها عوامل زیادی در ایران داشتند و تحریك می‌كردند. البته در این جهت شوروی و آمریكا در حدی كه ضربه به انگلستان بخورد، موافق نبودند اما آمریكا هم همانطور كه گفتیم خودش می‌خواست جانشین انگلیس بشود و این را به تفصیل در آینده خواهیم گفت.

حزب توده و مصدق قبل از 30 تیر 1331

در اینجا قبل از هر چیز باید اشاره كنیم به نقش حزب توده در مورد حكومت دكتر مصدق: حزب توده از مدتی قبل از اینكه مصدق و جبهة ملی حكومت را در دست بگیرند با آنها به شدت مخالفت می‌كند و آنها را عامل امریكا قلمداد می‌كند و معتقد می‌شود و تبلیغ می‌كند كه اینها می‌خواهند امریكائیها را به سرنوشت مردم مسلط كنند. بعد از این هم كه مصدق نخست وزیر می‌شود، حزب توده شدیداً مخالفت می‌كند. ما بعضی از مطالبی را كه روزنامه‌های حزب توده در مورد مصدق نوشته‌اند از این جزوه كه بعدها با آن خیلی كار خواهیم داشت (این جزوه‌ای است كه آقای دكتر ممكن كه معاون وزارت ارشاد بوده ـ یكی از مصدقیون، از كسانی كه هنوز هم آن راه را طی می‌كند ـ به منظور خاصی منتشر كرده خیلی جالب است. مطالبش بریدة روزنامه های مختلف است یك مقداریش مطالبی است كه از روزنامه‌های حزب توده در اینجا منعكس كرده،(5) البته در اینجا هم رعایت امانت را نكرده، یعنی تا موقعی كه حزب توده به مصدق حمله می كرده در اینجا هم رعایت امانت را نكرده، یعنی تا موقعی كه حزب توده به مصدق حمله می كرده در اینجا اورده است ولی از زمانی كه حمایت كرده در اینجا نیاورده است) حال یك چند قسمتی از آن را من همینطور تیتروار برای شما می‌خوانم چون خیلی مطالب مفصل است، (اشاره می‌كنم كه روزنامه های مهم حزب توده یكی «به سوی آینده» بود كه عصرها منتشر می‌شد و یكی «شهباز» كه صبحها و اینها چون مرتب توقیف می‌شدند همینطور اسم عوض می‌كردند كه این مطالب را عمدتاً از «به سوی آینده» و روزنامه‌هایی كه به جای آن منتشر می‌شده نقل كرده) حالا من تیترهایی را كه همینطور تصادفی برخورد می‌كنم می‌خوانم:

«به سوی آینده» دوشنبه 15 اردیبهشت:

«مصدق برای سازش با امپریالیستها از سرنیزه‌های خونبار حكومت نظامی استمداد می‌كند» (این عنوان، اولین قسمت این است)

در صفحة بعد دوشنبه 16 اردیبهشت:

«هندرسن (هندسن سفیر آمریكا بوده) در آذربایجان و كردستان چه كار دارد.»

«دولت دكتر مصدق چون آلت بی اراده در دست امپریالیستهای امریكائی قرار دارد»

البته اگر بخواهیم همة عنوآنها را بخوانیم زیاد است من فقط بعضی از عنوآنها را كه به چشمم می‌خورد اینجا برای شما اشاره می‌كنم. تاریخ آن را هم دیگر نمی خوانیم چون تاریخ آن از اردیبهشت 31 به بعد است.

«ملت ایران تضمینهای خائنانة مصدق را نمی‌پذیرد و در برابر جنایتها و روشهای فاشیستی حكومت او بر پایداری و مقاومت خود می افزاید.»

                         «ملت ایران خواستار الغاء حكومت نظامی است.»

چون زمان مصدق حكومت نظامی شد به خاطر همین اخلالگریهایی كه حزب توده و دیگران می‌كردند.

                   «مصدق برای اجرای نقشة امپریالیسم به حكومت نظامی متوسل گردیده است.»

                         «فجایع مأمورین دولت مصدق و چاقوكشان مصباح‌زاده در انتخابات بندرعباس» (مصباح‌زاده مدیر كیهان بود تا آن موقعی كه حكومت سرنكون شد)

                           «نظری به روشهای خائنانه و ضدملی شاهد» (شاهد همان روزنامة دكتر بقائی ارگان حزب زحمتكشان بود كه بحث خواهیم كرد و آن موقع از مصدق حمایت می‌كرد)

«در اهواز چاقوكشان حزب زحمتكشان تحت سرپرستی سرگرد تویسركاین و به دستیاری پلیس مصدق، دبیر و   سایر فعالین كانون لكوموتیورانان را با چاقو مضروب و مجروح كرده‌اند.»

                         «سفاكی بی‌سابقة عمال مصدق، آذربایجان را به صحنة ترور فاشیستی تبدیل كرده است.»

                         «وزیر اقتصاد دولت مصدق از سیاست عاقلانة انگلستان تمجید می‌كند.»

خیلی مطالب خواندین است به خصوص می‌خواهم با حالا مقایسه كنید و ببینید فدائیون و جنبشیون و اینها همین حالت را هم الان دنبال می‌كنند به همین شكل.

                       «مداحان امپریالیست آمریكا ملی نیستند.»

منظورش همان مصدق و حكومت مصدق است در شمارة 23 تیر 1331 ( كه اشاره خواهیم كرد كه این 23 تیر چه روزی بوده) نوشته:

                     «افتخار به فرزندان قهمرانی كه در راه مبارزة ضداستعمار ملت ایران به دست جلادان دولت مصدق شربت شهادت نوشیدند.»

                     «اسناد زنده جنایات و فجایع حكومت ضدملی مصدق»

عكس چند نفر كشته و شكم‌پاره شده را اینجا زیر آن است كه در 23 تیر كشته شده بودند. شمه‌ای هم از آن روزنامة فكاهی آنها برایتان اشاره كنم و این بحث را در این قسمت خاتمه بدهم.

روزنامه‌ای داشتند به نام چلنگر كه فكاهی و به صورت شعری منتشر می‌شد. دكتر مصدق را به صورت یك كركس كشیده كه روی تخم خوابیده و جوجه‌هایی كه بیرون آمده‌اند دكتر بقائی و چندتا از طرفداران آن موقع مصدق بودند كه از پوسته آمده‌اند بیرون. و آمریكا و انگلستان هم دارند دانه می‌ریزند برای این جوجه‌ها. یك شعری هم گفته كه حالا فرصت خواندنش نیست خیلی طولانی است. در جای دیگر مصدق را زیر كلاه امریكائی برده است با سرنیزه، و باز در قسمتی دیگر مصدق را به صورت یك پیر زال كه در حجله نشسته و آمریكا دارد برایش ساز می‌زند. و بالاخره اینجا دكتر مصدق را به صورت یك انتر (میمون) كشیده، عكس آمریكاست كه دارد برایش ساز می‌زند، دكتر بقائی هم این طرف دارد برایش سرنا می‌زند و همینطور تا اخر. این رویة حزب توده قبل از 30 تیر راجع به دكتر مصدق.

احزاب مهم دوران مصدق

از وقایع مهم این دورة دكتر مصدق، یكی از تأسیس حزب زحمتكشان در 26 اردیبهشت 1330 است. ما تا حالا به دو حزب مهم در ایران اشاره كردیم: یكی حزب توده كه گفتیم در مهر 1330 تشكیل شد، از متشكلترین و قویترین احزابی بوده است كه تا حالا ایران به خودش دیده و هنوز هم این حزب موجود است، یعنی قدیمیترین حزبی كه توانسته فعالیت خودش را به طور مستمر ادامه بدهد، از سال 1320 تا 1359 كه الان درش هستیم یعنی 39 سال كه به كارهایش شمه‌ای اشاره كردیم. حزبی است وابسته به خارج و نقش خائنآنهای داشته است و دارد.

حزب دیگر، حزب ایران كه آن هم چند سالی بعد از شهریور، 20 تشكیل شد با حزب توده مدتها ائتلاف كرد، با قوام السلطنه ائتلاف كرد و بارها دچار انشعاب شد. از افراد مشهورش اللهیار صالح و دكتر سنجابی و مهندس زیرك‌زاده و دكتر میمندی‌نژاد و ابوالفضل قاسمی و چند نفر دیگر كه هنوز هم این حزب هست و اخیراً ابوالفضل ابوالفضل قاسمی به اتهام عضویت در ساواك و شركت در كودتا بازداشت شد و باز به نقش این حزب خواهیم پرداخت.

حزب مهم دیگر همین حزب زحمتكشان است كه در ماه اول حكومت مصدق تشكیل می‌شود. ما قبلاً اشاره كردیم به سوابق دكتر بقائی كه رهبر این حزب بود و گفتیم كه از ماه اخر سال 28 وارد مبارزه شد. روزنامة شاهد را تأسیس كرد و چند گروه تشكیل داد و در ابتدای حكومت مصدق به این عنوان كه باید یك گروه متشكل از نهضت ملی دفاع كند در مقابل حزب توده و در مقابل دستجات دیگر، به اتفاق چند نفر دیگر حزب زحمتكشان را تشكیل داد از سران دیگر این حزب خلیل ملكی بود. خلیلی ملكی جزو 53 نفر معروف حزب توده بود كه زمان رضاخان بازداشت شدند (آن موقع البته عنوان حزب توده نداشت) بعد در تأسیس حزب توده شركت داشت؛ از نویسندگان پر كار حزب توده بود، تئوریسین و ایدئولوگ بود. از حزب توده انشعاب كرد و بالاخره در تأسیس حزب زحمتكشان شركت كرد. از كسانی بود كه به ماركسیسم معتقد بود و صراحتاً ماتریالیست و ضددین بود و یك جناح حزب زحمتكشان را به اتفاق جلال‌آل‌احمد (آن موقع آل احمد هم، ماتریالیست و ماركسیست بود) و چند نفر دیگر كه از حزب توده انشعاب كرده بودند تشكیل داد. یك جناح دیگر كه اینها طرفدار آیت‌الله كاشانی بودند و دینی بودند، البته ستون مبارزات آنها بودند كه در فدائیان اسلام و در مجمع مسلمانان مجاهد جمع شده بودند و بالاخره عده‌ای از آنها هم به عضویت زحمتكشان درامدند. و این دو جناح ـ دو جناح نامتجانس ـ این حزب را تشكیل دادند. آنها مسائل ماركسیستی را می‌نوشتند در حالی كه بالای روزنامه شعار نصرمن‌الله و فتح قریب نوشته شده بود و این دوتا (یعنی ایت دو خط) در روزنامة شاهد مشاهده می‌شد كه البته خواهیم دید كه نتوانستند با هم بسازند، و از یكدیگر جدا شدند. این حزب نقش بسیار حساسی در تاریخ ما داشته است. هنوز هم عنوان ظاهری خودش را حفظ كرده است. البته به نظر من دیگر وجود خارجی ندارد. بعداً به آن اشاره خواهیم كرد، ولی هنوز هم چند نفری هستند كه خودشان را عضو این حزب می‌دانند. شخصیتهای مختلفی هم در این حزب بوده‌اند. قبلاً از پشتیبآنهای محكم دكتر مصدق بوده.

حزب زحمتكشان و كشف اسنادخانة سدان

حزب زحمتكشان در ابتدای تأسیس حكومت مصدق كارهای بسیاری انجام داد و من جمله یكی از كارهای مهم آن كشف اسنادخانة سدان بود كه خود این یك تاریخ بسیار مفصل دارد. شركت نفت انگلیس یك ادارة اطلاعاتی داشت. مثل هر سازمان خارجی، مثل سفارت آمریكا، مثل سفارت انگلستان و روسیه كه اینها دستگاههای اطلاعاتی داشتند، شركت نفت انگلیس هم كه یك دولتی بود در دولت ایران، مهمتر و بزرگتر از دولت بود، یك سازمان اطلاعاتی داشت كه رجال را می خرید. روزنامه‌ها را بهشان پول می‌داد، ایجاد آشوب و اغتشاش می‌كرد. این سازمان را یكی از گروههای وابسته به حزب زحمتكشان به نام گروه «نظارت بر خلع ید» كشف كرد. یعنی ریخت در ادارة اطلاعات و قسمتی از اسناد را توقیف كرد. بعد ریخت در خانة سدان و قسمت دیگر اسناد را از آنجا به دست اورد. تفصیل این مطالب در این كتاب كه چندتا هم چاپ شده و البته به خود این كتاب و چاپش حالا اشاره می‌كنیم آورده شده. چون داستان این اسناد از 1330 تا حالا كه من با شما صحبت می‌كنم یعنی 29 سال تمام ادامه دارد. این «اسنادخانة سدان»(6) تألیف اسماعیل رائین است. چاپ جیبی و دوم آن هم منتشر شده، الان هم در بازار موجود است. اسناد كه كشف شد البته قسمتی از آن را موفق شده بودند بسوزانند، یك قسمتهایش را موفق شده بودند همان انگلیسیها ببرند، همان مقداری كه به دست آمد رسواكننده بود و چند سندش كه منتشر شد، غوغا برانگیخت. حالا من در اینجا به چند تا سندش اشاره می‌كنم. یكی در صفحة 275 این چاپ، حالا آن چاپهای دیگر را نمی‌دانم كه در این صفحه باشد یا صفحه‌های دیگر. سندی است راجع به شاهپور بختیار:

محرمانه

21 نوامبر 1948 ( این سند اصلش مربوط به سال 1327 است).

آی، دی، سی، ج، ك (كه علامت رمز نامه‌شان بوده).

به طوری كه اطلاع دارید (گزارش می‌دهد خود این شركت به مركزش) یكی از نمایندگان شركت در كنفرانس بین‌المللی كار در ژنو نطق شدیداللحنی علیه شركت ایراد نموده (یعنی علیه شركت انگلیس) ممكن است متن نطق مزبور را از حزب توده در تهران (ادارة روزنامة مردم) دریافت كرده باشد. یكی از نماینده هایی كه از ایران از نماینده های كارگر رفته بود در این كنفرانس شركت كرده بود، نطق‌شدیداللحنی علیه انگلیس و شركت نفت كرده.

آقای لیندن به من پیشنهاد كرد كه معاون اداره رئیس كل شركت نفت و دكتر بختیار به این نطق جواب بدهند (یعنی دكتر بختیار مأمور می‌شود حمایت كند از شركت نفت انگلیس) چون مطمئن نیستم كه متن نطق مزبور قبل از مراجعت مصطفی فاتح و دكتر بختیار به آبادان برسد (یعنی نطقی كه تهیه كرده بودند و باید برسانند) از قرار اطلاع واصله مشارالهیم تا دو روز دیگر باید مراجعت كند. خواهشمندم متن نطقهای لازم را برای ایشان هر چه زودتر ارسال دارید. ممكن است متن آنها برای مطبوعات شما هم مفید واقع شود. ف. استاكیل (استاكیل یكی از همان مأمورین اطلاعات شركت نفت بوده است).

این سندی بود كه دكتر مصدق شخصاً به دیوان دادگستری لاهه و شورای امنیت برد و این را دلیل مداخله انگلستان و شركت نفت در امور داخلی ایران قلمداد كرد.

سند دیگر در صفحة 252 این كتاب است مربوط به آقای دكتر متین دفتری كه بارها اسمش را شنیده‌اید، داماد دكتر مصدق و نخست‌وزیر زمان رضاخان و مشیر و مشاورز دكتر مصدق.

« از آبادان ـ محرمانه ـ فوری

شماره 1427 تاریخ ارسال 8/6/51 تاریخ دریافت 19/6/51 (تاریخها میلادی است تقریباً می‌شود مطابق خرداد 1330).

از ب. و . جاكسون ـ از: ای. سی. در یك.

ضمن مذاكرة امروز صبح با متین دفتری، مشارالیه قول داد حداكثر نفوذ خود را روی نخست‌وزیر به كار خواهد برد (یعنی روز مصدق) تا نامبرده هر نوع پیشنهادی كه روز سه‌شنبه احتمالاً خواهید داد (یعنی انگلیسیها می‌دهند) فوراً رد نكند. اطلاع داد كه اظهار نخست‌وزیر دایر بر عدم رضایت عمومی از لحاظ شكل آن، مادام كه او از شما تقاضای تسلیم توضیحات كامل را نموده و وقت كافی برای این امر به شما می‌دهد متضمن ضرری نخواهد بود. متین دفتری سؤال كرد كه آیا وجهی به زودی می‌رسد؟ و من در جواب گفتم نمی‌توانم اظهاری كنم، ولی گفتم اطمینان دارم كه آنچه برای شما امكان پیشنهاد آن باشد به نفع ایران و بریتانیای كبیر خواهد بود و (به اصطلاح) در را به قهر به صورت شما نمی‌كوبند. او كاملاً موافقت داشت و اظهار عقیده كرد كه اگر در پیشنهاد تقدیمی نوعی از اصول ملی شدن گنجانده شود امید موفقیت بسیار می‌رود، او به طور خیلی محرمانه به من اطلاع داد كه ترتیباتی داده است تا امیر علائی فوراً به اهواز مراجهت كند. (اینجا با یك اسم دیگر هم روبرو شدیم، این امیر علائی همین است كه سفیر جمهوری اسلامی ایران در فرانسه شده بود، در همین حد كه وزیر كشاورزی علا بود و وزیر دادگستری علا و وزیر مصدق) و به نظر خود این عمل، تشنج را در آبادان تا حد زیادی از بین خواهد برد، این مفیدترین قدم می‌باشد.»

این هم راجع به متین دفتری و امیر علائی، یك سند دیگر هم از امیر علائی اشاره می‌كنیم، صفحة 220، همان تاریخ (سال 1330) هست:

«صبح چهارشنبه اینجانب برای دیدار رسمی از آقای امیر علائی استاندار جدیدی به اهواز پرواز كردم ضمن مذاكرات دوستانه كه بیش از یك ساعت به طول انجامید، بحثی از می شدن نفت پیش نیامد، اما این جانب توجه وی را به دشواریهای روزافزون كارگران در آغاجاری جلب كردم، البته این موضوع جدی تر از آن است كه در نامة شماره 765 خود به آن اشاره كرده‌ام. به این معنی كه عدم اطاعت روبه‌فزونی است و كارگران مورد حمایت فرمانداری نظامی قرار گرفته‌اند و برنامه‌های رادیو تهران نیز آنها را تحریك می‌كند. استاندار واقعاً نگران به نظر آمد و قول داد كه فوراً اقدام كند. وی اظهار امیدواری كرد كه شركت نفت روابط دوستانة خود را با آنها در لحظه‌های تاریخی دشوار آینده ادامه دهند؛ اینجانب نیز به ایشان اطمینان دادم كه مناسبات ما با استاندار همیشه خیلی صمیمانه بوده است. ضمن گفتگو از تهران به ایشان تلفن شد كه 25 نفر از مقامهای دیگر از تهران به اهواز خواهند آمد و ....»

این اسناد وقتی كه به دست آمد، همین دكتر بقائی یك نسخه از روی آن را برای خودش فتوكپی كرد؛ بقیه‌اش را داد. البته یعنی نسخه‌های اصل به دولت داده شد. وقتی كه اینت چند سند منتشر شد، روزنامة شاهد همین سند متین دفتری را منتشر كرد و بالایش نوشت ابوجهل علیه‌اللعنه هم از قریش بود (چون طرفدار مصدق بود می‌خواست بگوید خویشاوندی با مصدق مهم نیست خب ابوجهل هم از قریش بود) اما این به مذاق دكتر مصدق خوش نیامد و خیلی های دیگر كه دیدند سند دارند و دارد اسنادشان منتشر می‌شود و اسمشان آمد سر زبآنها (مثل همین اسناد جاسوسخانه كه به دست آمد و شبیه آن، البته این بعدش خیلی وسیعتر از آن است. وقتی كه اسم میناچی، نزیه، امیرانتظام، مقدم مراغه‌ای و اینها به دست آمد دیدید كه چه جنجالی بپا شد كه آقا اینها را بدهید دادگستری، هیئت امنا می‌خواهد، تهمت نزنید، بد ترجمه نكنید و ... در حالی كه این اسناد موجود بوده و ما بارها گفتیم كه می‌خواهیم از باء بسم‌الله تا تمت آخرش منتشر بشود، دقیقاً. كه همه می دانید كه چه هست. اما اینها یك دفعه خلاصه به فكر افتادند كه مبادا آبروی كسی برود.) آن موقع هم همان سروصداها بلند شد و تلاش كردند كه اول این اسناد را بد زدند و از بین ببرند و حتی كتابخانة دكتر بقائی را آتش زدند كه اسناد آنجا نبود و كارهای دیگر كردند كه نشد. این شد كه گفتند زیرنظر یك هیئیت باشد. هیئیت را آقای دكتر مصدق انتخاب كردند كه رئیسش دكتر طاهری بود و خودش از انگلیسیهای بنام بوده یعنی از دورة پنجم تا هفدهم وكیل بود، مشهور بود به رهبر عمال انگلستان در ایران این اسناد در دادگاه لاهه و شورای امنیت برده شد و چقدر نفع برای ایران داشت. اینقدر مهم بود كه همین پس از انقلاب، آقای اسماعیل رائین كه این كتاب چاپ را كرد و قول داد در این كتاب، كه بقیه‌اش را چاپ خواهد كرد، و به همین مناسبت كشته شد، و در این اواخر روزنامة «میزان» در مقاله ای كه نویسنده‌اش را ننوشته، ولی من حدس می‌زنم و حدس نزدیك به یقین است كه نویسنده باید آقای دكتر یزدی باشد، یعنی خودم شك ندارم ولی آن ننوشته بود مال دكتر یزدی، جوری كرده بود كه هم اسناد را می‌خواهد بی اعتبار كند و هم اسناد جاسوسخانه را. البته به نعل و میخ زده بود كه بله، اولین بار هم این كار خیلی مهم، در زمان دكتر مصدق شده و اسنادی را كشف كردند، و نگفته بود كه كی كشف كرده ولی آن موقع هم از این اسناد سوءاستفاده شد، مثل حالا كه متأسفانه، به قول او از اسناد سوءاستفاده شده. داستآنهای خیلی مهیجی در مورد این اسناد هست كه حتی وقتی كه می‌خواستند اسناد را ببرند به شورای امنیت، یكی از رنود اسناد را فوری می‌دزدد و جایش روزنامه پاره می‌گذارد، كه بعد البته توی خانه مصدق باز می‌كند و همان مصدق و بقائی می‌فهمند و اصل اسناد را دوباره از آن طرف می‌گیرند. عمال انگلستان را رسوا می‌كرد و حتی مشخص شده بود كه بسیرای از روزنامه‌های حزب توده پولشان را از انگلستان و شركت نفت می‌گرفته‌اند. شاید، بسیاری از شما نام آقای جواهركلام را شنیده باشید، كسی بود كه اواخر حكومت شاه هم از رادیو صحبت می‌كرده پیرمرد بود و البته باسواد هم بود. چندین زبان می‌دانست و اگر می‌خواست از راه مشروع هم زندگی كند خیلی زندگی خوبی می‌توانست داشته باشد منتهی چون آدم تبهكار بشود و خائن، همیشه از راه بد زندگی می‌كند، سطری چند ریال پول می‌گرفته به نفع انگلیسیها مقاله می‌نوشته كه در این كتاب گفتم تفصیل موضوع هست.

واقعه 23 تیر

واقعه مهم دیگر واقعه 23 تیر ماه است كه، در آن روز پاریون مشاور ترومن رئیس جمهور وقت آمریكا به ایران آمد. و حزب توده به مناسبتی چون 23 تیر روز انقلاب كبیر فرانسه است و چند واقعه مهم دیگر هم در این روز اتفاق افتاده، تظاهراتی برپا كرده بود. در این تظاهرات تیراندازی شد به طرف اجتماعات آنها و بسیاری كشته و زخمی شدند. وزیر كشور آن موقع سرلشكر زاهدی بود. بعد در اثر همین جریان، زاهدی استعفا كرد و بركنار شد و دكتر مصدق تقصیرات را به گردن دربار انداخت و گفت كه شهربانی زیرنظر من نیست و من چنین دستوری نداده‌ام. البته راست هم می‌گفت، شهربانی زیرنظر او نبود. چون فرماندة كل قوا شاه بود و این جور مؤسسات زیر دست شاه بود و می‌بینیم كه اینها همكاری می‌كردند. از آن طرف شاه می‌كشت و از آن طرف حزب توده استفاده می‌كرد و بالعكس.

هیئتهایی برای حل مسئلة نفت از انگلستان به ایران آمدند. هیئتی كه نامش جاكسون بود، (چون رهبرش جاكسون بود) و هیئت دیگر استوكس و یكی هم بانك بین‌المللی هر كدام پیشنهاداتی آوردند. البته پیشنهادات بر این مبنا بود كه كم و بیش انگلستان منافعش تعدیل بشود و چیزی هم به آمریكا داده بشود. دولت مخالفت می‌كرد. یكی از پیشنهاداتی كه امكان قبولش بود، پیشنهادات بانك بین‌المللی بود. این بانك بین‌المللی چون آمریكا بزرگترین سهامدارش بود، خیلی علاقمند بود كه پیشنهاداتش مورد موافقت ایران قرار بگیرد، ولی مورد موافقت قرار نگرفت. آنچه كه روزنامه‌های آمریكایی و انگلیسی نوشتند، كه من اسنادش را به موقع ارائه خواهم داد، گفتند كه دكتر مصدق با پیشنهاد بانك بین‌المللی موافق بوده است، ولی به علت وجود آیت الله كاشانی كه او را افراطی می‌خواندند با پیشنهاد بانك بین‌المللی موافقت نشد مطلبی كه من باید اشاره كنم، جزوه‌ای است كه اخیراً منتشر شد، این جزوه را آقای لطف‌الله میثمی، به اصطلاح بگوئیم رهبر و یا هر عنوانی می‌خواهید به او بدهید، یك جناحی از مجاهدین خلق كه جدا از آنها كار می‌كند، منتشر كرد. همان آقای میثمی كه چشمهایش را و دستش را در یك جریان قبل از پیروزی انقلاب از دست داد. همان آقای میثمی كه چشمهایش را و دستش را در یك جریان قبل از پیروزی انقلاب از دست داد. این كتاب خیلی باارزش است. ضمن اینكه دروغ زیادی هم درش هست، كه حالا ما بررسی می‌كنیم دروغ و راستهایش را. ابراز لطف فراوانی هم به من كرده و تا توانسته دروغ گفته، حالا یكی از دروغهایش را اینجا من برای شما می‌گویم. نوشته در جوزه‌ای است كه پلی‌كپی است و من فكر نمی‌كنم كه در بازار باشد، اسمش هم الان یادم نیست، اخیراً به دست من رسیده. نوشته است كه در سال 1340 آیت به من گفته است كه دكتر مصدق بایستی این پیشنهاد بانك بین‌المللی را قبول می‌كرد، چون دكتر بقائی هم طرفدار این بوده و آیت هم طرفدار این بوده است. در حالی كه روزنامة شاهد هست كه ارگان دكتر بقائی بوده، به شدت با پیشنهادات بانك بین‌المللی مخالفت كرده و من هم كه در آن موقع كاره‌ای نبودم، ولی در سال 1340 هم، چنین حرفی به آقای میثمی نزدم. و ایشان نوشته كه بله به من این طوری گفت و البته خیلی دلایل هست كه در همانجا به اصطلاح دم خروش از لای این مطالب پیدا است. مطالب دیگر هم نوشته كه به جای خودش اشاره می‌كنم، چون خیلی جالب و ذیقیمت است. خیلی مطالب جالبی را به ما سند داده است كه می‌توانیم رویش بحث بكنیم، اینجا به مناسبت به این قسمتش من اشاره كردم.

به هر صورت یكی پس از دیگری این هیئتها می‌آمدند و با وجودی كه اینجا دیدید كه متین دفتری خیلی تلاش داشته است كه دولت را موافق كند، امكان موافقت نبود و پیشنهادات انگلستان یكی پس از دیگری رد شد، با وجود اغتشاشاتی كه حزب توده می‌كرد، كارش به جایی نرسید. چند مسئلة دیگری را هم اشاره می‌كنیم و بعد به یك مسئلة خیلی مهم كه سی ام تیر هست، می‌پردازیم.

قضیه اصل چهارم ترومن

یكی از مسائل مهم دیگر زمان مصدق كه موجب ریشه دواندن امریكا در ایران است، اصل چهارم ترومن رئیس جمهور وقت آمریكا بود. شما شاید بدانید پس از جنگ جهانی دوم كه انگلستان و فرانسه و اینها كوبیده شدند، و فقر و بیچارگی در آنجا رواج پیدا كرد، آمریكا برنامه‌ای در اروپا پیاده كرده به نام برنامة مارشال، مارشال نام وزیرخارجه آمریكا بود. این برنامه كمك به اروپا بود، برای جلوگیری از كمونیست شدنش پیشنهاد كرده بود و مؤثر هم شد. شبیه این برنامه را كه نظریات دیگری آمریكا داشت ـ نه جلوگیری از كمونیست شدن خاورمیانه بلكه ایجاد نفوذ در كشورهای خاورمیانه، تحت عنوان كمكهای اصل چهار. این اصل چهار كه مشهور شده بود به اصل چهار ترومن، اواخر زمان رزم‌آرا بحث شد كه وارد ایران بشود. زمان دكتر مصدق در ایران مستقر شد، و نفوذ اصلی آمریكا از آن موقع شروع می‌شود. یعنی آنهایی كه سنی دارند باید یادشان باشد و آنهائیی كه سنی ندارند، می توانند به روزنامه های آن موقع مراجعه كنند كه، این یك طرف قضیه، دولت هم یك طرف، 23 میلیون دلار آمریكا بودجه این مؤسسه را قرار داد. آن موقع 23 میلیون دلار البته خیلی بود، حالا مبلغ زیادی نیست. بیش از چند وزارتخانه بود، بودجه‌اش جمع شده بود و در هر شهری شعبه‌ای و اداره‌ای و مردم را به عنوان كارمند جذب می‌كرد و عناصر خودفروخته‌ای كه بعدها منافع آمریكا را در ایران تأمین می‌كردند، اول استخدامشان در آنجا بود من جمله اردشیر زاهدی مشهور (پسر سرلشگر زاهدی)، به اصطلاح ترقی اش را از همین مؤسسة اصل چهار شروع كرد. این آموزگارها و دیگران و دیگران همه از آنجا نفوذشان را و ترقی‌شان را شروع كردند و این پایة گسترش نفوذ آمریكا در ایران شد.

جریان انتخابات دورة هفدهم

مسئلة دیگر، انتخابات دورة هفدهم مجلس بود كه دكتر مصدق انجام داد و آن موقع مجلس 136 نماینده داشت. مصدق به جای 136 نماینده، به بهانة اینكه جلوگیری از اغتشاش بكند، هشتاد نماینده را انتخاب می‌كند و بقیة انتخابات را انجام نداد، آن روز كسی متوجه نشد كه مصدق چه نقشه ای دارد، بعدها می‌فهمیم كه نقشه چی بوده؛ نقشه این بود كه مجلس را از اثر بیندازد و این نقشه‌ای بوده كه همه كسانی كه خواسته اند دیكتاتوری برقرار كنند و به حكومت مردمی ضرر بزنند، اولین نقشه‌شان تضعیف مجلس بود. عین این برنامه را شما بعد می‌بینید. حالا هم می‌بینید. آنهائی كه در جهت تضعیف مجلس حركت می‌كنند، مطمئن باشید كه خیالات دیگری در سر دارند. چون مجلس ولو مجلس بد، یك جمع 200 نفری، یا 100 نفری، اینها هیچ وقت نمی‌توانند دیكتاتوری بشوند و بالاخره در شرایط آزاد منافع ملت را كم و بیش حفظ می‌كنند، البته مشروط بر اینكه تضعیف نشوند. حالا تضعیف انواع و اقسام دارد: از اكثریت انداختن، فلج كردن، تبلیغات ضدش كردن، مطالبش را منتشر نكردن، تحریف كردن و خیلی مسائل دیگر. در پیش نویس قانون اساسی هم پیش‌بینی شده بود (پیش‌نویس البته) كه رئیس‌جمهور اگر یك وقت از مجلس بدش آمد، می‌تواند مجلس را منحل كند كه در آنجا(7) این اختیار گرفته شد و چون الان شایع است بین مردم كه بله مجلس را می‌خواهند منحل كنند و از این قبیل. نه، هیچ راه قانون برای انحلال مجلس نیست؛ یعنی هیچ مقامی نمی‌تواند مجلس را منحل كند. بگذریم، آن موقع انتخابات بسیرای از نقاط انجام نگرفت، آن نقاطی هم كه انجام گرفت وكلای قلابی بسیاری به مجلس راه پیدا كردند. مشهور شد قرعه‌ها به قرعه چشمدار. چون رسم بود برای فرماندارها قرعه می‌كشیدند، كه تصادفی مثلاً فرماندار قم كی بشود، یزد كی بشود، ولی درست هر شهری، كسی فرماندار می‌شد كه آن كسی را كه می‌خواستند از صندوق دربیاورند، به آن فرماندار احتیاج داشت. این بود كه مشهور شد آن چیزی كه توی كیسه می اندازند مثلاً هر سه، اسم زید است چون می‌خواهند از كیسه دربیاید. طرف یك اسم می‌آورد بیرون، فكر می‌كند تصادفی زید آمده بیرون. ولی نه، اگر هر كدام آن قرعه‌ها را برمی داشتند می‌شد زید. كاری نداریم. انتخابات عجیب و غریبی شد و امام جمعة تهران (سیدحسن امام) كه او هم از فراماسونهای مشهور است از مهاباد كه شاید به عمرش مهاباد را ندیده بود انتخاب شد. همین دكتر طاهری از یزد، البته آن طاهری مرد، دكتر طاهری كه گفتم از فراماسونهای مشهور است از یزد انتخاب شد، و خیلی افراد دیگر. البته تنها جایی كه انتخاباتش بالنسبه آزاد بود تهران بود (آن هم بالنسبه) كه بعضی از سران جبهه ملی از تهران انتخاب شدند و مجلس هفدهم در اوایل سال 31 افتتاح شد. بحث سر اعتبارنامه‌ها درگیر شد و خیلی مطالب گفته شد ولی هیچ اعتبارنامه‌ای رد نشد. دكتر مصدق گفت كه این مجلس هشتاد درصدش ملی هست و فقط بیست درصد ممكن است ناجور باشد. به هر ترتیب در دهم تیر ماه 1331 انتخابات ریاست مجلس به عمل آمد و دكتر امامی (همان سیدحسن امامی) كه امام جمعة تهران بود (البته امام جمعة انتصابی از طرف شاه) این شد رئیس مجلس، و این اولین شكست دولت جبهة ملی و مصدق تلقی شد. چون امام جمعه درباری بود و انتخاب شدن او به ریاست مجلس دلی بر این بود كه درباریها در مجلس بیشتر هستندو معهذا در تیر ماه مجلس به دولت دكتر مصدق رأی تمایل داد، از 79 نفر، 52 نفر رأی دادند كه مصدق باید نخست وزیر بشود. مجلس سنا هم تسلیم شد و دكتر مصدق فرمان نخست وزیری را از شاه گرفت. روز 25 تیرماه 1331 مصدق نزد شاه رفت و به اصطلاح شرفیاب شد كه وزرایش را به شاه معرفی كند. همه منتظر بودند كه فردا وزرای مصدق را بشناسند ولی فردا استعفانامة دكتر مصدق را از رادوی شنیدند و جریان به این ترتیب بود كه مصدق دو تقاضا داشت: یكی اختیارات می‌خواست از مجلس (اختیارات قانونگذاری)، یعنی به جای مجلس خودش قانون وضع كند كه مجلس موافقت نكرد، و یكی وزارت جنگ را از شاه می‌خواست، كه شاه موافقت نكرد و گفته بود كه وزیر جنگ را من باید انتخاب كنم. تا اینجای مسئله، مسئله طبیعی است اما اینجا دكتر مصدق دوستاین داشت كه رأسش آیت‌الله كاشانی بود. هیچ احساس مسئولیتی نكرد كه مثلاً باید در استعفا لااقل با آیت‌الله كاشانی و دوستان خودش مشورت كند، چون این مسئلة مهمی بود، موضوع ملی شدن نفت مطرح بود و موضوع اینكه اگر مصدق بركنار می‌شد و نمی‌شد كسی مناسب جایش بیاید، مسئله‌ای كه نهضت ملی شدن نفت شكست بخورد مطرح بود. ولی دكتر مصدق بدون توجه به همة اینها استعفا كرد و به منزل خودش رفت.

واقعه 30 تیر

این مسئلة 30 تیر كه شنیدید همین ماجرا است كه الان به آن می‌رسیم. از مهمترین مسائل تاریخ ایران است و من می‌خواهم خیلی توجه كنید. امروز من تمام اسناد مربوط به آن را نمی‌شد بیاورم، چون گفتم خیلی می‌شد. بعضی از آنها را اورده‌ام و به تدریج برای شما این اسناد را می‌خوانم. از نقطه های عطفی است در تاریخ ایران. نقطه ای كه می‌توانست باعث پیروزی قطعی انقلاب ایران بشود. و برای همیشه جلوی دیكتاتوری را بگیرد یا بالعكس همان طور كه دیدیم منشاء این شد كه بعدها كودتای 28 مرداد پیش آمد. دكتر مصدق استعفا كرد و رفت گوشه خآنهاش نشست. مردم كه نگران ملی شدن نفت بودند، منتظر بودند كه چه خواهد شد. صبح 26 تیر ماه، همان مجلس هفدهم به طور غیرقانونی رأی تمایل به قوام‌السلطنه داد. اینكه می‌گوئیم به طور غیرقانونی، برای اینكه رسم بود كه مجلس یك جلسة خصوصی داشته باشد و اكثریت به هر كس رأی تمایل دادند او انتخاب بشود، ولی وقتی كه نمایندگان دور هم جمع شدند، نامه‌ای از حسین علا وزیر دربار وقت به مجلس آورده شد كه شاه در آن نامه گفته بود كه وزیر جنگ را من باید انتخاب كنم و چون مصدق قبول نكرده، بناراین او استعفا كرده و مجلس یك كس دیگر را به نخست وزیری انتخاب بكند. نمایندگان طرفدار ملی شدن نفت اعتراض كردند و در جلسه حاضر نشدند و امامی جلسة سری تشكیل داد با 42 نفرف این 42 نفر هم نامشام در تاریخ هست و به نوبه خودش برای شما خواهم خواند. وقتی كه رأی تمایل به قوام دادند، از این 42 نفر، رئیس حق رأی نداشت، 40 نفر به قوام رأی دادند و یك نفر رأی سفید داد. بعد كه قوام شكست خورد، تقریباً نیمی از این مدعی شدند كه آن یك رأی سفید از آنها بوده و بالاخره مشخص نشد كه آن رأی سفید چه كسی بوده است. ولی 40 نفر رأی دادند به قوام السلطنه. قوام از كسانی بود كه شاه با او موافق نبود ولی آن روز دست به دامان او شده و او هم پذیرفت. اولین كارش صدور یك اعلامیه ای بود. آن اعلامیه را هتفة آینده ـ چون خواندنی استـ برای شما می‌خوانم، الان مضمونش را می‌گویم، اعلامیة بسیار غلاظ و شداد بود. از دكتر مصدق، البته تجلیل كرده بود و در آن اعلامیه شاید نمی‌شود گفت اولین بار، شاید هم بشود گفت اول، چون من تحقیق نكردم اصطلاح «ارتجاع سیاه» و «سرخ» كه بعدها شاه بارها در صحبتهایش به كار برد، در این اعلامیه به كار برده شده بود. منظور از ارتجاع سیاه آیت الله كاشانی بود كه آن موقع در رأی روحانیت مبارز، علیه دستگاه قرار داشت. در آن اعلامیه صریحاً گفته بود كه من دین را از سیاست جدا خواهم كرد و دین باید از سیاست جدا شود و بعد گفت كه دادگاه تشكیل می‌دهم و هر كه با من مخالفت كند، اعدام می‌كنم و چه می‌كنم و چه می‌كنم . و آخرش هم نوشته بود امروز روز اطاعت از اوامر و نواهی دولت فرا رسیده است زیرا كشتیبان را سیاستی دگر آمده است. خیلی از آن چیزهایی كه چون فكر می‌كرد كه هنوز زمان مثلاً ناصرالدین شاه قاجار است، خیلی تند و شدید بود. این یكی از ضرباتی بود كه قوام به خود می‌زد. آیا این اعلامیه را كی نوشته بوده، اختلاف هست، بعضی ها می‌گویند مورخ‌الدوله سپهر كه نسبت به قوام دشمنی داشت، این اعلامیه را تهیه كرد و خواند و قوام به ریش گرفت و دیگر جرأت نكرد كه بگوید من ننوشتم، به هر حال با این اعلامیه به میدان آمد. حكومت نظامی كرد و ملت نگران و مضطرب. اینجا باز آیت‌الله كاشانی به میدان می‌آید با وجود اینكه همینطور كه بعد اظهار می‌كند، آیت‌الله كاشانی در آن نامة تاریخی خودش، كه آن نامه را من در 28 مرداد 1358 در همین روزنامه حزب جمهوری منتشر كردم، سندی هم بود، ولی دیدم كه نویسنده‌های روزنامه جمهوری اسلامی نوشتند كه این عقیدة خود آیت است كاری به روزنامه ندارد، در حالی كه عقیده نبود بلكه چند شندی بود كه ما در روزنامه جمهوری اسلامی منتشر كردیم. به هر ترتیب در آنجا آیت الله كاشانی در آن نامه می‌گوید من از جریان 30 تیر به مصدق مشكوك شدم، چون دیدم كه بدون مشورت بهانه جوئی كرد و كنار رفت.

بهانه‌جوئی‌های مصدق

                 من فكر می‌كنم كه این بار هم، می‌خواهند قهرمانانه كنار بروید، یعنی می‌خواهند یك جوری بروی كنار كه قهرمان بمانی، كار را هم تحویل همان آمریكا و انگلیس داده باشی.«می‌خواهند»

 

من مخصوصاً تكرار می‌كنم «می‌خواهند»، چون متأسفانه می‌بینم روزنامه‌ها و كتابها اشتباهاً می نویسند: می‌خواهید قهرمانانه كنار بروید. نه آیت الله كاشانی می‌گوید: «می‌خواهند» یعنی انگلستان و آمریكا می‌خواهند تو به صورت قهرمان از صحنه بروی. این نامه سطر به سطر و كلمه به كلمه‌اش خواندنی است كه من توضیح زیاد خواهم داد. البته خیلی‌ها هم حدس زده بودند كه دكتر مصدق بهانه‌جوئی می‌كند و می‌خواهد یك جوری از زیر بار كار، شانه خالی كند. سند دیگری بود كه من اگر آورده باشم حالا متنش را می‌گویم بعد می‌خوانم كه دكتر بقائی هم در روز 21 تیر همان سال در نامه‌ای كه به حوزه‌های حزب زحمتكشان می‌نویسد، می‌گوید:

                     «دكتر مصدق دست خائنین را باز گذاشته است كاری انجام نمی‌دهد و می‌خواهد بهانه جوئی كند و از كار برود كنار.»

یعنی آنها هم این حدس را زده بودند، اما به خاطر ادامة نهضت بایستی از روی كار آمدن قوام جلوگیری می‌كردند. شما می‌بینید كه دو عامل مهم باعث شد كه قوام و استعمار موفق نشود: یك عامل وجود مجلس بود. مجلس كه بود وكلا مصونیت داشتند اگرچه در اقلیت بودند می‌توانستند با استفاده از آن مصونیت علیه قوام مبارزه بكنند، همینطور كه كردند تعدادشان كم بود و اگر قوام سر كار می‌آمد كمتر می‌شد، چون عده‌ای عضو حزب بودند. یك عده‌ای از آن اول فكر می‌كردند قوام برنده است آن طرف را گرفتند و یك عده‌ای این وسط می‌ایستادند گاهی این طرف گاهی آن طرف تا ببینند برندة قطعی چه كسی است می‌روند آن طرف.

حسن ارسنجانی كیست و چه می‌گوید؟

این آقای حسن ارسنجانی هم در این كتابش كه خیلی قیمتی است (یادداشتهای سیاسی) این كتاب از آن كتابهایی است كه سطر به سطرش ارزشش زیاد است كه حالا می‌گوئیم چرا ....

آقای حسن ارسنجانی كسی است كه البته همه اسمش را شنیدید، وزیر كشاورزی امینی و علم بود و همان بود كه اصلاحات ارضی را علم كرد. این آقا قبل از 30 تیر و بعد از شهریور 20 به طور كلی با اینكه جوان بود یكی از افراد مرموز ولی خوش‌قلم و نویسندة جالبی بود. مشهور شده بود به «حسن نفتی». روزنامه‌ای را هم منتشر می‌كرد یك مدتی به نام «دادیار». در دورة پانزدهم هم اعتبارنامه‌اش رد شد. و بعدها همینطور كه گفتم وزیر كشاورزی امینی شد و بعد وزیر شكاورزی علم و خیانتهای بزرگی كرد و بالاخره به امید نخست وزیری هم ماند و شب مرد، یا او را می‌راندند. حالا آن را به جای خودش اشاره خواهیم كرد. او رد این حكومت 4 روز قوام السلطنه، معاون قوام‌السلطنه و رئیس تبلیغات قوام السلطنه بود و كسی بود كه تا اخر عمر به قوام السلطنه وفادار بود و این كتاب را هم در حقیقت به حمایت از او نوشته بود. خود این كتاب را كه آدم بخواند می‌فهمد، دو عامل رمز شكست قوام بود: یكی وجود مجلس همانطور كه گفتیم، بارها در این كتاب می‌گوید كه من به قوام گفتم مجلس را منحل كن، قوام از شاه می‌خواست مجلس را منحل كند، تمام همشان انحلال مجلس بود و یكی هم وجود آیت‌الله كاشانی، كه در آن زمان نفوذ فراوانی داشت. این كتاب هم راجع به قبل از 30 تیر مهم است و هم راجع به بعد از 30 تیر، من خواندن این كتاب را به شما توصیه می‌كنم. بعضی از قسمتهایش را در همین جلسة امروز اگر فرصتی شد، گرچه وقت طولانی شد و شاید شما خسته شده باشید ولی مع هذا طولش می‌دهیم كه بتوانیم بحث را به یك جائی برسانیم. قسمتهای مختلف این كتاب را می‌خوانیم.

اول از نقش حزب توده بحث كنم، حزب توده‌ای كه خود را ضدامپریالیست می‌داند. حزب توده تا روز 28 تیر اصلاً به روی خودش نیاورد كه دكتر مصدق استعفا كرده است، حتی رابطه برقرار كرد كه با قوام یك جوری كنار بیاید كه نتوانستند كنار بیایند. روزنامة «رزم» ارگان سازمان جوانان حزب توده را من الان دارم، تاریخ دوشنبه 30 تیر 1331، این روزنامه را كه شما به دستتان بدهند، (8) اگر یك آدمی باشید كه از كرة مریخ آمده باشید فكر می‌كنید كه دكتر مصدق هنوز نخست وزیر است. در حالی كه كی بوده آن روزنامه صبح دوشنبه 30 تیر، كه اوج مبارزه ملت بوده، كه عصرش قوام سقوط می‌كند. ضدمصدق، برای اینكه مصدق مرتجع است آمریكائی است. دربار انگلیسی است و اختلاف كه در ایران هست اختلاف انگلیس و آمریكا است و هیچكدام از اینها ملی نیستند و حملات شدیدی، این از نقش حزب توده. البته حزب توده در 29 و 30 تیر وارد معركه شد؛ آن وقتی كه دید این طرف برنده است و خواه ناخواه قوام شكیت خواهد خورد.

آن عده از نمایندگان اقلیت هم به طوری كه دكتر بقائی در محكماه‌اش می‌گوید، كه در كتاب محاكماتش هم چاپ شده، می‌گوید:

«وقتی من وارد مجلس شدم، دیدم كه آن بیست و چند نفری كه به قوام رأی ندادند دور هم جمع شدند، پنج نفر یك گوشه، پنج نفر یك گوشه، پنج نفر یك گوشة دیگر، و هر كدام دارند راجع به نخست‌وزیری یك كسی بحث می‌كنند، یكی می‌گوید دكتر مؤذنی باید نخست وزیر شود، یكی می‌گوید باقرزاده باید نخست‌وزیر بشود، هر كسی یك چیزی می‌گوید، من برای جلوگیری زا پاشیدن ضف نهضت همه را صدا كردم و گفتم ما جز مصدق كس دیگری را قبول نخواهیم كرد و یك چیزی به خط خودم نوشتم و امضاء كردم»

كه این مسئله هم موجود است به خط دكتر بقائی و امضای دیگران، به هر حال، مجلس از این طریق مبارزات را شروع كرد.

آیت الله كاشانی هم چندتا مصاحبه كرد، چند تا اعلامیه داد، با وجود اینكه هم قوام و هم دربار تلاش داشتند به یك نحوی توافق او را جلب كنند، مطابق اسناد موجود، قوام السلطنه، حسن ارسنجانی را پیش آیت‌الله كاشانی می‌،رستد و به او می‌گوید كه شش وزیر حاضرم كه به تو بدهم مشروط بر اینكه سكوت كنی، و جوابی آیت‌الله كاشانی می‌دهد و موجود است به خط خود ایشان،(9) كه آن هم آن‌شاءالله دفعه آینده عین خط را برای شما خواهیم آورد.

پاسخ آیت‌الله كاشانی به پیام قوام‌السلطنه

خطاب به وزیر دربار حسین علا می‌نویسد:

«دیروز پس از شما (یعنی پس از علا، چون علا را هم شاه فرستاده بود كه توافق آیت‌الله كاشانی را جلب بكند) حسن ارسنجانی آمد و گفت من شش وزیر حاضرم در اختیار تو قرار بدهم ولی من نپذیرفتم و الان هم به شاه بگوئید كه اگر قوام تا 48 ساعت (البته مدت را حالا من درست توی ذهنم نیست) 24 ساعت یا 48 ساعت، بركنار نشود، لبة تیز حملات خودم را متوجه شخص شاه خواهم كرد»

و به مردم هم گفته بود در خیابان شعارهای ضدشاه بدهند و مردم هم شعارهای ضدشاه می‌دادند. در اعلامیه ای كه داد و در مصاحبه ای كه كرد، تهدید كرد كه اگر قوام بر كنار نشود شخصاً كفن می‌پوشم و جلوی مردم حركت خواهم كرد تا قوام‌السلطنه ساقط بشود.

توطئه قوام بر علیه كاشانی در شب 30 تیر

در این كتاب هم همة درددل آقای ارسنجانی از آیت‌الله كاشانی هست، كه بعضی از قسمتهایش را من برای شما می‌خوانم. البته از این كتاب خیلی مطلب برای شما خواهیم خواند. بهتر این است كه همة كتاب را شما بخوانید. اگر این تعطیلات عید فرصتی شد و من توانستم، یك حواشی به این كتاب نوشتم و یك مقدمه، با اصل كتاب چاپ خواهم كرد، (10)آن‌شاءالله اگر فرصتی بود. اما تا چاپ نشده است قسمتهایی از این كتاب را برای شما می‌خوانم. اینجا صفحة 54، البته این قسمتهایی كه من می‌خوانم یك كمی نامنظم می‌خوانم چون دیگر به یك صفحه كه رسیدیم به ترتیب موضوع نمی‌خوانم مطالب خواندنیش را برای شما می‌خوانم. اینجا می‌گوید كه با خسرو خداحافظی كردم (خسرو منظور خسرو قشقائی است كه نمایندة مجلس شورای اسلامی هم شد و اعتبارنامه اش رد شد. خیلی ها هم البته از او دفاع كردند خیلی ها هم به او رأی موافق دادند. خیلی‌ها هم آن موقع، چون سپاه پاسداران آمد او را دستگیر كند، گفتند كه وكیل ملت را نباید دستگیر كرد كه داستانش را به موقع خودش به آن خواهیم رسید) این طوری می‌گوید (بالایش را هم برایتان می‌خوانم):

«من با خسرو قشقایی قرار گذاشته بودم (من یعنی حسن راسنجانی) كه او را در شهر ببینم. لباس پوشیدم و به شهر امدم. خسرو شرحی از اوضاع بیان كرد و گفت ارادت خانوادة ما را به قوام‌السلطنه می‌دانی؛ قوام‌السلطنه به جای پدر ماست و خیلی متأسف هستیم كه در چنین شرایطی او آمده است. حقیقت این است كه وضع خارجی اجازه نمی‌دهد او بیاید. فرضاً ما هم از او حمایت كنیم جز اینكه خودمان نابود شویم اثری ندارد. من می‌خواستم، مخصوصاً به آقای قوام‌السلطنه پیغام بدهید كه مصلحت شما در این است كه استعفا كنید....

با خسرو خداحافظی كردم و به خانة قوام السلطنه امدم. آنچه میان من و خسرو گذشته بود گفتم. قوام‌السلطنه خندید و گفت این حرفهایی كه می‌زنند مخصوص اشخاص ترسو و جبان است مطلبی كه دیشب به شما نگفتم این است، دستور دادم سیدابوالقاسم كاشانی را توقیف كنند..»

قبلش اشاره می‌كند همین آقای ارسنجانی كه می‌گوید قوام خیلی خوشحال بود، گفت فردا یك كاری می‌كنم كه الان آن را هم می‌خوانم. در صفحة 51 همین كتاب می‌گوید كه:

«شب مجدداً شورای امنیت تشكیل شد و مذاكره برای جلوگیری از تظاهرات 30 تیر به میان امد. من در این مذاكرات شركت نداشتم عباس اسكندری شركت می‌كرد. نتیجه مذاكرات این شد فرماندار نظامی كه قانوناً مسئولیت دارد به وظیفة خود عمل كند. ساعت ده شب بود كه من قوام السلطنه را دیدم. پرسیدم بالاخره چه كردید؟ گفت اعلیحضرت با پیشنهاد من موافقت فرمودند و پیغام داده شده است كه صدور فرمان انحلال مانعی ندارد (منظور انحلال مجلس است) قوام السلطنه این مطلب را با وجد و شعف می‌گفت و اضافه می‌كرد كه در این صورت تسلط بر اوضاع، كار بسیار ساده‌ای است و فوراً اقدام خواهم كرد، و برای نمونه تصمیمی گرفته‌ام كه حالا به شما نمی گویم زیرا ممكن است مانع بشوید. گفتم اگر مصلحت می دانید نفرمائید مانعی ندارد. قوام السلطنه اظهار كرد كه فردا به شما خواهم گفت...».

آن تصمیمش همانطور كه خودش می‌گوید دستگیری آیت‌الله كاشانی بود. چون كاشانی نماینده بود و نمی‌شد بگیرند مصونیت داشت ولی معهذا آقای قوام می‌گوید:

«تصمیم كه دیشب به شما نگفتم این است كه دستور دادم سیدابوالقاسم كاشانی را شهربانی توقیف كند و حتی وقتی دیدم كوپال (كوپال رئیس شهربانی بوده است) دست به دست می‌كند دستور كتبی دادم و امروز او را توقیف خواهند كرد و شما خواهید دید كه چه تأثیری در اوضاعه می‌كند. گفتم كاشانی وكیل مجلس است و مصونیت دارد، فكر نمی كنید عكس العمل داشته باشد؟ گفت مملكتی را به آتش كشیده‌اند و در پناه مصونیت ایستاده اند. من این حریم را می‌شكنم و آنها را تسلیم دادگاه می‌كنم تا معلوم شود آیا این اشخاص حق دارند مملكتی را به این روز بیندازند. پرسیدم دستور كتبی را به كی دادید؟ گفت به بهنام دادم كه به دانشپور ابلاغ كند و خود دانشپور را مأمور كردم كه سیدابوالقاسم را توقیف كند (منظور از سیدابوالقاسم همان آیت‌الله كاشانی است) او هم سوگند یاد كرد كه در انجام مأموریت، نهایت صداقت را به كار خواهد برد. گفتم تصور نمی‌فرمائید پیش از اجرای مأموریت مفاد دستور را به كاشانی اطلاع بدهد، قوام السلطنه گفت حدس نمی‌زنم، زیرا اطلاع داده اند كه حداكثر تا ظهر او را دستگیر خواهند كرد و تصمیم دارم هر یك از وكلا كه به تحریكات خود ادامه دهند دستور توقیفشان را بدهم و تسلیم دادگاهشان كنم تا بفهمند كه با استقلال مملكت نمی‌شود بازی كرد. گفتم چه احتیاجی داشت كه دستور كتبی بدهید، مگر نمی‌شد امر شفاهی بكنید، قوام‌السلطنه گفت مأمورین به قدری ترسو و بی‌شخصیت شده‌اند كه برای دل دادن به آنها لازم دیدم دستور كتبی بدهم. گفتم دلیل تازه‌ای برای توقیف كاشانی به دست آمده بود؟ اظهار داشت به موجب اطلاعی كه داده اند او قصد دارد نظامی‌ها را تحریك به شورش كند (این كار را هم آیت الله كاشانی كرده بود اعلامیه داده بود كه نظامی ها علیه دستگاه شورش كنند و متن اعلامیه را بعدها برایتان می‌خوانیم) و این كار مطابق تمام قوانین، جنایت است و مرتكب هر كس باشد باید دستگیر و محكمه شود.

از اطاق قوام السلطنه بیرون آمدم. شكرالله‌خان بهنام را دیدم كه با سرتیپ دانشپور می‌آمدند. او را كنار كشیدم و پرسیدم چه شد؟ بهنام گفت ترتیب كار را داده‌اند. به او گفتم دستور كتبی قوام السلطنه كجاست؟ گفت پیش من است. گفتم مبادا به كسی رد كنی پیش شما بماند. شكرالله‌خان از دوستان طرف اعتماد ما بود و می‌شد به حرف او اعتماد كرد از او پرسیدم اطمینان دارید كه این مطلب افشا نشده است. گفت هیچ كس غیر از آقای قوام‌السلطنه و من و دانشپور و كوپال نمی‌دانست، شما هم نفر پنجم هستید. دانشپور پای تلفن رفت و برگشت، گفت ترتیب كار از هر حیث داده شده است و صلاح دیده اند كه تا 4 بعدازظهر او را دستگیر كنند، زیرا ممكن است دور او شلوغ باشد و به مانع بر بخوریم... (این هم دستور دستگیری كه به همین صورت است).

یك ساعت بعدازظهر شكرالله خان بهنام آمد. پرسیدم خبر تازه‌ای هست؟ گفت مأمورین مشغول كارشان هستند (یعنی مشغول دستگیری آیت‌الله).

نزدیك ساعت دو بعدازظهر با قوام السلطنه مشغول صرف ناهار بودیم، كه گفتند رادیو لندن خبر توقیف كاشانی را داده است. این خبر ما را دچار حیرت كرد. چه كسی دستور قوام السلطنه را افشا كرده و چطور به رادیو لندن رسیده است؟ شك نبود مأمورین پلیس، هم به كاشانی و هم به جاهای دیگر خبر داده بودند، قوام السلطنه از این پیشامد بی اندازه عصبانی شد. اسكندری فوراً به یاد یادداشت قوام السلطنه افتاد و گفت اگر این دستور كتبی حالا به دست كسی بیفتد اسباب زحمت خواهد شد و متقبل شد كه به هر تمهیدی است، یادداشت را از دست مأمورین شهربانی دربیاورد. گویا اسكندری، شكرالله‌خان بهنام را خواسته و پرسیده بود یادداشت كجاست. او گفته بود در شهربانی نزد دانشپور است. اسكندری گفته بوده كه یادداشت ناقص تهیه شده است و باید صریحتر نوشته شود تا مأمورین به وظیفة خودشان عمل كنند. فوراً آن را بیاورید كه تجدید شود. شكرالله‌خان فوراً رفته بود و با یادداشت مراجعه كرده بود. اسكندری یادداشت را گرفته و گفته بود، باشد تا آن را تجدید كنم. بلافاصله امضای قوام‌السلطنه را از ذیل آن كشیده و آن را به قوام السلطنه داده بود. در هر حال با وضعی كه پیش آمده بود اخرین امید قوام السطلنه مبدل به یأس شد و به كلی خود را كنار كشید و پیغام داد كه من حاضر به قبول مسئولیت نیستم. عكس العمل به نتیجه نرسیدن دستور قوام‌السطلنه این شد، كه كاشانی و دیگران به تحریكات خود افزودند. و اعلامیة كاشانی خطاب به افسران و سربازان كه آنها را دعوت به نافرمانی از فرماندهان خود می‌كرد منتشر شد و زمینة كار را از هر حیث برای گردانندگان صحنه تظاهرات آماده كردند...».

نظر قوام در مورد آیت‌الله كاشانی و روحانیت

باز نظریه قوام السلطنه را اگر من بتوانم راجع به آیت الله كاشانی در اینجا پیدا كنم این هم بد نیست كه برای شما بخوانم(11). نوشته:

«با آنكه آثار خستگی در قیافه قوام السلطنه دیده می‌شد، مع ذالك بی میل نبود مذاكراتی بكنیم. اسكندری گفت آقا نسبت به دكتر امینی كم‌لطف هستید (یعنی قوام السطلنه) قوام‌السطلنه جواب داد كه دكتر امینی بستة من است (یعنی از خویشاوندان من است) ولی نمی‌دانم چرا می‌خواهد با سیدكاشی لاس بزند. گزارش داده اند كه دیشب و امروز دوبار به دیدن سیدابوالقاسم رفته است. (البته این به دستور خودش رفته بود كه وساطت كند ولی اینجه به روی خود نمی‌آورد) اسكندری گفت ملاقات با او حتماً برای متقاعد كردن كاشانی است كه اقدام مخالفی نكند. (قوام) جواب داد، این قبیل اشخاص را نمی‌شناسید. من خوب آنها را می‌شناسم اینها خیال می‌كنند كسی هستند و همین قدر كه به طرفشان رفتید كج تایی را بیشتر می‌كنند. مسلماً یكی از اشتباهات دكتر مصدق پروبال دادن به كاشانی و امثال اوست. مداخلة این قبیل اشخاص در امور مملكتی صحیح نیست من همیشه با روحانیون ایران از پنجاه سال پیش دوستی داشته‌ام و همیشه به آنها احترام می‌گذاشته‌ام ولی هیچكس را مانند كاشانی خودپرست ندیده‌ام. مرحوم مدرس با من همكاری داشت وسعت‌نظر و طرز تفكر او حقیقتاً انسان را مجذوب می‌كرد. ولی اینها به محض آنكه ملایمتی دیدند می‌خواهند زیر و روی مملكت به اعوان و انصارشان بخشیده شود. من به فرستاده های كاشانی پیغام دادم كه نظریات عمومی كاشانی را گوش می‌كنم ولی مداخلة او را در امور مملكتی تحمل نخواهم كرد. اگر از مداخله در امور پرهیز كند هم احترامش به جا می‌ماند و هم می‌شود با او مساعدت كرد و اگر هم نمی‌تواند خودش را نگاه دارد، بهتر است به بیروت مسافرت كند و دولت وسایل مسافرت او را فراهم نماید. (همان پیغامی كه شاه هم به امام داده بود كه اینقدر پول بگیر و برو. امام گفته بودند: من دو برابرش را به تو می‌دهم، تو برو) مخصوصاً به آنها تذكر دادم كه موافقت كاشانی را با دولت به بهای مداخلة او در امور مملكت خریداری نمی‌كنم. او هر چه می‌خواهد بكند لابد دولت هم تكلیفی خواهد داشت. من نه رزم‌آرا هستم و نه مصدق، كه یا از كاشانی و امثال او ملاحظه كنم و یا معتقد به استفاده از وجود آنها در امور مملكت باشم. اشخاصی از قبیل آقا میرزاسیدمحمد بهبهانی با من سالهای سال است دوست هستند و روابط ما همیشه خوب بوده است به این دلیل كه آنها در اموری كه مربوط به خودشان نیست دخالت نمی‌كنند و من هم همیشه به آنها احترام می‌گذارم . بالاخره اینها مردمی هستند ولی اگر قرار باشد كه هر سید یا عامی هوچی را كه آلت اجرای مقاصد دیگران است میدان بدهند كه دیگر مملكت را نمی‌شود اداره كرد. نیت قلبی من اینست كه باید دین را از سیاست جدا كرد. (ببینید چیز تازه‌ای نیست) روحانی باید به وظیفة روحانیت خود عمل كند دیگر چكار به حاكم فلان شهر یا رئیس گمرك یا انتخابات فلان محل دارد؟

گفتم (ارسنجانی) كاشانی در دوره زمامداری گذشته آقای دلخوری داشت و اگر از او استمالت بشود چون با مصدق باطناً خوب نیست همراهی خواهد كرد و اگر شما او را رنجانید، وسیلة دست مخالفان خواهد شد و ممكن است گرفتاری ایجاد كند. قوام السلطنه گفت از دورة زمامداری گذشتة من كشاانی نباید دلخور باشد، زیرا من به وظیفة خودم عمل كردم. آن دفعه هم مثل امروز پیغام داد كه می‌خواهد با من مساعدت كند ولی شرطش این است كه 12 نفر وكلای تهران را صورت بدهد و هر كس را كه او گفت دولت انتخاب كند؛ همینطور رؤسای ادارات مهم با نظر او تعیین شود. من جواب دادم كه مایل به همكاری با شما نیستم و بهتر است شما مخالف من باشید و اگر می خواهید مقاصدتان عملی شود، اقدام كنید رئیس الوزراء بشوید، بعد این كارها را بكنید. بعد از این سؤال و جواب او شروع به تحریكات كرد. من هم دستور دادم او را به قزوین و بعد به خراسان بفرستند. در تمام مدت مسافرت میهمان دولت بود و مخارج او را تأمین كردیم و در نتیجه هم خودش آسوده شد و هم دولت آسوده ماند. حالا هم اگر قبول ندارید، خودتان با او وارد مذاكره شوید خواهید دید كه فوراً صورت عهدنامة تركمن‌چای را به عنوان پیشنهاد همكاری به دولت خواهد داد. این قبیل اشخاص دشمنیشان كمتر از دوستیشان ضرر می‌رساند و همانطور كه گفتم یكی از اشتباهات دكتر مصدق همكاری او با كاشانی بود. اگر دولت مصدق دوام پیدا می‌كرد، می دیدید كه سیدابوالقاسم چه بلائی به روزگار او می‌آورد.»

نظر قوام دربارة بقایی و مكی

این هم این قسمت، البته باز برای اینكه بدانید چه كسانی چه كار می‌كردند، یكی دیگر اط طرفداران مصدق را كه بعدها خیلی دم از مصدق می‌زد، اینجا می خوانیم مطلبی كه این آقا راجع به او نوشته است(12).

«اكبرخان (نوكر قوام الطلنه بوده) نامة مهندس رضوی نایب رئیس مجلس را اورد كه زمامداری قوام السطلنه را تبریك گفته بود. به همین مناسبت صحبت از او شد (مهندس رضوی را یادتان باشد كه به قوام تبریك گفته بود این بعد می‌شود رئیس گروهی كه طرفدار مصدق هستند همان موقع هم ظاهراً طرفدار مصدق بود) و قوام السلطنه از او تعریف كرد، و او را مرد درستكار و باصداقتی خواند و گفت هیچ دخلی بر بقائی و امثال او ندارد. دكتر بقائی با تمام محبتهایی كه به او كرده ام بسیار آدم بی حقوقی است. در مملكتی كه تعزیه گردانش مكی و بقایی باشند چه می‌شود كرد؟ من نمی‌دانم مصدق چرا این قبیل اشخاص را در كار خودش شریك كرد. من خودم اینها را ترقی دادم و اگر مردم لایق و بی غرضی بودند مسلماً از آنها استفاده می‌كردم. صحبت از دكتر شایگان شد قوام‌السطلنه هم از او تعریف كرد...».

شایگان یك كسی بود كه ظاهراً مصدقی بود ولی كسی بود كه وزیر قوام شده بود و آن موقع گفته بود مصدق دیوانه و مجنون است.

این بعضی از قسمتها بود. البته قسمتهای زیادی این كتاب دارد گفتم بسیار خواندنی است. بخصوص مطالب راجع به بعد از 30 تیرش و نقشی كه مصدق در نجات قوام السلطنه ایاف كرد. دیگر صحبت مان با اینكه من می‌خواستم سه ساعتی طول بكشد در همین جا تمام می‌كنیم و ان‌شاءالله هفته بعد (تكبیر)

                                                                                                                                                                           والسلام علیكم و رحمة‌الله و بركاته

----------------

پی نوشت ها:

1)جای استاد شهید«دکتر حسن آیت» خالی. کاش ایشان در میان ما بود و این مجموعه را به طور کامل ارائه می­داد.

2) سند شماره 7 در ضمیمه اسناد

3) حیات یحیی، یحیی دولت آبادی، جلد چهارم، انتشارات عطارد فردوسی، 1361

4)کتاب ارنست پرون- فراش دبیرستان بویسله چند ناشر تاکنون به چاپ رسیده است.

5) سند شماره 8 در ضمیمه اسناد

6)اسرار خانه سدان- اسناد تکان دهنده نفت- اسمائیل رائین، انتشارات امیر کبیر، 1358.

7) مجلس خبرگان قانون اساسی

8)سند شماره 7 در ضمیمه اسناد

9) سند شماره 8 در ضمیمه اسناد

10) این کتاب به عنوان «چهره حقیقی مصدق السلطنه و یادداشتهای سیاسی حسن ارسنجانی» نوشته استاد شهید دکتر سید حسن آیت، در اسفند 1360 توسط دفتر انتشارات اسلامی ( وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ) در تیراژ 30000 جلد منتشر گردید.

11) یادداشتهای سیاسی حسن ارسنجانی، ص 44

12) یادداشتهای سیاسی حسن ارسنجانی، ص 46